نقد هاشمی، شمشيری دولبه است که گاهی آن را برای زدن ريشه انقلاب استفاده می کنند و گاه برای بيان تفکر ناب اسلامی و تفاوت آن با نگاه هاشمی.

آخر هاشمی، ناموس انقلاب است و کسی است که عمری را در راه مبارزه با نظام طاغوت گذرانده است و تاريخی زنده است برای اين انقلاب. والحق که حق بسياری بر اين انقلاب دارد.

ولی چه کنم که این گذشته و سابقه خير را نمی توان دلیل موجهی برای مسکوت گذاشتن نقد هاشمی دانست. شاید با خواندن این مطلب بر من خرده بگیرید که چرا هاشمی را اینقدر صریح نقد کرده ام. پاسخ ساده است. به نظر من تنها راه حل موجود، نقد صریح هاشمی است. دیگر زمان نقدهای پرده دار و محجوب درباره هاشمی گذشته است. اگر آن نوع نقد مناسب بود، تاکنون جواب داده بود و آن سیاست های فرهنگ براندازانه را شاهد نبودیم.

گروهی دیگر این سئوال را مطرح می کنند که این چه حرفی است که هاشمی را فرهنگ برانداز معرفی می کنید. هاشمی نیز نوعی فرهنگ را برای ما به ارمغان آورد و ...

پاسخ این گروه را به دو شکل می توان داد: یکی مجمل و دیگری مفصل (که این مطلب همان پاسخ مفصل است) و اما پاسخ اجمالی این است که فرهنگ امری عارضی نیست که یک شبه یا حتی یک ساله یا چند ساله بر یک ملت عارض شود. فرهنگ بعدی از هویت یک ملت است و مرگ و زندگی یک ملت به همان هویت است و الا آن ملت خسی است اندر بیابان. یا قطره ای در دریا که وجود مستقلی از خود ندارد. و اصلا وجودی ندارد.

آنچه که هاشمی از نوع فرهنگ، برای این کشور به ارمغان آورد، فرهنگ ایرانی یا اسلامی نبود و صرفا یک امر وارداتی بود که ابعاد آن را در ادامه بررسی می کنیم.

 

کلیات

توسعه (Development) را می توان بلندترین آرمان اقتصاد دولت هاشمی نامید؛ و ابزار اقتصاد لیبرالی انتخاب وی بود، برای رسیدن به این هدف.

آنچه در غرب (ودر شرق) تحت عنوان توسعه و ابعاد آن گفته می شود، به آن نوع توسعه ای اطلاق می شود که در خدمت توسعه اقتصاد باشد و حال آنچه باید مورد توجه قرار گیرد، آن است که این نوع دید به انسان و زندگی انسانی آثاری دارد که گریزناپذیر است.

آنچه به عنوان بحران های امروز، نظام با آن دست و پنجه نرم می کند، را می توان از آثار همان سیاست های توسعه محور دانست.

آن زمانی که امام(ره) بر ابعاد جهانی انقلاب تاکید داشت، محدو کردن انقلاب به مرزهای جغرافیایی خیانتی بود که به آرمان های امام(ره) روا داشته شد. و زمانی که امام(ره) از جنگ فقر و غنا سخن می گفت و ادامه ابدی آن، طرح مسابقه رفاه شروع دیگری از انحراف از آرمان های انقلاب و امام(ره) را نشان می داد. که رهبر انقلاب هم بارها از این تفکر انتقاد کرده اند.

بحث از آن است که این تفکر از کجا پدید آمده است؟ آیا غیر از این است که اقتصاد لیبرالی، فرهنگ لیبرال و کلاً نظام لیبرال را طلب می کند؟

آنچه را که امروز از تضادهای آرمان و ساختار در نظام می یابیم، محصول همان تفکر لیبرالیستی است که برگرفته از تفکر سکولاری است که دین و سیاست را از دو حوزه متفاوت می داند. که از دید غیر از دین وارد حکومت دینی شده است. والبته در بسیاری از حوزه ها با هم در تضاد اند. عدالت و رفاه، دو گفتمان اصلی هستند که از حوزه دین و از حوزه اقتصاد لیبرالیستی برآمده و با هم در تضاد هستند. فرهنگی هم که از دل این دو نوع تفکر بر می آید، نمی تواند با هم در تضاد نباشد. این خدا و این خرما را نمی توان با هم جمع کرد. آنچه که جلال آل احمد «دو عالم در دو جهت پوینده» می نامدش.

 

آرمان توسعه

در باب تعریف توسعه و آنچه غرب آن را توسعه می نامد، سخن بسیار رفته است. (آنچنان که سید مرتضی آوینی هم در کتاب «توسعه و مبانی تمدن غرب» درباره آن سخن گفته است) در این کوتاه مقال نیز نگاه کوتاهی به بررسی چنین مفهومی خواهیم داشت و البته نمی توان در آن تمام ابعاد توسعه را بررسی کرد و به نقد کشید.

توسعه نوعی جهت گیری کلی است و جریانی چند بعدی که سمت و سوی خاصی به نظام اقتصادی خواهد داد و درگونی های اساسی در ساخت های نهادی، اجتماعی، اداری و حتی نظرهای عموم مردم را به دنبال دارد. (دیوید لمان-تئوری توسعه)

و این توسعه با فقر زدایی یا رشد اقتصادی یکی نیست؛ ولی گاهی آن را یکی تصور می کنند.

گفتیم که توسعه جریانی چند بعدی است؛ اما به کجا و چه سمتی؟ با اندک نگاهی به کشورهایی که «توسعه یافته» می نامندشان، می فهمیم که چنمدان بی راه هم نیست که توسعه، مبارزه با فقر نیست ورشد اقتصادی هم معنا نمی دهد، بلکه هدفی دارد که ان هدف، غیر از آنچه است که ما در توسعه به دنبالش هستیم.

اگر مبارزه با فقر، هدف غرب بود، تاکنون می بایست حداقل در جامعه آمریکا فقر ریشه کن شده بود. در حالی که در حال حاضر مغرب زمینیان، بحران سختی در تضاد طبقات را دنبال می کنند و وجود بیش از یک میلیون –به قول ما- کارتن خواب در کشور آمریکا، حکایت دیگری از آن توسعه بیان می کند.

 

اما هدف این توسعه چیست؟

اولین جواب به این سئوال-والبته مهمترین جواب- لذت است. غرب با تفکر اومانیستی و انسان محوریش، سعی در آماده سازی هر چه بیشتر زمین برای لذت بردن خود دارد. و صد البته- با نفی روح و بعد معنوی- موفقیتی را در آن بعد به دست آورده است.

پاسخ دوم مصرف است. فرهنگ توسعه، اسراف و تبذیر را طلب می کند و تا زمانی که بازار مصرف مناسب نباشد، تولید به هر اندازه هم که باشد منجر به توسعه نخواهد شد. واین پاسخ دوم، ادامه پاسخ اول است و باز برای آن است که لذت، هرچه بیشتر مداوم بماند و البته همه اینها، (از سود و لذت) برای غربی ها است. و نه برای مصرف کنندگان.

ممالک غرب زده نه از آن لذت سهم زیادی خواهند داشت و نه از آن مصرف. زیرا پس از آنکه متاعی برای اهدای به غرب نداشته باشند، دیگر از آن مواد مصرفی هم سهمی نخواهند داشت. و البته غرب طلا می گیرد و به جایش خروس قندی می دهد. و این بازار شرق تا زمانی برایشان مهم است که سودی داشته باشد. و الا فلا!...

 

و اما لیبرالیسم:

آنچه که اقتصاد هاشمی را بدان وصف می شناسند.

لیبرالیسم را اباحه گری ترجمه کرده اند. و برخی هم آن را مکتب آزادی نامیده اند. و چندان هم بیراه نمی گویند. مکتبی که از نام آزادی استفاده می کند (Liberalism  از ریشه Liber که کلمه ای لاتین و به معنای آزادی است گرفته شده است) و همه چیز را مباح می شمارد.

و بایدها و نبایدهای دین هم نمی تواند هیچ چیزی را در این نوع نظام تخصیص بزند. در این نوع نظام، دین فقط در اندازه حداقلی پذیرفته می شود. که عبارتست از دین در حوزه فردی (و باز هم سکولاریسم)...

و متاسفانه آنچه در دولت هاشمی دنبال شد، این نوع تفکر بود که افرادی چون خاتمی و مهاجرانی نمایندگان فرهنگی و مرحوم نوربخش نماینده اقتصادی آن بود. و آنچنان شد که شد و این نظام جدید فرهنگی بر کشور حاکم گردید.