درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
  • خودم! (٢٩)
  • خاطره (٢٦)
  • جنبش عدالتخواه دانشجویی (۱۸)
  • وبلاگستان (۱۳)
  • احمدی نژاد (۱٢)
  • اسلام آمریکایی (۱۱)
  • رسانه (۱۱)
  • شعر (۱۱)
  • عدالت (۱۱)
  • امت اسلامی (۱٠)
  • امام خامنه‌ای (٩)
  • فرهنگ (٩)
  • دانشگاه امام صادق (٩)
  • شیعه نیوز (۸)
  • انجمن حجتیه (۸)
  • ژورنالیسم (۸)
  • کتاب (۸)
  • زندگی دانشجویی (٧)
  • امیرخانی (٦)
  • طنز (٦)
  • اسرائیل (٦)
  • حزب الله (٦)
  • طلبه سیرجانی (٦)
  • کلمات قصار (٥)
  • مدیریت فرهنگی (٥)
  • بهار قرآن (٥)
  • نظام اداری (٥)
  • تأملات (٥)
  • بی و تن (٤)
  • ایسنا (٤)
  • ولایت فقیه (٤)
  • شهید (٤)
  • انتخابات (٤)
  • حقوق بشر (٤)
  • تاریخ (٤)
  • فیلترینگ (٤)
  • مصاحبه (٤)
  • اسلام ناب (٤)
  • انقلاب اسلامی (٤)
  • امام خمینی (۳)
  • هفت قفل (۳)
  • مجمع وبلاگ نویسان مسلمان (۳)
  • رحیم مشائی (۳)
  • صفار هرندی (۳)
  • شبکه سلام (۳)
  • امید مهدی نژاد (۳)
  • اخلاق اسلامی (۳)
  • دادخواهی (۳)
  • حافظ (۳)
  • خبر (۳)
  • رمضان (۳)
  • سید حسن نصرالله (۳)
  • نقد (۳)
  • عکس (۳)
  • عماد مغنیه (۳)
  • شیراز (۳)
  • نستله (۳)
  • جنگ سی و سه روزه (۳)
  • تجمع (٢)
  • دانشگاه (٢)
  • راه (٢)
  • مصلحت (٢)
  • فقه (٢)
  • عدد (٢)
  • حماس (٢)
  • تفکر (٢)
  • ارمیا (٢)
  • تروریسم (٢)
  • عماد افروغ (٢)
  • صهیونیسم (٢)
  • قالیباف (٢)
  • کانون رهپویان وصال (٢)
  • سعید مرتضوی (٢)
  • وحدت حوزه و دانشگاه (٢)
  • حقیقت (٢)
  • مجلس (٢)
  • تولد (٢)
  • پرشین بلاگ (٢)
  • اندیشه (٢)
  • فلسطین (٢)
  • حقوق (٢)
  • مهدویت (٢)
  • انسجام اسلامی (٢)
  • یعقوب مهرنهاد (٢)
  • یهود (٢)
  • مجلس شورای اسلامی (٢)
  • خرافات (٢)
  • صداوسیما (٢)
  • پاکستان (٢)
  • سید هادی خسروشاهی (٢)
  • کلیم صدیقی (٢)
  • جند الله (٢)
  • دادگاه ویژه روحانیت (٢)
  • نقد درون گفتمانی (٢)
  • آسیب شناسی عدالتخواهی (٢)
  • وزارت فرهنگ و ارشاد (٢)
  • روحانیت (٢)
  • جبههی فرهنگی انقلاب اسلامی (٢)
  • صدور انقلاب (٢)
  • وحید جلیلی (٢)
  • دولت نهم (٢)
  • روح الله احمد زاده (٢)
  • احسان یاوری (۱)
  • دانشکده خبر (۱)
  • رضا جعفری (۱)
  • یامین پور (۱)
  • سنت و مدرنیته (۱)
  • دفاع مقدس (۱)
  • جام جم (۱)
  • فرشچیان (۱)
  • یونیورسوتی (۱)
  • جنبش دانشجویی (۱)
  • محمد علی بهمنی (۱)
  • علی مزروعی (۱)
  • ازدواج موقت (۱)
  • چارقد (۱)
  • امیرالمؤمنین (۱)
  • آجرلو (۱)
  • قوه قضائیه (۱)
  • وفای به عهد (۱)
  • شلمچه (۱)
  • گاف خبری (۱)
  • عباس پالیزدار (۱)
  • امام علی علیه السلام (۱)
  • بار امانت (۱)
  • نشریات زرد (۱)
  • ثناء (۱)
  • چاپلوسی (۱)
  • رجز-مویه (۱)
  • کتاب آفتاب (۱)
  • گناهان کبیره (۱)
  • اصولگرایی (۱)
  • عباس صبوحی (۱)
  • کارتن خواب (۱)
  • دکتر ابراهیم فیاض (۱)
  • جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی (۱)
  • سیزده آبان (۱)
  • هادی سجادی پور (۱)
  • یغما گلروئی (۱)
  • مغرب (۱)
  • حلقه رندان (۱)
  • ادریس هانی (۱)
  • سید مهدی شجاعی (۱)
  • اردوغان (۱)
  • کافه پیانو (۱)
  • سریال یوسف پیامبر (۱)
  • شمقدری (۱)
  • فرج‌الله سلحشور (۱)
  • دفتر توسعه وبلاگ دینی (۱)
  • نقدی کردن یارانه‌ها (۱)
  • مقاومت اسلامی (۱)
  • معمر قذافی (۱)
  • رادیو زمانه (۱)
  • علم دینی (۱)
  • نهضت های اسلام معاصر (۱)
  • حسینی قزوینی (۱)
  • حجت الاسلام هدایتی (۱)
  • شهید رابع (۱)
  • آیت الله محمد باقر اصطهباناتی (۱)
  • اعتیاد به اینترنت (۱)
  • اخلاق رسانه ای (۱)
  • حسین قدیانی (۱)
  • منشور روحانیت (۱)
  • مهدی شیخ صراف (۱)
  • بفرمائید شام (۱)
  • غفران الهی (۱)
  • هفده شهریور (۱)
  • اسلام گرایی (۱)
  • فرندفید (۱)
  • نشریه همت (۱)
  • حسین موسویان (۱)
  • عدالتخانه (۱)
  • امیر تفرشی (۱)
  • دکتر کردان (۱)
  • شهید مفتح (۱)
  • جمعیت توحید و تعاون (۱)
  • حمزه غالبی (۱)
  • دهه چهارم انقلاب (۱)
  • تحصن در فرودگاه مهرآباد (۱)
  • پاسخگویی سران (۱)
  • فیدل کاسترو (۱)
  • تسامح ادله (۱)
  • حقوق شهروندی (۱)
  • پژوهش (۱)
  • مشروطه (۱)
  • شمس (۱)
  • لاریجانی (۱)
  • امتحان (۱)
  • فراموشی (۱)
  • گربه (۱)
  • صلـــــــح (۱)
  • حجاب (۱)
  • جاسبی (۱)
  • تهران (۱)
  • ترکیه (۱)
  • اعدام (۱)
  • اینترنت (۱)
  • آیت الله جوادی آملی (۱)
  • سید محمد خاتمی (۱)
  • مناجات (۱)
  • انتظار (۱)
  • زندگی (۱)
  • آرامش (۱)
  • فمینیسم (۱)
  • زن (۱)
  • ازدواج (۱)
  • صبر (۱)
  • فاطمه رجبی (۱)
  • سیاوش قمیشی (۱)
  • اخلاق (۱)
  • دروغ (۱)
  • آمار (۱)
  • دانش (۱)
  • ایران (۱)
  • آمریکا (۱)
  • لبنان (۱)
  • امام موسی صدر (۱)
  • اردوهای جهادی (۱)
  • جبهه‌ی فرهنگی انقلاب اسلامی (۱)
  • پروپاگاندا (۱)
  • دانشگاه کلمبیا (۱)
  • عطریانفر (۱)
  • علی جعفری (۱)
  • فانوس (۱)
  • دانشگاه آزاد اسلامی (۱)
  • دگماتیسم (۱)
  • سید جمال الدین اسدآبادی (۱)
  • انجوی نژاد (۱)
  • افکار عمومی (۱)
  • خودم (۱)
  • ایرنا (۱)
  • آشپزی (۱)
  • دعای کمیل (۱)
  • حسین شریعتمداری (۱)
  • بازی وبلاگی (۱)
  • رسول الله (۱)
  • تفسیر قرآن (۱)
  • نوآوری و شکوفایی (۱)
  • امر به معروف (۱)
  • نهی از منکر (۱)
  • شبکه اجتماعی (۱)
  • حوزه (۱)
  • نیکی (۱)
  • زاکانی (۱)
  • تیتر (۱)
  • یزد (۱)
  • ملاقلی پور (۱)
  • فرهنگسرای رسانه (۱)
  • بلاگفا (۱)
  • نیستان (۱)
  • وحدت (۱)
  • روسیه (۱)
  • فاحشه‌های سیاسی (۱)
  • اوباما (۱)
  • ارتباطات (۱)
  • سوره (۱)
  • پرویز مشرف (۱)
  • حدیث (۱)
  • روزه (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩٠
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
دوستان من
  • فرهنگ و ارتباطات
  • پایگاه تحلیلی خبری تریبون مستضعفین
  • نمایندگی مجاز!
  • دکتر ابراهیم فیاض
  • رضا امیرخانی
  • پلخمون
  • تردید راهی به دانایی
  • مسعود ده‌نمکی
  • طلبه‌ی نسل سومی
  • پاسداران
  • جنبش عدالتخواه دانشجویی
  • وب نگاشت
  • تریبون
  • روزنامه دانشجویی
  • خودجوش
  • بتکده
  • تاربلاگ ایلیا
  • يک دانش‌جوی بسيجی غربزده
  • نسل خمينی
  • فتوتا
  • تأملات
  • آب و آتش
  • حامد طالبی
  • سرباز روح‌الله
  • آرمان‌خواهی
  • حریر
  • ابراهیم شیشه‌گر
  • بی‌خوابی‌های یک برنامه‌نویس
  • هواخوری
  • عقل ِ ما عقال
  • وبلاگ به دوش
  • محمدحسن روزی‌طلب
  • دردنوشته‌های دانشجوی مسلمان
  • تماشا
  • فوگل
  • حقوق ایران و فرانسه
  • ماه ناتمام
  • سی و نه نیوز
  • اميد مهدی‌نژاد
  • مجاهد مجازی
  • چشم زخم
  • گردباد
  • باران عدل
  • میرزا قلی‌خان راپورتچی
  • وب حسین
  • سیدمسعود شجاعی طباطبایی
  • موسسه گفتگوی دینی
  • خانه کتاب اشا
  • هابیل
  • تریبون مستضعفین
  • با سید علی تا فتح قدس و مکه
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • جامعه مجازی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



پاسخ‌گويی سران سه قوه
برای مطالبه‌ی آرمان‌های انقلاب اسلامی / آدرس جدید: http://saleh.ruhollah.org
ياد باد آن روزگاران، ياد باد...
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸۳/٦/۳۱

_ بدون بی هوشی که نمی شه که.

_ نمی شه؟ نکنيد.

_ اين پا بايد عمل بشه.

_ من زير بار بی هوشی نمی رم. همين جوری اگه می تونی عمل کن.

_ بر شيطون لعنت. لا اله الا الله. خدايا ... بابا جان...

بالاخره دکتر مجبور شد که راضی شود.

_ بی هوش کنن منو؟ بعد من زير بی هوشی شروع کنم منطقه رو توجيه کردن. کی بشنوه؟ محرم باشه؟ نباشه؟

_ خيلی درد داشت؟

_ حالا ديگه. بی درد هم نبود. بد نبود.



هفته دفاع مقدس بر پايمردانش گرامی باد.



نظرات ()



به مناسبت ميلاد امام حسين (ع)
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸۳/٦/۳۱

حسين ، شعار عدالت است

آيا حسين بن علی نيازی دارد که ما و شما بياييم بنشينيم برايش گريه کنيم؛ مثلا تشفی قلبی پيدا می کند- العياذ بالله- عقده های دلش خالی می شود؟ يا عقده های دل فاطمه زهرا و يا حضرت امير خالی می شود؟... پس مساله چيست...

اسلام اصلی دارد به نام مبارزه با ظلم و ستمگری؛ اصلی دارد به نام حماسه شهادت. حسين سمبل احيای عدالت اسلام است. حسين سمبل مبارزه با ظلم در دنيای اسلام است. حسين حماسه شهادت است. حسين شعار عدالت اسلامی است؛ شعار عدالت است. تا شما نام حسين را زنده نگه می داريد يعنی طرفدار عدالت اسلامی هستيم. اين که پرچم سياه بالای خانه تان می زنيد يعنی من وابسته حسينم؛ کدام حسين؟ همان حسينی که در راه عدالت شهيد شد. پس من وابسته به عدالت هستم.

استاد شهيد مرتضی مطهری

پانزده گفتار؛ مقاله لزوم تعظيم شعائر اسلامی(۱)؛ ص ۱۸۸و۱۸۹

نظرات ()



پاسخگويی واقعی!
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸۳/٦/۳٠

Pasokhgooee

نظرات ()



علی زيباترين سروده ی هستی
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸۳/٦/٢٤

علی، علی، علی، چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ چطور نام تو را که بر قلبم گره خورده است، بر زبان آورم؟ چگونه عشق ازلی ام را به تو که در سراچه دلم نهان است و گوش نامحرم را جای پیغام ملکوتی او نیست، بازگو کنم؟ علی چه بگویم که مرا ممکن است به شرک متهم کنند؟

اگر پرستش جز ذات خدا مجاز بود، بدن شک تو را می پرستیدم. تو تجلی خدائی، تو تجسم صفات خدا و میار خدائی، تو خلیفه الله علی الارضی، تو هدف انسانیتی، تو خدا نیستی، ولی وجود تو را جز خدا پر نکرده است....

ای علی تشنه عدالتم. تو کجائی؟ نمی دانی از ظلم و ستم - که به نام اسلام می کنند- چه رنجی می برم؟ خوش داشتم لحظه ای در کنار عدلت بنشینم و دل دردمند خود را بر تو بگشایم و تو بین من و این مدعیان اسلام و مکتب حکم می کردی و داد مرا می ستاندی.

از کتاب علی، زیباترین سروده ی هستی
شهید دکتر مصطفی چمران

نظرات ()



حرا ﴿﴿تجلي گاه عشق﴾﴾
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸۳/٦/٢۳

ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد                                          دل رميده ما را انيس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت                                      به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

حرا حال و هواي ديگري داشت.مدتي ميشد كه تغييراتي راحس ميكرد.مثل اينكه اتفاقي در راه بود اما نميدانست چه اتفاقي فقط انتظار بود و انتظار.حس ميكرد موعد قيام فرا رسيده است و ظلمتي كه سالهاست با پنجه هاي پولادين گلويش را ميفشارد درحال نابود شدن است.

ناگهان صدايي شنيد.اقرا،.اقرا، باسم ربك الذي خلق.آري صدا صداي جبرئيل بود.جبرئيل بار ديگر بر برگزيذه اي از برگذيدگان خدا نازل شده بود.برگزيده ترين جن و انس از بدايت خلقت تا نهايت آن.جبرئيل آمده بود تافرمان حق را ابلاغ كند.آمده بود كه محمد ﴿ص﴾را خاتم النبيين لقب دهد و محمد﴿ص﴾.محمد﴿ص﴾ اكنون تجلي گاه عشق معبود بود و حرا محل وصال عرش وفرش.

اما مبعث.مبعث روز ريشه كن كردن ظلم بود و بر جاي نشاندن حق.مبعث روز در هم شكسته شدن ظلمت بود.مبعث حيات بخش انسانيت بود و ممات بخش حيوانيت.مبعث آمده بود كه با در هم كشيدن طومار ظالمان اكسير عشق و حيات را بر رگ بشريت تزريق كند.

بعثت حضرت خاتم النبيين محمد مصطفي﴿ص﴾ زيباترين معناي جا، الحق و ذهق الباطل را به شما تبريك و تهنيت عرض ميكنم.به اميد بعثتي نو در عيد سعيد مبعث.

اللهم اجعل محياي محيا محمد و آل محمد و مماتي ممات محمد و آل محمد

نظرات ()



تب وزارت
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸۳/٦/٢۳

 

باز هم به بازار اعزام شدم.امروز بعد از يكي دو ماه دوباره نوبت من شد كه خريداي خونه رو انجام بدم.دور از جون شما قرار بود يه چند كيلو هم ميوه بخرم.اما چشمتون روز بد نبينه.دست روي هر ميوه اي كه ميگذاشتم كمتر از كيلويي هزار و پانصد تا دوهزار تومن نبود.جالب تر اينكه موز تقريبا ارزونترين ميوه بود.موز حول و حوش كيلويي هزار تومن بود ولي خوب باز هم براي من كه چهارصد تا پانصد تومن بيشتر براي ميوه كنار نگذاشته بودم كلي بود.البته ناگفته نمونه كه استقبال از موز هم اين روزها خيلي زياده.

ميگن آقاي خاتمي با سومالي قرارداد تبليغاتي بسته.بخاطر همين توي جلسات هيئت دولت موز يه پايه اصلي بين همه ميوه هاست.ولي خوب من اين حرفها رو زياد باور نميكنم.من فكر ميكنم آقاي خاتمي قبل از رفتن به جلسات يه سر به بازار ميوه و تره بار ميزنه و در راستاي اينكه مسولان بايد زندگيشون رو در حد كم درآمدترين اقشار جامعه قرار بدن به اين نتيجه ميرسه كه بايد موز رو حتما براي پذيرايي
جلسات بخره.احتمالا علت اينكه تلويزيون هم روي موزها رو شطرنجي نميكنه همينه كه ميخواد مردم هم ساده زيستي مسولين رو با چشم خودشون ببينند.

  تازه اين موز خريدنهاي آقاي خاتمي كلي هم ايجاد انگيزه كرده.داداش كوچيكم از وقتي كه جلسات هيئت دولت رو از تلويزيون ديده حسابي به كلش زده كه وزير بشه.براش هم فرقي نميكنه وزير چي بشه.حاضره هر وزارتي رو به غير از وزارت راه و ترابري قبول كنه چون اساسا اعتقاد داره كه وزير راهي شايسته تر از آقاي خرم پيدا نميشه و حتي معتقده كه نگاه زير چشمي هم به سمت وزارت راه و ترابري مشكل شرعي داره.

آره از بحث اصلي خارج نشيم.داشتم ميگفتم اون يه بار بازار ميوه و تره بار رفتن آقاي خاتمي هم كفايت سه چهار ماه رو ميكنه.بالاخره هر چه باشه الان رجبه و بعد هم شعبان و بعد هم رمضان. هيئت دولت هم كه ماشاالله همش تو كار خود سازي و عرفان و ....نمونش همين آقاي ابطحي بنده خدا ناي راه رفتن نداره.خوب بالاخره بايد آقاي خرم رو هم از اين جمع جدا كرد.ميگن از اونجا كه دو سه ماهي ميشه هواپيمايي سقوط نكرده حسابي كبكش خروس ميخونه.(از اين چهل وهشتا كشته سانحه رانندگي خوي هم بگذريم).

خلاصه اينجوري كه پيش ميره خودم هم بايد دنبال يه وزارتي چيزي باشم.چون من فكرميكنم بااين وضع تا چند وقت ديگه حسابي تب وزارت بالا بگيره.آره بهتره منم برم و يه فكري براي خودم بكنم كه به قول قديمي ها بايد فكر نون بود كه خربزه آبه.

بگذاريد ستمكاران برنجند و هرچه زبان ناپاك و دندان درنده است از كام و دهان بيرون افتد ولي در مقابل يك دل مستمند و شكسته ترميم گردد.

فرازي از نامه اميرالمومنين علي(ع) به مالك اشتر

نظرات ()



شاخصه هاي حكومت علوي از زبان پدر فرزانه انقلاب
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸۳/٦/٢٠

۱_پايبندي كامل به دين خدا و اصرار به اقامه دين الهي

هر حكومتي كه اساس كارش بر اقامه دين خدا نياشد علوي نيست.در زمان صدر اسلام در موقع جنگ شخصي پيش حضرت علي(َع) آمد و سوالي راجع به توحيد پرسيد.اطرافيان گفتند:چه موقع سوال است؟!حضرت فرمود:((نه بگذاريد جوابش را بدهيم.مابراي همين ميجنگيم.))اگر در نظام اسلامي اقامه دين خدا حرف نباشد  مردم به دين خدا عمل بكنند يا نكنند اعتقاد داشته يا نداشته باشند و بگوييم به ما چه ربطي دارد اگر اين طور باشد اين حكومت علوي نيست.

۲_ عدالت اجتماعي

عدالت اجتماعي يعني هيچ مصلحت شخصي و هيچ سياست مربوط به شخص خود رابر عدالت مقدم نكند.حضرت ميفرمايد:((من حاضر نيستم پيروزي را از راه ظلم به دست بياورم)).عدالت براي همه و عدالت در همه شئون يعني عدالت اقتصادي عدالت سياسي عدالت اجتماعي و عدالت اخلاقي واجب و ضروري است.

۳_تقواي الهي

تقواي الهي يعني آن شدت مراقبتي كه انسان در اعمال شخصي خود از راه حق هيچ تخطي نكند و كاملا مراقب خود باشد.مثلا در دست زدن به پول آبروي انسانها گزينشها طردكردنها حرف زدن ها وتمام مسائل زندگي مراقبت بكند. آلوده بودن دل انسان به گناه نميگذارد انسان حقيقت را درك كند. چه برسد به اينكه دنبال حقيقت حركت كند.

ما امروز اگر جمهوري اسلامي هستيم اگر ادعاي حكومت علوي داريم بايد اينها را رعايت كنيم. شما مردم نيز بايد اين را از ما بخواهيد.اقامه دين خدا را بخواهيد. اين كه ما نگاه كنيم ببينيم شرق و غرب در مفاهيم حكومتي و سياست حرفشان چيست آنها چه ميگويند ما هم سعي كنيم خودمان هم آن طور تطبيق دهيم اين همان خلافت عثمانيهاست. مثل خلافت بني اميه و بني عباس است. آنها هم اسمشان خليفه پيغمبر بود اسمشان حكومت اسلامي بود! اما رسم و عملشان حكومت كسري و قيصر و پادشاهان بود.همان جور كه آنها عمل ميكردند اينها هم همان جور عمل ميكردند.اگر ما نيز اين طور باشيم و فقط اسم حكومت اسلامي و علوي باشد و بعد سراغ سرمايه داري غرب برويم اين همان نفاق خواهد شد.

راه درست براي كسي كه پيرو اميرالمومنين است اين است كه شاخصه هاي حكومت علوي را در نظر داشته باشد تا اندازه اي كه ميتواند و قدرت دارد.طبق آنچه كه ساز و كارهاي جهاني اقتضا ميكند اينها را رعايت كند تا آن جهت گيري يك سر سوزن منحرف نشود اين ميشود يك انسان والا ميشود يك حاكم علوي يك چنين حكومتي قدرتمند ميشود جامعه اي كه مردم آن راست بگويند و از مسولان راست بشنوند آنچه را كه وعده ميدهند و ميگويند همان را عمل ميكنند.اين حكومت علوي است.

اللهم احفظ قائدنا الخامنه اي

نظرات ()



تا بود علي بود، تا هست علي هست...
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸۳/٦/۸

خانه كعبه براي دومين بار گشوده شد. خانه اي كه سال ها پيش مريم قديسه را از حريم خويش رانده بود. كنون پس از 3 روز مجدداً گشوده شد و فاطمه بنت اسد به همراه فرزندي زيباتر از ماه تابان در ميان بهت همگان از آن خارج شد.

آنروز كودكي در آغوش آن زن بود كه بعدها نماد ديني شناخته مي شد كه آوازه آن تمامي جهان را فرا گرفته بود. آري او علي(ع) بود. او كه سال ها در دامن پاك نبوت رشد يافت و اولين تسليم شده به اسلام شد. آري علي(ع) آمده بود. آمده بود كه فرشتگان عرش الهي را در حسرت عشقش بسوزاند؛ آمده بود تا عشق را معنا كند؛ اصلا نه علي(ع) تجسم عيني عشق بود. علي(ع) عشق را در احد معنا كرد. همان روزي كه نداي لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار جبرائيل امين گوش لاهوتيان و ناسوتيان عالم را كر كرد؛ آري علي(ع) آمده بود تا الگوي مردانگي تاريخ لقب بگيرد، در آن روز كه ضربتش افضل اعمال جن و انس بود تا قيامت.

و بالاخره علي(ع) اسوه عدل بود و عدالت. در واقع عدالت و علي(ع) در حكم دو مفهوم متلازم بوده و هيچ افتراقي در ميانشان نبود. علي(ع) مثال اعلي و مصداق بارز عدالت است. بحث از عدالت علي(ع) در واقع سخن از يك جامعه نمونه و مدينه فاضله و حكومت صالحه ايده آل بشريت است. از منظر علي(ع) عدالت غايت خلقت بود و هدف بعثت. به راحتي و با نگاهي هر چند سطحي بنگرانه مي توان تبلور عدالت را  در رفتار، سيره، سياست ها و حكومت علي(ع) ديد. بايد عدالت علوي را روح سيار و سيالي دانست كه در تمام دستورات موضوعه و قوانين بشري و انساني ديده شده است. كلام العدل حياة علي هنوز زيباترين توصيف عدالت پس از قرن ها ست. علي(ع) نه تنها معرف عدالت كه در واقع تئوريسين و مصداق عدل و عدالت است.

ميلاد خداي عدل و انصاف، علي مرتضي(ع) بر عدالتخواهان عالم مبارك باد.

به اميد آن روزي كه عدالت علوي در سايه با شكوه مهدي صاحب الزمان(ع) باز در آفاق تجلي يابد.

نظرات ()



رئيس جمهور شهيد
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸۳/٦/٦

 هفتم شهريورماه سالروز شهادت معلم شهيد، مجاهد في سبيل الله، بنده خوب خدا، محمد علي رجائي رئيس جمهور مكتبي جمهوري اسلامي ايران است. او كه در زندگي اسوه ي صبر و عزت مداري بود. در سالروز شهادت اين ابر مرد، جرياني از زندگي وي را براي شما شرح مي دهم تا معناي عزت مداري در روابط خارجي را بهتر درك كنيد.

در ابتداي رياست جمهوري وي ئيس جمهور فرانسه پيام تبريكي را به مناسبت پيروزي ايشان در انتخابات صادر كردند. شهيد رجايي در پاسخ از او تشكر كردند ولي در همان پيام نيز عزت اسلامي را در برابر وي نشان دادند و گفتند:

"...شما در حالي به من تبريك ميگوئي و براي من آرزوي موفقيت مي كنيد كه به رژيم عراق نيز به شدت همكاري كرده و هواپيماهاي ميراژ را در اختيار او قرار داده ايد. يكي از اين سخنان شما بايد دروغ باشد و مردم می دانند كدام دروغ است...."

اين است عزت مداري يك رئيس جمهور مكتبي پيرو راه امام خميني(ره)

نظرات ()



يا اباالفضل
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸۳/٦/٥

پيروزی جهان پهلوان حسين رضازاده جوان ايرانی را به مقام معظم رهبری و تمام ملت ايران تبريک می گويم و برای وی آرزوی موفقيت و عاقبت به خيری می کنم.



پيام مقام معظم رهبری خطاب به حسين رضازاده:

 

بسم الله الرحمن الرحيم

حسين عزيز؛ از اينکه ده ها ميليون ايرانی را شاد کردی از تو متشکرم.

سيد علی خامنه ای

۳/۶/۸۳



نظرات ()



همسفر با تو تا كربلا
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸۳/٦/۳

حريم علوي

ايوان نجف عجب صفايی دارد...

بد جوری كلافه به نظر ميرسيد.مرتب كتاباش رو ورق ميزد.شايد خودشم نميدونست اونجا لای اون كتابا دنبال چی ميگرده.شايد فقط ميخواست چشمای خيسش رو پشت اون كتابای گونده پنهون كنه.كلا دو سه هفته ای ميشد كه بعضی وقتا بدجوری به هم ميريخت و حالش از اين رو به اون رو ميشد.هر روز با هزار دل اميد می اومد و پای اخبار مينشست شايد يه خبر خوب رو از تلويزيون بشنوه ولی...

هر روز خبرای بدتر و بدتری از عراق ميرسيد.وضعيت مردم عراق هتك حرمت حضرت امير و...تصوير حرم كه اثر گلوله و تركش رو ميشد همه جاش ديد داغونش ميكرد.سكوت سنگين و مرگبار سران كنفرانس به ظاهر اسلامی كشورای منادی دموكراسی و آزادی سازمان ملل و...كه ميشد صداش رو از فرسنگها شنيد داشت گوشش رو كر ميكرد.

با خودش فكر ميكرد الان نزديك ولادت حضرت نامردا دارن حرم رو با تركش وگلوله آزين ميبندن.صحبتهای دو سه ماه پيش آقا هم كه يادش می اومد بيشتر دلش آتيش ميگرفت.آقا توی سخنرانيشون گفته بودن كه:من وقتی اين تصاوير رو از تلويزيون ميبينم منقلب ميشم.

 همه اين مصيبتا كافی بودن كه آرامشش رو كاملا از بين ببرن.شايد بيشترين چيزی كه عذابش ميداد اين بود كه همه اين چيزا رو ميديد و هيچ كاری هم نميتونست بكنه.حس ميكرد كه دست و پاش رو محكم بستن و دارن جلوش همه دنيا روآتيش ميزنن و اون هم هيچ كاری نميتونه بكنه.بايد صبر ميكرد كار ديگه ای ازش ساخته نبود.

ياد كتابی از شهيد مطهری افتاد كه چند وقت پيش خونده بودش.استاد توی اون كتاب معيار انسانيت رو درد داشتن دونسته بود ولی الان حس ميكرد توافق زيادی با اين حرف نداره.دنبال يه چيزی ميگشت فراتر از درد داشتن هر چند كه نميتونست پپيدا كنه.

همين طور كه كتاباش رو ورق ميزد يه كتاب توجهش رو جلب كرد.چند تا داستان واقعی توی كتاب نوشته شده بود.اسم يكيش بود همسفر با تو تا كربلا.شروع كرد به خوندن.

﴿﴿_ميخواهی به كربلا بروی؟

_چه كنم دلم بيقرار شده تاب ماندن ندارم.دلم هوای كربلا كرده.

_كدام دل است كه هوای كربلا نكرده باشد.اما خودت بهتر از من ميدانيكه الان چقدر راه ناامن است.

_ميدانم محمد ميدانم.اما دست خودم نيست.

_تازه فقط ناامنی راه نيست اگر اين مردان بی رحم ﴿عنيزه﴾ فقط مال زوار را ميبردند و خودشان را رها ميكردند مساله ای نبود. همه زندگيمان فدای حسين اما آنها سنگدل و بی رحم هستند و هر كس را كه اسير كنند اصلا كسی نميداند كه چه بر سرش می آورند و او را به كجا ميبرند.

ببين!من خودم همه اينها را ميدانم.اما هر چه سعی ميكنم خودم را متقاعد كنم كه راه ناامن است و دست از اين سفر بردارم نميتوانم دست خودم نيست. همه وجودم در اشتياق كربلا ميسوزد.

محمد از جا برخواست.پارچه های روی پيشخوان حجره را جمع كرد تاحجره را برای رفتن به نماز ببندد.همان طور كه پارچه ها را روی طاقچه داخل حجره ميچيد گفت:سيد مهدی كار درستی نميكنی. عشق و علاقه به امام حسين﴿ع﴾ جای خود حفظ جان و مال هم جای خود.دلت به حال خودت نميسوزد به حال فرزندانت بسوزد.آن اطفال معصوم را يتيم نكن .

سيد مهدی آشفته از روی چهار پايه بلند شد و پارچه ای كه در دست محمد بود از او گرفت و گفت:

_اين چه حرفی است كه ميزنی برادر من؟!

_سيد تو از علما و بزرگان حله و نجف هستی. نيازی به نصيحت من پارچه فروش نداری. خودت هم خوب ميدانی كه تمام بيابانهای اطراف حله نجف و كربلا پوشيده از راهزنان عنيزه است.اين قبيله امان زائران كربلا را بريده اند.

سيد مهدی دلتنگ پارچه را به او پس داد و رويش را برگرداند.محمد چند لحظه تامل كرد دستش را روی شانه سيد گذاشت و گفت:من سالها باپدرت دوست بوده ام خدا ميداند كه برايم چقدر عزيزی قصد نااميد كردن تو را هم ندارم.

سيد چشمان پر از اشكش رابه زير انداخت و قطره های اشك آرام بر روی محاسن سياهش غلطيد و گفت:تو هم برای من عزيزی و مثل پدرم قابل احترام.اما درست مثل اين ميماند كه تو به تشنه ای كه دارد از شدت عطش جان ميدهد بگويی آب ننوش حتی اگر بر سر چشمه آب مارهای سمی هم خوابيده باشند عطش زده فقط به آب فكر ميكند و نميتواند به خطر مارهای سمی فكر كند.

محمد كه دلش از استدلال غريب سيد مهدی لرزيده بود سكوت كرد و خود را مشغول جمع كردن پارچه ها نشان داد.مرتضی كه از تجار حله بود با يك بار پارچه از راه رسيد و سلام كرد.

مرتضی باديدن جهره اشك آلود سيد مهدی جا خورد:سلام سيد.اتفاقی افتاده؟سيد جواب سلام مرتضی را داد.اما نتوانست توضيحی برای اشكهايش بدهد.ديگر اختيار گريه دست خودش نبود.

محمد مرتضی را از تعجب درآورد و گفت:سيدمان دلش هوای كربلا كرده.

مرتضی جا خورد:كربلا؟ آن هم در اين شرايط؟!

_به سيد بگو در بيابان كربلا چه خبر است.

مرتضی گفت:سيد اوضاع به شدت وخيم است.تمام نواحی اطراف كربلا را قبيله عنيزه قرق كرده اند.حتی سپاهيان عثمانی هم قادر به مقابله با آنها نيستند.اصلا معلوم نميشود چطور اموال زائران را غارت ميكنند و تجارت ما هم كساد شده. آنوقت تو ميخواهی به كربلا بروی و ...

سيدمهدی كلام مرتضی را قطع كرد و گفت:ميدانم چقدر ميگوييد...

_دلتنگم...چه كنم؟

_صبر كن خدا بزرگ است شايد فرجی شد.بسته شدن راه كربلا چيز تازه ای نيست اما هيچ كس هم هر چند ظالم و قدرتمند نتوانسته برای هميشه شيعيان حسين را از زيارت كربلا محروم كند.

_من نميتوانم صبر كنم.

مرتضی پارچه های خودش را تحويل محمد داد و گفت:بيا برويم مسجد.تو هم دست از اين اصرار بی جا بردار. پس هر سه راهی مسجد حله شدند.

در دل سيد مهدی غوغايی بود كه نميتوانست به خاطر آن جلوی ريختن اشكهايش را بگيرد. وقتی سر بلند كرد تا قامت به نماز ببندد صورتش را خيس اشك ديدند.اما هيچ كدام به خودشان اجازه ندادند كلمه ای بر زبان آورند.

زهرا همان طور كه لباسهای سيد را در كوله بار سفرش ميگذاشت اشك ميريخت و حرفی نميزد.سيد كنارش زانو زد و گفت:چيزی بگو.اين سكوت اشكبار تو دارد مرا ديوانه ميكند.اين طور كه تو گريه ميكنی داری مرا آتش ميزنی.حرف بزن.

زهرا گفت:خودت كه بهتر از من همه چيز را ميدانی و بااين همه ميخواهی بروی.

زهرا آخرين تكه لباس را هم تا كرد و بلند شد:من دل تو را ميشناسم وقتی كربلايی شود هيچ چيز جلودارش نيست.وقتی خودم در اين اشتياق دارم ميسوزم چه طور ميتوانم تو را از رفتن منع كنم؟

_تو با رفتن من مخالف نيستی؟

_نه ...برو و دل مرا هم با خودت ببر.من برايت دعا ميكنم كه به سلامت بروی و زيارت كنی و برگردی!!

اسب خسته و خيس عرق از نفس افتاده بود سيد از اسب پياده شد تا نفسی تازه كند.در آن سوی رود جمعيت زيادی پراكنده شده بودند.آنها زائرانی بودند كه بعد از اين جرات رفتن نداشتند. سيد سر به سوی آسمان بلند كرد و گفت:يا حسين!!من به عشق تو راهی كربلا شده ام.خودم را به تو سپرده ام...مرا روسفيد كن...

سيد خود را به آن طرف رود رساند.مرد عربی كه كنار چادرش نشسته بود با ديدن سوار از جا بلند شد.مرد عرب جلو رفت و سيد سلام كرد.جواب اورا داد و پرسيد:تو هم زائر كربلايی؟!

_بله به قصد كربلا آمده ام. 

_مگر خبر نداری آن طرفها چه خبر است؟

_چرا خبر دارم.

_خبر داری و آمده ای؟

_اينها چرا آمده اند؟

_نميدانم.هيچ راهی به سوی كربلا نيست.

_تو هم آيه ياس ميخوانی؟

_آيه ياس كدام است؟مگر به چشم خود نمی بينی اينجا چه خبر است؟

سيدآمدحرفی بزند كه صدای همهمه جمعيت راشنيد.

سيدپرسيد چه خبر است؟

_نميدانم الان ميروم و برايت خبر می آورم.

چيزی نگذشت كه مرد عرب برگشت سيد جلو رفت و پرسيد چه خبر شده؟

مردان قبيله بنی طرف با اسلحه گرم جمع شده اند و ميخواهند زائران را به كربلا برسانند حتی اگر قرار باشد با عنيزه بجنگند.

سيد جا خورد:امكان نداردكاری كه از دست سرداران لشكر عثمانی بر نيامده از دست جند مرد چادر نشين قبيله بنی طرف برآيد حتی اگر سلاح گرم هم داشته باشند همگی آنها كشته ميشوند.

مرد عرب نگاهی به جمعيت انداخت و گفت:تا كنون گروهی به سنگدلی و بی رحمی عنيزه راه را بر زائران كربلا نبسته بودند.

_من فكر ميكنم اين حرف بهانه ای است و قبيله بنی طرف ميخواهد زوار كربلا را بيرون كند.پذيرايی از اين جمعيت كار دشواری است به اين بهانه متوسل شده اند.

اندكی بعد مشخص شد كه حرف سيد درست بوده است و اين حرف فقط بهانه ای بوده است كه زائران كربلا به شهر و ديار خود باز گردند.

ديدن آن همه زائر نااميد و رانده از همه جا دل سيد را از جا كند.ميدانست هر كدام مثل او به هزار دل اميد راهی اين سفر شده بوده ند و حالا نه راه رفتن داشتن و نه دل برگشتن.باران هم شروع به باريدن كرده بود و باعث ميشد قطرات اشك او را از چشمان كنجكاو مرد عرب پنهان كند...

پشت به چادر و مرد عرب كرد و زير باران رو به دشت شروع به رفتن كرد.همان طور كه قدم ميزد و اشك ميريخت باخود می انديشيد:همه گفتند نرو...حالا برگردم به چه رويی درچشمان ديگران نگاه كنم و بگويم امام حسين مرانپذيرفت...يك لحظه باخودش فكر كرد كاش خود را به آب بزنم و با شنا تا فرات بروم...اماخيلی زود از اين فكر پشيمان شد.او تحمل شنا كردن در اين مسير طولانی را نداشت.از زاه خاكی تا كربلا سه ساعت راه بود...
ياد حرفهای مرتضی و محمد افتادنميخواست قبول كند كه حق با آنهاست.تمام وجودش در يك كلمه خلاصه شده بود و آن هم كربلا بود .ناگهان حس كرد صبرش از اين نااميدی و بلاتكليفی تمام شده است.سرش را به سوی آسمان بلند كرد و در حالی كه به شدت اشك ميريخت بلند فرياد زد:يا حسين... اگر مرا به عنوان زائر خودت قبول نداشتی تااينجا چرا مرا كشاندی؟...چرا در همان حله مانعم نشدی.تو كه مرا نميخواستی چرا شعله ورم كردی ... ميبينی كه دارم ميسوزم..هق هق گريه كلام را در گلويش خفه كرد.به زانو روی خاك دشت فرود آمد و ناليد:چرا كمكم نميكنی؟...اشك تمام محاسن سياهش را خيس كرده بود.يا حسين نگو كه بايد برگردم.نگو كه به كربلايت راهم نميدهی.ناگهان ازپشت پرده اشك حس كرد كه تك سواری از دور به سويش می آيد.با دو دست چشمانش را پاك كرد تا سوار را بهتر ببيند.از جا برخواست و قدمی جلو گذاشت.سوار به او نزديك شد.شخصی كه سوار بر اسب بود لباس عربی پوشيده بود و نقاب زردی به چهره  داشت.نيزه بلندی در دست داشت و  شمشيری به كمر بسته بود.به او كه رسيد دهانه اسب راكشيد و اسب راهوار و زيبايش آرام ايستاد.نقاب را از چهره خود برداشت.سيمايی درنهايت حسن و ملاحت داشت و چشمانی درخشان و نافذ.نگاهش دل سيد مهدی را از تمامی غمی كه داشت نجات داد.اما نفهميد چرا با ديدن اين چهره احساس آرامش و سبكی كرد.آن شخص او را به نام صدا زد:سيد مهدی سوار شو.سيد دلش فرو ريخت.بی آنكه بداند اين شخص نام او را در اين غربت از كجا ميداند گفت:

_با اين جماعت بی رحم عنيزه چگونه ميتوانيم برويم؟شخص جليل القدر با اطمينان گفت:عنيزه ميرود.

سيد به خود آمد و با سرعت به طرف اسبش دويد و سوار شد.اسب سوار به سوی جمعيت به راه افتاد.پيغامش به سرعت در بين جمعيت پيچيد و همه به جنب و جوش درآمدند و زمانی نگذشت كه همه سواره و پياده به حركت به راه افتادند.شور و شوق عجيبی پاهای بی رمق زائران را توان بخشيد.سوار نيكو با كمال آرامش اسب را پيش ميبرد اما اسب سيد مهدی پشت سر او با نهايت سرعت می تاخت ولی فاصله معين بين آنها كم نميشد تا بتواند با او صحبت كند. از دور راهزنان شمشير به دست عنيزه با چادرها و اسبهايشان ديده ميشدند.آن شخص سوار كه جلوتر از كاروان زائران پيش ميرفت به هر گروه از عنيزه كه ميرسيد كلامی می گفت و آنها بدون تامل مانند كسانی كه از سپاهی توانمند بگريزند كوچ ميكردند و به سرعت دور ميشدند.زمانی نگذشت كه بيابان از مردان عنيزه خالی شد و حتی يك نفر از آنها باقی نماند و تنها غباری درافق ديده ميشد كه نشان ميداد تمام قبيله عنيزه به اطراف گريخته اند. به تپه ای كه رسيدند سوار از تپه به زير آمد و وقتی كه سيد مهدی و همراهانش به فراز تپه رسيدند در پايين اثری از آن سوار نبود.تاچشم توان ديدن داشت زمين و آسمان ديده ميشد و هيچ نشانی از آن سوار نبود...

سيد مهدی ناگهان مانند كسی كه از خوابی شيرين بيدار شده باشد به خود آمد و انديشيد:خدايا تنها كسی كه قادر بود اين جمع بی پناه را به كربلا برساند امام زمان بود.چرامن نفهميدم...چرا...

دروازه كربلا از دور نمايان شد و زائران با ديدن دروازه شهر و اينكه بدون خطر به كربلا رسيده بودند يك صداشور و فرياد بودند.

سيد مهدی با خودش نجوا ميكرد و اشك می ريخت و می ناليد:خدايا جز امام زمان چه كسی نام مرا در اين غربت ميدانست و جز او چه كسی ميتوانست ما را از ميان سپاهی بی رحم به كربلا برساند...وای بر من ...من او راديدم.او مرا صدا كرد.با من همراه شد و من نفهميدم و نشناختم كه او كيست...اسب او آرام ميرفت و اسب من به سرعت و من نفهميدم چرا هرچه بيشتر اسب ميتازم به او نميرسم...

سربازان دروازه شهر را به روی زائران تشنه و گريان گشودند.سربازی از ميان آنان فرياد زد:سبحان الله اين صحرا پر از زائر شده.پس مردان عنيزه كجا رفته اند كه اين همه زائر به كربلا رسيده؟ سيد مهدی دستی برای او تكان داد و ميان گريه گفت: "ما هم صاحبی داريم ... ما كه بدون صاحب نيستيم".

آسمان كربلا آفتابی و آبی بود.سيد مهدی ساعتش را نگاه كرد.هنوز يك ساعت و نيم تا غروب آفتاب فرصت بود با خودش فكر كرد كه فاصله قبيله بنی طرف تا كربلا سه ساعت است و اين جمعيت پياده و سوارهراه سه ساعته را يك ساعته آمده اند.... با چنان كاروان سالاری...

خبر كوچ مردان عنيزه از حوالی كربلا در تمام شهر پيچيد و مردمی كه مدتها سختی كشيده بودندبا شادمانی به سوی زائران آمدند.هر كس سوالی ميكرد همه سيد مهدی قزوينی را نشان ميدادند او كه دل شكسته اش نگاه مهربان صاحب الامر را به سوی اين جمع پريشان جلب كرده بود.﴾﴾

چشمای خيسش رو پاك كرد.احساس خوبی داشت.خيلی اميدوارتر از قبل به نظر ميرسيد.اما يه سوال خيلی آزارش ميداد.دوست داشت بدونه الان توی اين كشور نه اصلا توی تموم شيعه های دنيا يه قلب عاشق نيست كه عطش عشق كربلا و نجف امونش رو بريده باشه و انتظار وصال به معبود طاقتش رو طاق كرده باشه؟

دوست داشت بدونه توی تمام دنيا يه سيد مهدی ديگه وجود نداره تا آقا بخاطر عشق اونم كه شده سپاهيان عنيزه رو يه بار ديگه به درك واصل كنه؟

اللهم عجل لوليك الفرج

*منابع:جنه الماوی ازمحدث نوری_دارالسلام از شيخ محمود عراقی

نظرات ()