23 سال اسارت. کافی نیست؟
کاش زندان خرم آباد-همان زندان مخوف فلک الافلاک- زبان می گشود. از آن مرد می گفت که چگونه 50 روز متوالی در زندان ساواک، در انفرادی و ممنوع الملاقات با آن همه شکنجه زندگی کرد. از حاج احمد متوسلیان می گفت. کاش می گفت.
کاش کردستان به سخن می آمد. از مردان و نامردان می گفت. از آنان که در کار جنگ سنگ اندازی می کردند. آنانی که در مناصب بالای حکومتی شان، به ضدانقلاب، مستقیماً کمک می کند. و کاش از حاج احمد می گفت. کاش از دلاوری هایشان می گفت. از کمکش به خانواده دشمنانش می گفت. او که از روی بزرگواری، به خانواده های محروم کومله کمک می کرد. آنان که مردانشان به جنگ با حاج احمد آمده بودند. کاش بانه، سقز، مهاباد و مریوان لب می گشودند. کاش تپه ها و کوه های کردستان از آن مرد برایمان می گفت. از دانشجوی برق دانشگاه علم و صنعت ایران. از برادر حاج احمد متوسلیان.
کاش به سخن می آمد. مسجد جامع خرمشهر را می گویم. به سخن می آمد و از مردانگی آن مرد می گفت. از فاتح خرمشهر، از حاج احمد می گفت.
اگر روزی زمین لبنان هم به سخن درآید، مطمئناً از آن مرد می گوید. آن مردِ مرد، آن سردار. از حاج احمد متوسلیان.
آهای حاج احمد کجایی که ببینی، در مملکتمان چه خبر است. نمی دانم در کدامین زندانی. اصلاً زنده ای. می دانم که خودت گفته ای که به دست صهیونیست ها به شهادت می رسی. اما دلم بدجوری هوایت را کرده است. کجایی که ببینی حزب الله در لبنان پیروز شده و اسرائیل را خوار و ذلیل کرد. کاش ببینی.
حاج احمد کاش بودی و می دیدی. شاید آنانی که در جنگ به تو خیانت کردند، در رأس نباشند. اما بی تفاوتی بعضی به فاتح خرمشهر-به تو- انسان را به یاد همان خائنین می اندازد.
حاج احمد زود بیا و ببین که آقا این روزها بدجوری تنهاست. زودتر بیا.
در پرده اى از غبار
اى با نَفَسِ امام خو كرده
زان رایحه كسب آبرو كرده
سرمست ز باده كلام او
توفیق شهادت آرزو كرده
یك قوم تو را شهید مىخوانند
یك قوم تو را اسیر مىدانند
اما چه كنم كه ناجوانمردان
تصویر تو را ز خویش مىرانند
اى بلبل در چمن نگنجیده
اى یوسف در وطن نگنجیده
اى نور دو چشم پیر كنعانى
زندانىِ در وطن نگنجیده
اى كاكل غرق خون برآشفته
در بوته آزمون برآشفته
تو كیستى آنكه نور نوشیده
پیراهنى از حضور پوشیده
تندیسه غیرت و جوانمردى
بر ظلمت شام غم خروشیده
من كیستم؟ آنكه در وطن مانده
در بند حجاب خویشتن مانده
چشمى به در امید خشكیده
در حسرت بوى پیرهن مانده
اى زمزم كوثرى مرا دریاب
وى پنجه حیدرى مرا دریاب
دستانم هر تپش عطش دارد
وى لطف برادرى مرا دریاب
دریاب كه بىتو سخت درماندم
در مصر غم تو دربهدر ماندم
از پیرهنت حوالتى بفرست
بىبرگ عبور پشت در ماندم
اى جَبهه به خاكِ جِبههها سوده
در معركهها دمى نیاسوده
وى اسوه استقامت و ایثار
در مصر شكنجهها نفرسوده
اى گمشده حصار پیچیده
وى ماه به شام تار پیچیده
دستان كدام فتنه رویت را
در پردهاى از غبار پیچیده؟
شاعر: مرحوم محمدرضا آقاسی