
عکسها از خودم
اگرچه در چند مورد به صورت عبوری شهر یزد را دیده بودم، اما هرگز فکر نمیکردم که تا این اندازه دارای اماکن و سوابق تاریخی باشد. روزهای پایانی هفتهی پیش را به یمن روزهای تاریخی دوم و سوم خرداد به یزد رفتیم و سیاحتی به عمل آوردیم.
یزد از جملهی آن شهرهایی است که تاریخش را میتوانی در جایجای شهر مشاهده کنی. برعکس شیراز که روزگاران جدید، سنت تاریخیاش را لکهدار کرده است و تمام محلههای قدیمیاش به مدد ابزار و ماشینهای شهرداری برای احداث خیابان و بولوار نابود شده و به جایش خیابان و بولوار و هتل و آپارتمان روئیده است. البته هنوز جای شکر باقیست که هوای شیراز و بخشی از باغاتش ماندهاند تا نشانی باشند بر گلگشت مصلی و آب رکنآباد که اگر همینها هم نبودند، چه میدانستیم که اینجا روزگارانی از خوش آب و هواترین شهرهای جهان بوده است.
سنتِ ایرانی و اسلامیِ مردم یزد را در همهجا میشد مشاهده کرد. از نوع پوشش تا شیوهی رفتار، منش، اخلاق و سلوکشان همه بر این مدعا صحه میگذارند که این شهر دارای مردمی خونگرم و شیرینگفتار و سادهدل است. مردمی که کمتر رنگ و بوی درگیری و خشونت را به خود دیدهاند.
مردمی که توانستهاند سالها زرتشتی و مسلمان و کلیمیشان در کنار یکدیگر به صلح و آشتی بنشینند و هیچیک به دین دیگری تعرض نکند و همه در کنار هم باشند. شیعیان و اهل سنت این شهر نیز از این قاعده مستثنا نبوده و نیستند. این را از توضیحات راهنمایمان دانستم. میگفت: همانطور که میدانید داشتن تکمناره نشانهی مساجد اهل سنت است و دومناره داستن از شاخصههای شیعیان است. این مسجد را به این دلیل بیمناره ساختهاند تا هر دو مذهب اسلامی در کنار هم خدا را عبادت کنند و تفرقهای میانشان نباشد.
ادامهی این مطلب خاطراتیست شخصی، از سفر یزد که خواندنش خالی از لطف نیست...
یک. هنوز به دانشگاه نرسیدهام که حامد زنگ میزند.
- کجایی؟ تا نیم ساعت دیگه حرکته!
و باید توضیح دهم که مجبور بودم بمانم اداره تا حقوق بگیرم تا خرج سفر را تأمین کنم!!
دو. بچهها جلوی مسجد تجمع کردهاند. بعضی دوستان فقط عادت به اردوی بسیج دارند. یکی داد میزند مگر قرار نیست لباس خاکی بپوشیم و بقیه میزنند زیر خنده!
سه. بالاخره دوستی با یزدیها یکجا به کارمان آمد. هرکس ترکیب گروهمان را میبیند شک برش میدارد که چرا اینجمع همهشان در قرعهکشی اسمشان درآمده است. غافل از اینکه چرا ندارد. دست غیب است که از آستین برخی مسئولین اردو برآمده است!
چهار. هرچه جیبهایم را میگردم، اثری نیست که نیست. با خودم میگویم باید برگردم دانشگاه و کاغذها را بیاورم. بعد کمکم فکر میکنم شاید اگر به گوگوله فشار بیاورم یادم بیاید که چه چیزهایی باید برای سوغاتی بیاورم و کجاها را باید ببینم. فکرِ این را میکنم که اگر یادم برود، دیگر مرا به اداره راه خواهند داد؟
پنج. در مسجد راهآهن (مسجد حر) نشستهایم. اسپیلبرگِ اردو با دوربین به سراغ حلقهی ما میآید. احتراممان واجب است. ناسلامتی بزرگان اردو هستیم. هرکس کاری میکند. ابوالفضل با دو دست، دو تسبیح برداشته و اذکار را با دو برابر سرعت معمولی پیش میبرد. اسپیلبرگ خسته میشود از اینکه هنوز نتوانسته است، چهرهی واقعی این آدمها به تصویر بکشد!
شش. با دست اشاره میکند به آخوندی که وارد مسجد شده است. هرکسی پیشنهادی میدهد. یکی میگوید آخوند مفتی است برویم سئوال بپرسیم که اگر در نماز بین رکعات پنج و شش در نماز دو رکعتی شک کنیم چه باید کرد؟ نمیدانم این جماعت چه بدی از آخوندها دیدهاند که اگر مفت بود، برای گربهشان هم میخواهند دعا بگیریند؟
هفت. مجبورم که با یک جمع ناخواسته در یک کوپه باشم. از قرار معلوم، نبودنم در هفتهی قبل در دانشگاه باعث شده است که لیست کوپهها بسته شود و ما همسفر برخی مسئولین دانشگاه باشیم که شاید چندان دلِ خوشی هم از ما ندارند. یادم به افشاگریمان علیهشان میافتد. مدیرمسئولین، صاحب امتیاز، اعضای شورای سردبیری و اعضای تحریریهی نشریه، همه در این اردو هستند و از شانس من است که تک و تنها باشد در کنار کسی باشم که علیهاش نوشتهام. خدا رحم کرد. هر دو هنوز زندهایم!
هشت. از کوپههای دوستان سر و صدای بلندی میآید. هرچه آقایان سکوت میکنند، خبری نمیشود. اما شعری نیست که خوانده نشود. اینور آبی، اونور آبی، زیرآبی، روآبی و ... . همهجور شعری میخوانند. از پشت دیوارهای کوپه هم معلوم است که چه دستافشانی و پایکوبیهایی برقرار است. این وسط فقط سر من بیکلاه مانده است که مجبورم به عنوان نماد شخصیت در مقابل مسئولین، سر تعظیم و ادب فرود بیاورم. اما طولی نمیکشد که برخی دوستان با چهرهی گشاده (خیلی گشاده) از توی کوپه میکِشندم بیرون. شانس آوردم که هنوز اینقدر مرام دارند که برای من هم سهمیهی چیپس کنار بگذارند.
نه. یکی از اون طرف واگن داد میزنه: «پس این نماز صبح ما کِی قضا میشه؟ حاج آقا دیگه را همون نمیده دانشگاه!» و رفقاش میزنند زیر خنده.
ابوالفضل باز هم دست به کار میشود تا جماعتی را ضایع کند: آقا خندهی بلند کراهت داره!
و این بار کل قطار از خنده میترکند!
ده. تا نمازمان را در ایستگاه خواندیم، اتوبوسها آمدند. روی اتوبوسها نوشته است: دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی یزد. خندهمون میگیره. یکی داد میزنه: پیش نیازِ سوار شدن به این اتوبوس پاس کردن درس طب اسلامی است.
این وسط فقط داوود میخنده. مدتهاست که طب اسلامی و سنتی رو ترکونده است!
یازده. میخواهیم سیستم صوتی را بیاوریم عقب اتوبوس. هیچکس بهمان اعتماد ندارد. قرار میشود برای جلب اعتماد، مداحی کنیم. بلندگو را که میدهند بهمان، تنها چیزی که دیگر بهگوش نمیرسد، مداحی است.
دوازده. سیاست جزء جدانشدنی امام صادقیهاست. اصولطلبان اصلاحگرا میخوانند:
«همراه شو عزیز، همراه شو عزیز ---- همت چارهساز است»
سیزده. صبحِ دوم خرداد است. کوچهی محل اسکانمان به نام آیت الله خاتمی است. بعداً میفهمیم که اینجا هم دفتر آیت الله خاتمی بوده است که تبدیل به مهمانسرای دانشگاه علوم پزشکی شده است. اما فعلاً دانشگاه دستِ اصولگرایان است و آنها هستند که بخشی از این امکانات را هماهنگ کردهاند. اما دوم خرداد در خانهی خاندان خاتمیها، عجب صفایی دارد!
چهارده. از همان ابتدا یکجوری بهمان نگاه میکنند. ترجیح میدهیم که همان انتهای سفره را تصاحب کنیم. هرچه نباشد ما کد بالایی هستیم و نباید قاطی بچهمچهها بشویم!
پانزده. همهی دانشجونماها دعای سفره (مخصوصه) را میخوانند:
اللهم ارزقنا رزقاً حلالاً طیباً واسعاً و زوجنا من الحور العین بعدد ما احاط به علمه، العجل العجل العجل، الساعه الساعه الساعه، ادرکنی ادرکنی ادرکنی، برحمتک یا ارحم الراحمین
و حالا نوبت ماست که دعا بخوانیم:
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء!
شانزده. با یک لُر هیچوقت شوخی نباید کرد. برداشته است نیم متر از سفره را با چاقو پاره کرده است. میگوید زیر سفره هوا بود. میخواست سفر را مرتب کنم!
هفده. از وقتی وارد یزد شدیم، لهجهی مسئولین اردو برگشته است. همه با لهجه صحبت میکنند. فکر میکنم این هوا بر روی تارهای صوتیشان مؤثر واقع شده است!
هیجده. برای گرفتن اتاق مناسب جهت اسکان عجله میکنیم و کلید چند تا از اتاقها را برمیداریم. بعد میفهمیم که بقیه هم آدماند! جایی هم به آنها میدهیم. طفیلی این جمعاند!
نوزده. سریع آماده میشویم برای گردش در شهر. اول ما را میبرند به مزار شهدا. آنجا قبرستانشان را «خلد برین» میگویند. از یکی معنای خلد برین را میپرسیم. میگوید احتمالاً «خُلد»ش به معنای بهشت است!
یکی داد میزنه: پس حتماً «برین»ش هم به معنی زهراست!
جمعیت دوباره میترکد!
بیست. معلوم است که معنویت بچهها بسیار شدید است. هنوز نیامده، سنگ قبری پیدا کردهاند و دارند تشییعش میکنند. در کنار مزار شهدای گمنام سنگ را بر زمین میگذارند و به جای شهدای گمنام زیارتش میکنند!
بیست و یک. محسن هم به ما ملحق میشود. همه به سمتش حمله میکنیم. خودش هم میترسد. اگر هیچکس هم نداند، خودمان که میدانیم اگر محسن نبود، اسممان از قرعهکشی در نمیآمد. فریادمان بلند میشود: «محسن دوستت داریم... محسن دوستت داریم!»
بیست و دو. دوستان پیشنهاد میدهند که برایش یک نامه بنویسیم. «هشدار برای (.....)»! اما قرار میگذاریم دیگر اسم آن بنده ی خدا را نیاوریم. میگویم «هشدار برای کبری 11» اما بعد یادم میآید که یک مشت جوان مجردِ نر، نباید اسم یه زن میونشون باشه. تصمیم کبری میگیریم: «هشدار برای اکبر 11»
ادامه دارد...