حريم علوي

ايوان نجف عجب صفايی دارد...

بد جوری كلافه به نظر ميرسيد.مرتب كتاباش رو ورق ميزد.شايد خودشم نميدونست اونجا لای اون كتابا دنبال چی ميگرده.شايد فقط ميخواست چشمای خيسش رو پشت اون كتابای گونده پنهون كنه.كلا دو سه هفته ای ميشد كه بعضی وقتا بدجوری به هم ميريخت و حالش از اين رو به اون رو ميشد.هر روز با هزار دل اميد می اومد و پای اخبار مينشست شايد يه خبر خوب رو از تلويزيون بشنوه ولی...

هر روز خبرای بدتر و بدتری از عراق ميرسيد.وضعيت مردم عراق هتك حرمت حضرت امير و...تصوير حرم كه اثر گلوله و تركش رو ميشد همه جاش ديد داغونش ميكرد.سكوت سنگين و مرگبار سران كنفرانس به ظاهر اسلامی كشورای منادی دموكراسی و آزادی سازمان ملل و...كه ميشد صداش رو از فرسنگها شنيد داشت گوشش رو كر ميكرد.

با خودش فكر ميكرد الان نزديك ولادت حضرت نامردا دارن حرم رو با تركش وگلوله آزين ميبندن.صحبتهای دو سه ماه پيش آقا هم كه يادش می اومد بيشتر دلش آتيش ميگرفت.آقا توی سخنرانيشون گفته بودن كه:من وقتی اين تصاوير رو از تلويزيون ميبينم منقلب ميشم.

 همه اين مصيبتا كافی بودن كه آرامشش رو كاملا از بين ببرن.شايد بيشترين چيزی كه عذابش ميداد اين بود كه همه اين چيزا رو ميديد و هيچ كاری هم نميتونست بكنه.حس ميكرد كه دست و پاش رو محكم بستن و دارن جلوش همه دنيا روآتيش ميزنن و اون هم هيچ كاری نميتونه بكنه.بايد صبر ميكرد كار ديگه ای ازش ساخته نبود.

ياد كتابی از شهيد مطهری افتاد كه چند وقت پيش خونده بودش.استاد توی اون كتاب معيار انسانيت رو درد داشتن دونسته بود ولی الان حس ميكرد توافق زيادی با اين حرف نداره.دنبال يه چيزی ميگشت فراتر از درد داشتن هر چند كه نميتونست پپيدا كنه.

همين طور كه كتاباش رو ورق ميزد يه كتاب توجهش رو جلب كرد.چند تا داستان واقعی توی كتاب نوشته شده بود.اسم يكيش بود همسفر با تو تا كربلا.شروع كرد به خوندن.

﴿﴿_ميخواهی به كربلا بروی؟

_چه كنم دلم بيقرار شده تاب ماندن ندارم.دلم هوای كربلا كرده.

_كدام دل است كه هوای كربلا نكرده باشد.اما خودت بهتر از من ميدانيكه الان چقدر راه ناامن است.

_ميدانم محمد ميدانم.اما دست خودم نيست.

_تازه فقط ناامنی راه نيست اگر اين مردان بی رحم ﴿عنيزه﴾ فقط مال زوار را ميبردند و خودشان را رها ميكردند مساله ای نبود. همه زندگيمان فدای حسين اما آنها سنگدل و بی رحم هستند و هر كس را كه اسير كنند اصلا كسی نميداند كه چه بر سرش می آورند و او را به كجا ميبرند.

ببين!من خودم همه اينها را ميدانم.اما هر چه سعی ميكنم خودم را متقاعد كنم كه راه ناامن است و دست از اين سفر بردارم نميتوانم دست خودم نيست. همه وجودم در اشتياق كربلا ميسوزد.

محمد از جا برخواست.پارچه های روی پيشخوان حجره را جمع كرد تاحجره را برای رفتن به نماز ببندد.همان طور كه پارچه ها را روی طاقچه داخل حجره ميچيد گفت:سيد مهدی كار درستی نميكنی. عشق و علاقه به امام حسين﴿ع﴾ جای خود حفظ جان و مال هم جای خود.دلت به حال خودت نميسوزد به حال فرزندانت بسوزد.آن اطفال معصوم را يتيم نكن .

سيد مهدی آشفته از روی چهار پايه بلند شد و پارچه ای كه در دست محمد بود از او گرفت و گفت:

_اين چه حرفی است كه ميزنی برادر من؟!

_سيد تو از علما و بزرگان حله و نجف هستی. نيازی به نصيحت من پارچه فروش نداری. خودت هم خوب ميدانی كه تمام بيابانهای اطراف حله نجف و كربلا پوشيده از راهزنان عنيزه است.اين قبيله امان زائران كربلا را بريده اند.

سيد مهدی دلتنگ پارچه را به او پس داد و رويش را برگرداند.محمد چند لحظه تامل كرد دستش را روی شانه سيد گذاشت و گفت:من سالها باپدرت دوست بوده ام خدا ميداند كه برايم چقدر عزيزی قصد نااميد كردن تو را هم ندارم.

سيد چشمان پر از اشكش رابه زير انداخت و قطره های اشك آرام بر روی محاسن سياهش غلطيد و گفت:تو هم برای من عزيزی و مثل پدرم قابل احترام.اما درست مثل اين ميماند كه تو به تشنه ای كه دارد از شدت عطش جان ميدهد بگويی آب ننوش حتی اگر بر سر چشمه آب مارهای سمی هم خوابيده باشند عطش زده فقط به آب فكر ميكند و نميتواند به خطر مارهای سمی فكر كند.

محمد كه دلش از استدلال غريب سيد مهدی لرزيده بود سكوت كرد و خود را مشغول جمع كردن پارچه ها نشان داد.مرتضی كه از تجار حله بود با يك بار پارچه از راه رسيد و سلام كرد.

مرتضی باديدن جهره اشك آلود سيد مهدی جا خورد:سلام سيد.اتفاقی افتاده؟سيد جواب سلام مرتضی را داد.اما نتوانست توضيحی برای اشكهايش بدهد.ديگر اختيار گريه دست خودش نبود.

محمد مرتضی را از تعجب درآورد و گفت:سيدمان دلش هوای كربلا كرده.

مرتضی جا خورد:كربلا؟ آن هم در اين شرايط؟!

_به سيد بگو در بيابان كربلا چه خبر است.

مرتضی گفت:سيد اوضاع به شدت وخيم است.تمام نواحی اطراف كربلا را قبيله عنيزه قرق كرده اند.حتی سپاهيان عثمانی هم قادر به مقابله با آنها نيستند.اصلا معلوم نميشود چطور اموال زائران را غارت ميكنند و تجارت ما هم كساد شده. آنوقت تو ميخواهی به كربلا بروی و ...

سيدمهدی كلام مرتضی را قطع كرد و گفت:ميدانم چقدر ميگوييد...

_دلتنگم...چه كنم؟

_صبر كن خدا بزرگ است شايد فرجی شد.بسته شدن راه كربلا چيز تازه ای نيست اما هيچ كس هم هر چند ظالم و قدرتمند نتوانسته برای هميشه شيعيان حسين را از زيارت كربلا محروم كند.

_من نميتوانم صبر كنم.

مرتضی پارچه های خودش را تحويل محمد داد و گفت:بيا برويم مسجد.تو هم دست از اين اصرار بی جا بردار. پس هر سه راهی مسجد حله شدند.

در دل سيد مهدی غوغايی بود كه نميتوانست به خاطر آن جلوی ريختن اشكهايش را بگيرد. وقتی سر بلند كرد تا قامت به نماز ببندد صورتش را خيس اشك ديدند.اما هيچ كدام به خودشان اجازه ندادند كلمه ای بر زبان آورند.

زهرا همان طور كه لباسهای سيد را در كوله بار سفرش ميگذاشت اشك ميريخت و حرفی نميزد.سيد كنارش زانو زد و گفت:چيزی بگو.اين سكوت اشكبار تو دارد مرا ديوانه ميكند.اين طور كه تو گريه ميكنی داری مرا آتش ميزنی.حرف بزن.

زهرا گفت:خودت كه بهتر از من همه چيز را ميدانی و بااين همه ميخواهی بروی.

زهرا آخرين تكه لباس را هم تا كرد و بلند شد:من دل تو را ميشناسم وقتی كربلايی شود هيچ چيز جلودارش نيست.وقتی خودم در اين اشتياق دارم ميسوزم چه طور ميتوانم تو را از رفتن منع كنم؟

_تو با رفتن من مخالف نيستی؟

_نه ...برو و دل مرا هم با خودت ببر.من برايت دعا ميكنم كه به سلامت بروی و زيارت كنی و برگردی!!

اسب خسته و خيس عرق از نفس افتاده بود سيد از اسب پياده شد تا نفسی تازه كند.در آن سوی رود جمعيت زيادی پراكنده شده بودند.آنها زائرانی بودند كه بعد از اين جرات رفتن نداشتند. سيد سر به سوی آسمان بلند كرد و گفت:يا حسين!!من به عشق تو راهی كربلا شده ام.خودم را به تو سپرده ام...مرا روسفيد كن...

سيد خود را به آن طرف رود رساند.مرد عربی كه كنار چادرش نشسته بود با ديدن سوار از جا بلند شد.مرد عرب جلو رفت و سيد سلام كرد.جواب اورا داد و پرسيد:تو هم زائر كربلايی؟!

_بله به قصد كربلا آمده ام. 

_مگر خبر نداری آن طرفها چه خبر است؟

_چرا خبر دارم.

_خبر داری و آمده ای؟

_اينها چرا آمده اند؟

_نميدانم.هيچ راهی به سوی كربلا نيست.

_تو هم آيه ياس ميخوانی؟

_آيه ياس كدام است؟مگر به چشم خود نمی بينی اينجا چه خبر است؟

سيدآمدحرفی بزند كه صدای همهمه جمعيت راشنيد.

سيدپرسيد چه خبر است؟

_نميدانم الان ميروم و برايت خبر می آورم.

چيزی نگذشت كه مرد عرب برگشت سيد جلو رفت و پرسيد چه خبر شده؟

مردان قبيله بنی طرف با اسلحه گرم جمع شده اند و ميخواهند زائران را به كربلا برسانند حتی اگر قرار باشد با عنيزه بجنگند.

سيد جا خورد:امكان نداردكاری كه از دست سرداران لشكر عثمانی بر نيامده از دست جند مرد چادر نشين قبيله بنی طرف برآيد حتی اگر سلاح گرم هم داشته باشند همگی آنها كشته ميشوند.

مرد عرب نگاهی به جمعيت انداخت و گفت:تا كنون گروهی به سنگدلی و بی رحمی عنيزه راه را بر زائران كربلا نبسته بودند.

_من فكر ميكنم اين حرف بهانه ای است و قبيله بنی طرف ميخواهد زوار كربلا را بيرون كند.پذيرايی از اين جمعيت كار دشواری است به اين بهانه متوسل شده اند.

اندكی بعد مشخص شد كه حرف سيد درست بوده است و اين حرف فقط بهانه ای بوده است كه زائران كربلا به شهر و ديار خود باز گردند.

ديدن آن همه زائر نااميد و رانده از همه جا دل سيد را از جا كند.ميدانست هر كدام مثل او به هزار دل اميد راهی اين سفر شده بوده ند و حالا نه راه رفتن داشتن و نه دل برگشتن.باران هم شروع به باريدن كرده بود و باعث ميشد قطرات اشك او را از چشمان كنجكاو مرد عرب پنهان كند...

پشت به چادر و مرد عرب كرد و زير باران رو به دشت شروع به رفتن كرد.همان طور كه قدم ميزد و اشك ميريخت باخود می انديشيد:همه گفتند نرو...حالا برگردم به چه رويی درچشمان ديگران نگاه كنم و بگويم امام حسين مرانپذيرفت...يك لحظه باخودش فكر كرد كاش خود را به آب بزنم و با شنا تا فرات بروم...اماخيلی زود از اين فكر پشيمان شد.او تحمل شنا كردن در اين مسير طولانی را نداشت.از زاه خاكی تا كربلا سه ساعت راه بود...
ياد حرفهای مرتضی و محمد افتادنميخواست قبول كند كه حق با آنهاست.تمام وجودش در يك كلمه خلاصه شده بود و آن هم كربلا بود .ناگهان حس كرد صبرش از اين نااميدی و بلاتكليفی تمام شده است.سرش را به سوی آسمان بلند كرد و در حالی كه به شدت اشك ميريخت بلند فرياد زد:يا حسين... اگر مرا به عنوان زائر خودت قبول نداشتی تااينجا چرا مرا كشاندی؟...چرا در همان حله مانعم نشدی.تو كه مرا نميخواستی چرا شعله ورم كردی ... ميبينی كه دارم ميسوزم..هق هق گريه كلام را در گلويش خفه كرد.به زانو روی خاك دشت فرود آمد و ناليد:چرا كمكم نميكنی؟...اشك تمام محاسن سياهش را خيس كرده بود.يا حسين نگو كه بايد برگردم.نگو كه به كربلايت راهم نميدهی.ناگهان ازپشت پرده اشك حس كرد كه تك سواری از دور به سويش می آيد.با دو دست چشمانش را پاك كرد تا سوار را بهتر ببيند.از جا برخواست و قدمی جلو گذاشت.سوار به او نزديك شد.شخصی كه سوار بر اسب بود لباس عربی پوشيده بود و نقاب زردی به چهره  داشت.نيزه بلندی در دست داشت و  شمشيری به كمر بسته بود.به او كه رسيد دهانه اسب راكشيد و اسب راهوار و زيبايش آرام ايستاد.نقاب را از چهره خود برداشت.سيمايی درنهايت حسن و ملاحت داشت و چشمانی درخشان و نافذ.نگاهش دل سيد مهدی را از تمامی غمی كه داشت نجات داد.اما نفهميد چرا با ديدن اين چهره احساس آرامش و سبكی كرد.آن شخص او را به نام صدا زد:سيد مهدی سوار شو.سيد دلش فرو ريخت.بی آنكه بداند اين شخص نام او را در اين غربت از كجا ميداند گفت:

_با اين جماعت بی رحم عنيزه چگونه ميتوانيم برويم؟شخص جليل القدر با اطمينان گفت:عنيزه ميرود.

سيد به خود آمد و با سرعت به طرف اسبش دويد و سوار شد.اسب سوار به سوی جمعيت به راه افتاد.پيغامش به سرعت در بين جمعيت پيچيد و همه به جنب و جوش درآمدند و زمانی نگذشت كه همه سواره و پياده به حركت به راه افتادند.شور و شوق عجيبی پاهای بی رمق زائران را توان بخشيد.سوار نيكو با كمال آرامش اسب را پيش ميبرد اما اسب سيد مهدی پشت سر او با نهايت سرعت می تاخت ولی فاصله معين بين آنها كم نميشد تا بتواند با او صحبت كند. از دور راهزنان شمشير به دست عنيزه با چادرها و اسبهايشان ديده ميشدند.آن شخص سوار كه جلوتر از كاروان زائران پيش ميرفت به هر گروه از عنيزه كه ميرسيد كلامی می گفت و آنها بدون تامل مانند كسانی كه از سپاهی توانمند بگريزند كوچ ميكردند و به سرعت دور ميشدند.زمانی نگذشت كه بيابان از مردان عنيزه خالی شد و حتی يك نفر از آنها باقی نماند و تنها غباری درافق ديده ميشد كه نشان ميداد تمام قبيله عنيزه به اطراف گريخته اند. به تپه ای كه رسيدند سوار از تپه به زير آمد و وقتی كه سيد مهدی و همراهانش به فراز تپه رسيدند در پايين اثری از آن سوار نبود.تاچشم توان ديدن داشت زمين و آسمان ديده ميشد و هيچ نشانی از آن سوار نبود...

سيد مهدی ناگهان مانند كسی كه از خوابی شيرين بيدار شده باشد به خود آمد و انديشيد:خدايا تنها كسی كه قادر بود اين جمع بی پناه را به كربلا برساند امام زمان بود.چرامن نفهميدم...چرا...

دروازه كربلا از دور نمايان شد و زائران با ديدن دروازه شهر و اينكه بدون خطر به كربلا رسيده بودند يك صداشور و فرياد بودند.

سيد مهدی با خودش نجوا ميكرد و اشك می ريخت و می ناليد:خدايا جز امام زمان چه كسی نام مرا در اين غربت ميدانست و جز او چه كسی ميتوانست ما را از ميان سپاهی بی رحم به كربلا برساند...وای بر من ...من او راديدم.او مرا صدا كرد.با من همراه شد و من نفهميدم و نشناختم كه او كيست...اسب او آرام ميرفت و اسب من به سرعت و من نفهميدم چرا هرچه بيشتر اسب ميتازم به او نميرسم...

سربازان دروازه شهر را به روی زائران تشنه و گريان گشودند.سربازی از ميان آنان فرياد زد:سبحان الله اين صحرا پر از زائر شده.پس مردان عنيزه كجا رفته اند كه اين همه زائر به كربلا رسيده؟ سيد مهدی دستی برای او تكان داد و ميان گريه گفت: "ما هم صاحبی داريم ... ما كه بدون صاحب نيستيم".

آسمان كربلا آفتابی و آبی بود.سيد مهدی ساعتش را نگاه كرد.هنوز يك ساعت و نيم تا غروب آفتاب فرصت بود با خودش فكر كرد كه فاصله قبيله بنی طرف تا كربلا سه ساعت است و اين جمعيت پياده و سوارهراه سه ساعته را يك ساعته آمده اند.... با چنان كاروان سالاری...

خبر كوچ مردان عنيزه از حوالی كربلا در تمام شهر پيچيد و مردمی كه مدتها سختی كشيده بودندبا شادمانی به سوی زائران آمدند.هر كس سوالی ميكرد همه سيد مهدی قزوينی را نشان ميدادند او كه دل شكسته اش نگاه مهربان صاحب الامر را به سوی اين جمع پريشان جلب كرده بود.﴾﴾

چشمای خيسش رو پاك كرد.احساس خوبی داشت.خيلی اميدوارتر از قبل به نظر ميرسيد.اما يه سوال خيلی آزارش ميداد.دوست داشت بدونه الان توی اين كشور نه اصلا توی تموم شيعه های دنيا يه قلب عاشق نيست كه عطش عشق كربلا و نجف امونش رو بريده باشه و انتظار وصال به معبود طاقتش رو طاق كرده باشه؟

دوست داشت بدونه توی تمام دنيا يه سيد مهدی ديگه وجود نداره تا آقا بخاطر عشق اونم كه شده سپاهيان عنيزه رو يه بار ديگه به درك واصل كنه؟

اللهم عجل لوليك الفرج

*منابع:جنه الماوی ازمحدث نوری_دارالسلام از شيخ محمود عراقی