سفرنامه انتخاباتی-شیراز-دور دوم انتخابات ریاست جمهوری

قرار بود که فردايش دوشنبه امتحانات پایان ترم آغاز شود. اما از آنجا که انتخابات به دور دوم کشیده شده، بچه ها به دنبال تعویق امتحانات بودند. تا آنکه ظهر اعلام شد که امتحانات به مدت  یک هفته به تأخیر افتاده است.

هنوز همه دوستان مطلع نشده بودند که شنیدم ایلنا خبرش را منتشر کرده است، با این مضمون که دانشگاه امام صادق(ع) با اینکه اکثریت دانشجویان مخالف بوده اند، امتحانات را به تعویق انداخته است. البته من خودم با تعویق امتحانات مخالف بودم. اما جزء اقلیت بودم. بالاخره اینکه با عقب افتادن امتحانات آماده سفر شدم.

هنوز مردد بودم که کجا بروم که حسین آمد. و گفت که با روح الله و حمید و علی قصد سفر به شیراز را دارند. (نتیجه انتخابات در استان فارس خیلی ناجور بود. کروبی اول. هاشمی دوم. قالیباف سوم. احمدی نژاد چهارم)

روح الله ابتدا در ستاد مرکزی لاریجانی بود . من هم در دور اول حامی قالیباف بودم. حمید و حسین و علی هم از همان ابتدا حامی احمدی نژاد بودند. و حالا دور دوم انتخابات همه حامی احمدی نژاد بودیم.

عصر راه افتادیم. خرج سفر هم با خودمان بود. پول گرفتن از ستاد پیشکش. حسن هم قرار بود فردا با هواپیما بیاید. (بابا مایه دار!) و ما هم برای کم کردن هزینه با اتوبوس معمولی رفتیم. به سختی راه عادت داشتیم. علی اصالتاً شیرازی است. من هم که شیرازی. حسین هم فسایی(شهری در استان فارس) حمید و روح الله هم قمی.

حدود 15 ساعت در راه بودیم. نزدیک به ظهر رسیدیم. ناهار منزل ما بودند. بابای ما هم که طرفدار هاشمی. بچه ها خودشون رو آماده بحث می کردند. می خواستند هرجور شده بابای ما رو راضی کنند که به هاشمی رأی ندهد. ولی قرار شد بحث رو بذارن برای بعد از ناهار تا اگر قرار شد بیرون بیافتند گرسنه نمانند.

قبل از اینکه به خانه ما بیایند، رفتیم ستاد مرکزی. شیراز خیابان فخرآباد. که در یکی از مناطق بافت قدیم شهر قرار دارد. اینقدر ستاد کوچک بود که نزدیک بود از آن رد شویم.

راننده تاکسی که ما را رساند می گفت که نتوانسته دور اول رأی بدهد. چون دیر رسیده. ساعت ۱۲ می خواسته رأی بدهد. گفتیم: که به چه کسی می خواستی رأی بدی؟ گفت هاشمی گفتیم: همان بهتر که نرسیدی! گفت: چی فرمودین؟ گفتیم: هیچی. گفت: آهان!

وقتی برایش از ساده زیستی احمدی نژاد گفتیم کلی ذوق کرد. گفت از این به بعد در ماشینم برایش تبلیغ خواهم کرد. کلی خواهش کرد که یک عکس از احمدی نژاد می خواهم. تازه فهمیدیم که هیچ چیزی برای تبلیغ نداریم. حمید از داخل جیبش یک عکس پیدا کرد. تاشده. و کمی کثیف. ولی چشمان راننده برقی زد و آن را روی داشبورد گذاشت. البته به این راحتی هم نبود. می گفت مسافر قبلی که ادعا می کرده از تهران اومده در مورد او گفته که از وقتی که احمدی نژاد اومده، وضع شهر تهران خرابتر شده است. و از شوایع هم می گفت که می گن خلاصی زن زندان اوین و رئیس اونجا بوده. البته تاریخ این ریاست، همزمان تاریخ استانداری اردبیل بود. بگذریم...

ستاد مرکزی ساختمانی دو طبقه بود و بسیار کوچک. به حدی که جا برای افراد حتی به صورت ایستاده هم نبود. تمام کارها بر دوش آقای آقاجان بود. بعد فهمیدم شغل آزاد داره. چند بوتیک در چند جا. رئیس ستاد استان دکتر خادمی (از اساتید دانشگاه شیراز) بود. سال گذشته از طریق NGOای که تأسیس کرده بود، با ایشان آشنا شده بودم. انجمن بانا یا به عبارتی: انجمن گفتمان اندیشه اسلامی.

ستاد خیلی شلوغ بود. دو خط تلفنش هم که لحظه ای قطع نمی شدند. هیچ سازماندهی نبود. اما آقاجان از همان ابتدا خیلی ما را تحویل گرفت. طوری که خود ما خجالت کشیدیم. مرد جاافتاده ای بود. اما جوان دل و پیر عقل.

 ما را به ستاد مبلغین راهنمایی کردند.

این ستاد در حقیقت ستاد آقای روزیطلب برای مجلس بود که رأی هم آورده بود و حالا ستادش را در اختیار ستاد احمدی نژاد قرار داده بود.

قبل از ما فقط 4 نفر را سازماندهی کرده بودند. حسن هم ظهر زنگ زد که رسیده.  قرارمان شد برای عصر؛ ستاد مبلغین.

عصر برایمان جلسه توجیهی گذاشتند. و همان حرفهای تکراری: «تخریب نکنید. اصلا به آقای هاشمی نقد هم نکنید. آقای احمدی نژاد گفته من راضی نیستم کسی از طرف ستاد من به هاشمی حرفی بزند... .» چند نفر هم داوطلبانه از قم و اصفهان آمده بودند.

وسط جلسه حسن اومد. قرار بر این شد که برویم و در مکان تدارک دیده شده مستقر شویم. اول قرار بود محل اسکان رفقا دفتر شورای هماهنگی استان باشد که به دفتر حزب موتلفه تغییر پیدا کرد. بعد هم فهمیدم که اونها از همان دور اول حامی احمدی نژاد بوده اند.

بعد هم رفتیم ستاد مرکزی. قرار بود دکتر احمدی نژاد فردا بیاید و هنوز خبری از تبلیغات نبود. حسن هم یک اسپانسر پیدا کرده بود. ۵۰۰ هزار تومان. قرار شد تا تعدادی پارچه خریداری و در نقاط پرترافیک نصب کنیم. با علی رفتیم و خریدیم.

راننده ای که با ما آمده بود، خیلی با حال بود. می گفت از ستاد هاشمی پول می گیره. حتی پشت ماشینش هم نوشته بود: HASHEMI. اما می خواست که سر به تن هاشمی نباشه. همه اعضای خانواده اش هم در ستاد بودند. می گفت بهشون گفتن که اگر هاشمی رأی بیاره، هرچی بخواهند بهشون می دهند و قس علی هذا...

این نیز بگذرد...

وقتی برگشتیم تبلیغات هم آمده بود. تک رنگ و کوچک. بر طبق جیبشان.

مثل اینکه دکتر داره ناز می کنه! گفته اند به علت مسائل امنیتی سفرشان به شیراز کنسل شده است. دارند به ستاد مرکزی زنگ می زنند. تا ساعت ۹ شب که آمدن دکتر قطعی شد.

حمید و روح الله قرار بود با هواپیما بروند لامرد. کلی مایه داری بود. البته بعد تبدیل شد به سواری. لامرد گرمترین شهر فارس است.

حسین و علی هم به نورآباد می روند. با اتوبوس. نورآباد شهر لر نشینان است. کروبیان.

شب هم که شبکه دوم گفتگوی ویژه خبری بود: نوبخت نماینده هاشمی-خوش چهره نماینده احمدی نژاد. نوبخت کم آورده بود. مرتب توهین و تخریب می کرد. شب قبل هم کلهر و مرعشی. افرادی که در ستاد بودند از سخنانش راضی نبودند. و از تخریبات بیشتر. فکر می کنم اثر منفی داشت.

«از مکافات عمل غافل نشو...گندم از گندم بروید جو ز جو»

تا ساعت ۲ بامداد سه شنبه ستاد بودم. بعد هم خانه نرفتم. دیر وقت بود. شب را در دفتر حزب موتلفه خوابیدیم. بحق چیزهای نشنیده. حزب موتلفه!!

صبح ساعت ۵ رفتم خونه. دکتر هم نیامد. نماینده فرستاد.

 صبح رفتم اینترنت. خبر خاصی نبود. به حسن زنگ زدم. چاپخانه بود. به حسین هم زنگ زدم. در نورآباد سخنرانی داشت. حمید و روح الله هم همین طور البته در لامرد.

بعد از ظهر هم رفتم مرکز شهر. تبلیغات چهره به چهره. موفق بودیم. کمتر مجبور به بحث کردن بودیم. کسی از هاشمی حمایت نمی کرد. اگر هم چیزی بود، علیه او بود؛ حتی حامیان. دور قبل در شهر شیراز معین اول شده بود.

بعد از ظهر تماس گرفتند تا برای تبلیغات به داراب بروم. شب ساعت یازده و نیم راه افتادیم.

همراهان در این سفر دو نفر طلبه بودند. یکی سال اول و دیگری سال سوم. در مسیر خواستم بحث تحجر باهاشون داشته باشم که نشد. وقتی از مطهری حرف می زدم از کتاب منطقش حرف می زد و اینکه کتابهایش خوب است ولی من نخوانده ام و...

کلاً بحث با آنها بی نتیجه بود... بگذریم.

مسیر ۵ ساعت طول کشید. صبح زود به شهر داراب رسیدیم. اول صبح تماس گرفتیم ستاد. گفت ساعت ۹ تماس بگیرید. بعد فهمیدیم که بنده خدا جائی برای پذیرایی نداشته است که دعوتمان نکرده است. بالاخره اینکه راه افتادیم که خودمان کاری کنیم. مجموعه ای روستایی به نام فسارود. حد فاصل دو شهر فسا و داراب. به هر خانه زندگینامه ای دادیم. احتیاج به حرف نبود: همه احمدی نژاد. اما حتی یک نفر هم شناخت کامل از او نداشت. یکی می گفت چون آخوند نیست. یکی دیگه می گفت: فقط هاشمی نباشه. ما هم که برای انتخاب اصلح هر کاری کردیم. یکی از روستائیان کامیون داشت. روشن نمی شد. گفت اگر هل بدهید، به احمدی نژاد رأی می دهم! و ما کامیون هل دادیم.

ساعت ۱۰ برگشتیم. دوگروه شدیم. دو نفر رفتیم زرین دشت و یک نفر فُرگ (دو بخش شهرستان داراب). من و یکی از دوستان به همراه دکتر عندلیبی رفتیم زرین دشت. آقای دکتر جوان بود. دکتر از ستاد مرکزی استان و عزل و نصب ها در ستاد گله داشت و از مدیریت بد. در راه در هر روستا توقف کوتاهی داشتیم و هر چند نفر که امکان داشت به راه راست هدایت می کردیم!

زرین دشت ستاد نداشت. البته ظهر فهمیدیم ستاد هم دارد، ولی پولی در کار نیست. عصر چهارشنبه کمی تبلیغات رسید. و البته ما هم تعدادی تراکت و پوستر از شیراز آورده بودیم.

از وقتی رسیدیم، تو خیابان بودیم. با مغازه داران صحبت می کردیم و زندگینامه پخش می کردیم. خیلی ها حامیان کروبی در دور اول بودند. می پرسیدند: احمدی نژاد هم پول می دهد؟ و ما سرمان را زیر می انداختیم! و از اشکالات نظام اقتصادی می گفتیم که چنین کاری را لازم می کند. و باید با عدالت آن  را اصلاح کرد.

از مردم شنیدیم که کسانی که ستاد برای هاشمی زده اند، برای کسب سود بوده است: هر ستاد 5 میلیون تومان و اگر کار تبلیغاتی کنند، بیشتر. به همین دلیل ستادهای هاشمی زیاد و همه بسته بودند. هیچ تبلیغاتی از احمدی نژاد نبود.

ظهر در یکی از مساجد برنامه سخنرانی گذاشتیم. من در شهر گم شدم و دوست همراهم سخنرانی را بر عهده گرفته بود. جایم خالی بوده است.

ظهر منزل یکی از اهالی بودیم. پسر بزرگشان دکتر دامپزشک بود. دور اول حامی معین. می گفت چون همه دانشگاهیان به او رأی داده اند، من هم به او رأی دادم. پدر خانواده حامی قالیباف. می گفت بعد از دیدن فیلم صندلی داغ تحت تأثیر قرار گرفته است. از صداقت قالیباف سخن می گفت. مادر خانواده حامی کروبی. عروس خانواده حامی هاشمی. و همه در دور دوم حامی احمدی نژاد. می گفتند که در دور اول احمدی نژاد را نمی شناخته اند. چون تبلیغاتی در شهرشان نبوده است. و حالا که احمدی نژاد آمده به او رأی خواهند داد. حتی عروس خانواده!

عصر برگشتیم داراب. دکتر برای ساماندهی به وضعیت تلبیغات همان جا ماند. وقتی رسیدیم گفتند برای یکی از شهرهای اطراف سخنران خواسته اند. همایش حامیان احمدی نژاد در جنت شهر. ساعت ۷ رسیدیم. با ۳۰ دقیقه تأخیر آغاز شد. فردی به نام دکتر احمدی هم آمده بود. ولی چون عجله داشت، سریع رفت و ما ماندیم و ۸۰ نفر آدم.

با این آیه شروع کردم: «انا ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط» و هدف جامعه اسلامی که برقراری عدل است و مشروعیش وابسته به آن... بد نبود. فقط یک تپق.

شب رفتیم در یکی از مساجد مهم شهر. مردم داراب به یکی از علمای شهر و خاندانش علاقه شدید دارند. و بعد از رحلت ایشان مزارش به صورت زیارتگاه در آمده است. مسجدی که ما قرار بود در آن صحبت کنیم، مسجد فرزند این عالم بود. آیت الله نسابه (رحمت خدا بر او). این صحبت بهتر شد. تپق نزدم.

بعد از پایان مراسم به شیراز برگشتیم.

و دوستان دیگرمان:

حسین و علی: نورآباد چهار سخنرانی. و سه شنبه شب شیراز. (در تبلیغات نوشته بودند «چرا احمدی نژاد؟» بعضی فکر کرده بودند احمدی نژاد می خواهد بیاید! جمع حاضران: ۵۰۰ نفر)

حمید و روح الله: فقط می دونم موفق شده بودند.

روز آخر که رفقا برای خداحافظی رفته بودند ستاد. گریه شون گرفته بود. آقای آقاجان یک جمله گفت که تا ابد دلمان خواهد ماند:

«در این انقلاب جدید شما جوانان پیشکسوتانید.»

حاشیه:

-وقتی نظرسنجی خبرگزاری فارس منتشر شد، رفقا خوشحال رفته بودند پیش آقای آقاجان. ۳۶ درصد هاشمی ۴۸ درصد احمدی نژاد. با عصبانیت گفته بود: «به گور باباشون خندیده اند. ما که می دونیم احمدی نژاد رئیس جمهوره. فقط داریم فاصله رو زیاد می کنیم.»

-عصر چهارشنبه رفقا رفته بودند خیابان. مثلاً کارناوال. رانندشون لات بوده! خیلی بد رانندگی می کرده. گفته: «می خواهم نشان دهم حمیان دکتر فقط بچه مثبت ها نیستند!!»

بخوانيد:

»»سفرنامه يک حامی هاشمی- يزد  ۱  ۲  ۳