نویسنده و كارگردان:  مجید مجیدی
تهيه كننده: مجید مجیدی
مدير فيلمبرداري: محمد داودی، محمود کلاری، بهرام بدخشانی
تدوين: حسن حسندوست
موسيقي: احمد پژمان
طراح صحنه: بهزاد کزازی
طراح لباس: ملک جهان خزاعی
طراح چهره پردازي:  سیدمحسن موسوی
صدابردار:  یدالله نجفی
صداگذار:  محمدرضا دلپاک
عكاس:  هاشم عطار
آغاز فيلمبرداري:  28 بهمن 1382
بازيگران:  پرویز پرستویی، رویا تیموریان، محمود بهرازنیا، آفرین عبیسی، شراره دولت آبادی، ملیکا اسلافی، احمد جواهری و محمدرضا ناجی
 

بید مجنون، را از داستانی حقیقی وام گرفته‌ام. در دیدار با یک معلم نابینا. این را مجید مجیدی در جلسه نقد فیلم می‌گوید.

خلاصه داستان:
این فیلم، داستان یوسف، استاد نابینای ادبیات در دانشگاه است. او در 8 سالگی بینایی خود را بر اثر جرقه‌ی آتش از دست داده است و اکنون پس از 37 سال به این وضعیت عادت کرده است. تا آن‌که می‌فهمد توموری در کنار چشمش قرار دارد که می‌تواند باعث مرگ او شود. برای درمان به فرانسه می‌رود. در آنجا متوجه می‌شود که تومور خوش‌خیم است و خطری ندارد. و نیز این‌که احتمال دارد بینایی اش را به دست آورد. با عمل جراحی بینا می‌شود. او وارد دنیایی جدید می‌شود که با آن بیگانه است. باید همه چیز را دوباره بشناسد. در بازگشت از سفر، در میان استقبال‌کنندگان نمی‌تواند همسر و مادر و فرزندش را بشناسد.
او وارد دنیایی جدید شده است که تفاوت زیادی با دنیای قبلی‌اش دارد. او باید همه چیز را از نو شروع کند. او می‌خواهد این‌بار خود همه‌چیز را بیازماید و انتخابی نو کند. کتاب‌های خط بریل‌اش را آتش میزند. حتی می‌خواهد دوباره ازدواج کند، با وجود این‌که زن و فرزند دارد. همسرش از ماجرا مطلع شده، ترکَش می‌کند.اما می‌فهمد آن‌کسی را که می‌خواست دل به دیگری سپرده است.
و ناگهان صحنه عوض می‌شود. یوسف دوباره نابینا می‌شود. او شغلش را رها کرده‌است به امید آنکه شغل جدیدی به دست آورد. همسرش را رها کرده تا همسری جدید بگزیند. کتاب‌هایش را از بین بردهاست. او مجنون می‌شود.

چند نکته:
• این فیلم نیز همچون سایر آثار مجیدی، با موضوع محوری خداست.
• پيش از اين قرار بوده است نام اين فيلم «بازگشت» يا «بار ديگر زندگي» باشد..
• این اولین کار بلند مجیدی برای بزگسالان است و می‌توان رگه‌هایی از ادبیات و سبک کودکانه در این فیلم دید.
• برای اولین بار است که مجیدی از بازیگران حرفه‌ای در فیلمش بهره می‌برد.
• همچون سایر آثار مجیدی پر از نماد و نشانه است.

بدون هیچ‌گونه تحویل و تفسیر، داستان بید مجنون نکات بسیاری را به بیننده القا می‌کند. صبر، قانع بودن، شاکر بودن، قدر نعمت دانستن و ... این داستان نشان می‌دهد که اگرچه ندیدن محرومیت و ناتوانی است، اما در درون خود امتیازاتی به نابینا می‌دهد که بینا ندارد. زیبایی ‌های نابینایی در بینایی دیده نمی‌شود. بید مجنون نماد آن زیبایی‌هاست. یوسف اعتقاد داشت که بید مجنون برایش شانس می‌آورد. اما او علاقه‌اش را در دوران بینایی به یاد نمی‌اورد و سراغی از آن نمی‌گیرد.

اما جور دیگر هم می‌توان به داستان نگریست. جامعه امروز ما نیز همچون یوسفی‌ست که تازه چشم گشوده است و مبهوت دنیای مدرن غرب است. ما که با گذشته‌ی خود مألوف بودیم، اکنون در جایی هستیم و به دنبال آمال و آرزوهایی که نمی دانیم به‌دست می‌آوریم یا نه. آیا مدرنیت همان اتوپیای ماست یا نه؟ این سئوال اساسی امروز ماست. دنیای پیش روی ما تناسبی با گذشته‌مان ندارد و ما می‌خواهیم به سرعت متجدد شویم و همه‌ی هستی‌مان و گذشته و تمام خوبی‌هایش را فدای آینده‌ای ناآشنا می‌کنیم. حافظه تاریخی‌مان به یکباره پاک می‌شود. اما ممکن است همچون یوسف در فیلم، تمام سرمایه‌مان را از دست بدهیم. تمام پل‌های پشت سرمان را خراب کنیم. راه بازگشتی نماند. و چون آن دنیا به ما تعلق ندارد، ممکن است ما را نپذیرد. از سویی رانده و از سویی مانده خواهیم شد. فیلم به این‌جا تمام نشده است. نماد به کمک آمده است. مورچه‌ای که دانه برمی‌دارد. دانه می‌افتد. اما مورچه بازنمی‌ایستد. تلاش می‌کند و به راهش ادامه می‌دهد. راه‌حل همین است. با تلاش و زحمت راه پوئیدن. ناامید نشدن رمز موفقیت است. فراموش نکنیم که برای رسیدن به قلل مرتفع باید از پایین آغازِ راه کرد؛ از دره‌ها و دامنه‌ها.