نگاهی به مقوله وحدت حوزه و دانشگاه

۱. وحدت از جمله آرمان‌هايي است كه ريشه در اعتقادات ديني ما دارد. دين ما ديني مبتني بر وحدانيت است و اين از توحيد در پرستش كه اصل اساسي دين ماست، ناشي مي‌شود. همه‌ي افراد و گروه‌هاي جامعه نيز بايد به همين دليل از كثرت‌هاي دنيايي به سمت وحدت ملكوتي حركت كنند. اين وحدت در هدف، به وحدت در مسير نيز خواهد انجاميد.
۲. وحدت حوزه و دانشگاه، در طول سال‌هاي پس از انقلاب آن‌قدر تكرار شده است كه ضرورت يا معناي آن را همگان مفروض و بديهي فرض مي‌كنند. در حالي كه هنوز نه ضرورت آن چندان براي اكثريت جامعه روشن است و نه معناي آن.
۳. معناي وحدت حوزه و دانشگاه (به عنوان دو نهاد علمي و آموزشي در كشور ما و ساير كشورهاي اسلامي) چيست؟ وحدت در روش، در ساختار، در محتوا، در هدف و يا در موضوع؟
واقعيت آن است كه در مورد معناي اين اصطلاح وحدت نظري وجود ندارد. از تعاريف حداكثري كه شامل تمام زمينه‌ها مي‌شود در مورد وحدت گفته شده است تا تعاريف حداقلي يا تعاريف تفكيكي!
در ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي تعاريف حداكثري موجب پيدايش نهادهاي جديدي ميان اين دو نهاد شد كه از مثال‌هاي بارز آن دانشگاه امام صادق(ع) را مي‌توان نام برد. در ‌اين گونه نهادها -كه گاه آن را دانشگاه اسلامي هم ناميده‌اند- سعي در وحدت ساختار و محتوا بوده است.
۴. پس از گذشت سال‌ها، در ميان انديشمندان مسلمان تعريفي حداقلي از وحدت پذيرفته شده است و آن عبارت از وحدت در هدف است؛ يعني دو نهاد حوزه و دانشگاه به عنوان دو نهاد علمي و آموزشي، هر دو بايد به مثابه دو بال يك پرنده عمل كنند كه نظام اسلامي را به طرف هدف حركت دهند و اين دو نهاد بايد در اين را ه تعامل و همكاري داشته باشند.
۵. از ملزومات اين تعريف شناخت، تعامل و همكاري ميان اين دو نهاد است. يعني محصلان، فارغ‌التحصيلان و اساتيد اين دو نهاد بايد ظرفيت‌ها، امكانات، استعدادها و نيز محدوديت‌هاي نهاد ديگر را بشناسند تا بتوانند بر اساس مشتركات و ملزومات ميان خود ارتباطي برقرار كنند.
۶. از جمله ادله مربوط به ضرورت وحدت ميان ميان دو نهاد، نياز جامعه و نظام است. از سويي نظام، با توجه به محتواي اسلاميش احتياج به علومي دارد كه از همان منابع اسلامي سرچشمه گرفته باشد و البته متناسب با زمان و مكان نيز باشد. اين نياز در همه‌ي حوزه‌ها وجود دارد. از اين روست كه تعامل ميان حوزه و دانشگاه امري لازم در عصر ماست.
از سوي ديگر اين حق عامه مردم است كه ميان نخبگان جامعه‌شان وحدت و همدلي برقرار باشد.رفع شكاف ميان نخبگان پيش از آن‌كه حقي براي خود آن‌ها محسوب شود، حقي براي عوام مردم است كه الزامي براي نخبگان نيز محسوب مي‌شود.
۷. البته مسأله بدين سادگي هم نيست؛ چرا كه گاه لازم مي‌آيد براي توضيح وحدت حوزه و دانشگاه به سئوالات جدي در حوزه‌هاي مختلف فلسفي و اعتقادي از جمله سنت و تجدد يا تقابل عقل و نقل و ... پاسخ داد. به عنوان مثال نهاد سنتي و مدرن آموزشي، كدام يك بايد حضور داشته باشند و اين‌كه آموزش بايد به روش سنتي ومحتواي سنتي دائر باشد يا روش و محتواي مدرن؟
اما مي توان به جاي پاسخ به اين سئوال از منظر معرفت شناختي، به تاريخ رجوع كرد. چرا كه تاريخ، صحنه‌ي تقابل ميان اين دو نظام بوده است و در گذشته جمع ميان دو نهاد رخ داده است. و به قول منطقيون "ادل دليل علي امكان شيء وقوعه"
۸. پيش از تأسيس دانشگاه‌ها در ايران، آموزش در نهاد سنتي حوزه انجام مي شده است و اين محدود به علوم ديني -به معناي اخص و امروزي- نبوده است. فخر رازي كتابي به نام جامع العلوم يا حدائق الانوار في حقايق الاسرار-معروف به ستيني-دارد كه در آن شصت علم را كه در گذشته در ميان مسلمانان دارج و رايج بوده فهرست كرده و يكايك آن‌ها را تعريف و قلمرويشان را تبيين مي‌كند كه اكثراً آن‌ها امروز جزء علوم متروك و ديرياب است، در حالي كه در گذشته اغلب آن‌ها در حوزه‌هاي علوم ديني مورد تدريس و تحقيق بوده است. تا دانشگاه‌ها نبودند و نظام آموزشي مدرن، وارد جهان اسلام نشده بود، حوزه‌ها كانون همه‌ي علوم بودند؛ حتي طب، رياضي، نجوم و هيأت در حوزه‌ها تدريس و تحقيق مي‌شد. (دين پژوهي معاصر-علي اكبر رشاد-صفحات ۶۱ و ۶۲)
۹. تأسيس دانشگاه‌ها در كشور ما از ابتدا بر تقابل با نهاد سنتي حوزه همراه بوده است. رضاخان با اين هدف اولين گام ها را براي مدرن كردن علوم و مقابله با آموزش‌هاي حوزوي برداشت. البته موفقيت‌هايي نيز در ابتدا به دنبال داشت. اما با رشد جامعه دانشگاهي اين نهاد خود به پاشنه آشيل دولت تبديل شد. 16 آذر يا 13 آبان مؤيد اين نظر است.
۱۰. پيروزي انقلاب اسلامي، از نقاط عطف همكاري و تعامل حوزه و دانشگاه بوده است. حضور بزرگاني از حوزه همچون شهيد مطهري، شهيد مفتح، شهيد بهشتي و آيت الله خامنه‌اي در ميان دانشگاهيان تأثير زيادي در گسترش روحيه‌ي انقلابي-اسلامي دانشجويان داشت. و البته اين تعامل در ميان روحانيت نيز بي‌تأثير نبوده است.
۱۱. با همه‌ي اين احوال، آنچه در عمل رخ داده است، واقعاً در آن حد و اندازه‌اي نبوده است كه از عنوان وحدت افاده شده است. هنوز ميان دانشگاه و حوزه فاصله‌ي زيادي وجود دارد و گاه به اختلافات دامن زده مي‌شود. دانشگاهيان، حوزويان را بي سواد و عامي مي‌نامند و حوزويان آن‌ها را بي‌دين و كافر. علت عمده‌ي اين اختلافات را هم بايد در عدم شناخت و تعامل ميا آن‌ها جستجو كرد. در عمل با تأسيس نهاد نمايندگي رهبري در دانشگاه‌ها و نيز اجباري شدن دروس معارف اسلامي و اخلاق ، گام‌هايي براي حضور و تأثير حوزه بر دانشگاه فراهم شد. تعداد زيادي از روحانيون به عضويت هيأت‌هاي علمي دانشگاه‌ها درآمدند.كتاب‌ها و منابعي نيز براي دروس علوم انساني از سوي آن‌ها تأليف شد كه انتشارات سمت براي انتشار آن‌ها به وجود آمد.
۱۲. از طرف ديگر، در حوزه‌هاي علميه، تغييراتي در نظام آموزشي به وجود آمد. نظام نمره و مدرك محور به حوزه هاي علميه راه يافت. حوزه‌هاي علميه مدرن با رئوس مطالب جديد همچون زبان‌هاي خارجي، حقوق و اقتصاد و ... راه‌اندازي شد. اما بايد اعتراف كرد كه به آن اندازه كه حوزه‌هاي علميه در دانشگاه‌ها مؤثر واقع شدند، دانشگاهيان اجازه حضور موثر در حوزه‌هاي علميه نيافتند. نهاد مشخصي از سوي دانشگاهيان در حوزه تأسيس نشد؛ درسي اجباري نشد و حتي اجازه تدريس به دانشگاهيان در حوزه داده نشد. ضمن آن‌كه تحصيل همزمان در حوزه و دانشگاه از سوي حوزه ممنوع است. و اين از آثار تعصب‌هاي بي‌جا و غير ضرور در حوزه‌هاي علميه است كه مانعي در برابر وحدت است.
۱۳. از اصولي‌ترين موارد افتراق ميان حوزه و دانشگاه تفاوت در روش‌ها و ساختار است. حوزه به عنوان نهاد آموزشي سنتي و ديني، اقتضائات خاصي دارد و دانشگاه‌ها نهاد جديد و مدرن‌اند و داراي اقتضائات ديگر.
۱۴. مورد اختلاف ديگر در محتواست. علوم تدريس شده در حوزه‌ها، مشخص و محدود است و منابع آن نيز مشخص و اما در دانشگاه‌ها رشته‌ها و شاخه‌هاي متعدد وجود دارد كه علوم مختلف را در آن آموزش مي‌دهند، حتي علوم ديني كه سابقاً فقط در حوزه‌هاي علميه تدريس مي‌شده است.
۱۵. روش سنتي حوزه‌هاي علميه، دقيقاً بر مبناي توانايي‌ها و استعدادهاي شخصي و نيز تحقيق و پژوهش بوده است. و اصولاً اجتهاد روش پژوهش و تحقيق است. هر طلبه هر زمان كه مي‌خواست مي‌توانست از هر درسي كه استعداد و توانايي‌اش را داشت، استفاده كند و هر زمان كه مي‌خواست مي‌توانست از درس و پايه‌ي بالاتر استفاده كند. روش مباحثه، روش رايج در حوزه‌هاي علميه بوده است.
اما متأسفانه اين ضعف در دانشگاه‌ها و نظام آموزشي‌اش –به خصوص از نوع ايراني‌اش- وجود دارد كه آموزش و تعليم صرفاً به هدف و انگيزه‌ي كسب نمره و مدرك انجام مي‌شود. از اين رو مطالعه عميق و نيز انگيزه در دانشگاه‌ها كمياب –و چه بسا ناياب- گشته است.
البته در سال‌هاي اخير و با تغيير نظام آموزشي حوزه اين آسيب به آنها نيز تسري يافته است.
۱۶. از آثار تعامل ميان حوزه و دانشگاه مي‌توان به شناخت مسائل مستحدثه و موضوعات جديد در مسائل ديني و دنيوي مردم اشاره كرد. چرا كه علوم جديد، با نگاه جزءنگر خود و نيز با حضور مداوم و ارتباط نزديك با جامعه و نهادهاي مدرن و امروزي بهتر مي‌توانند شرايط و ويژگي‌هاي زمانه را درك كنند و علما و مراجع را در انتخاب راه حل صحيح ياري دهند.
۱۷. از جمله راه‌كارهاي وحدت ميان حوزه و دانشگاه گسترش ارتباطات فردي و سازماني ميان محصلان و اساتيد دو نهاد است. اين ارتباطات، علاوه بر تبادل علمي مي‌توانند در بهبود نگاه آن‌ها نسبت به يكديگر موثر باشد. منظور از ارتباطات سازماني تأسيس نهادهايي همچون نهاد نمايندگي رهبري، از سوي دانشگاهيان در حوزه‌هاي علميه است.
۱۸. راه‌كار ديگر براي ايجاد وحدت، تغيير در محتواي علمي درسي است. دروس دانشگاهي ما چندان اسلامي و دروس حوزوي ما امروزي نيستند. ما در حال حاضر فقط مصرف كننده توليدات علمي اعاظم سلف و غرب تبديل شده‌ايم. از اين رو براي رسيدن به وحدت بايد به دنبال خط و زبان مشتركي بود كه بتوان به وسيله‌ي آن به تبادل علمي دست زد. و اين امر به اهتمام بزرگاني احتياج دارد كه به هر دو نهاد حوزه و دانشگاه و ويژگي‌هاي آن واقف و مطلع باشند.