قرار ۱۹ اسفند هم برگزار شد. مثل اينکه حدود ۱۹۲۰۰۰ تومان هم جمعآوری شده است. ناراحتی اميد همهی برنامه را تحت تاثير قرار داد، هرچند بعد از پايان مراسم بود. ديروز که حالش را میپرسيدم احساس کردم که خيلی خسته است، ولی باز هم دست از شوخی برنمیدارد. انگار نبود که داشت از «حيض انتفاع» ساقط میشد و «کان لم يکن» تلقی میگرديد!
دربارهی اين تجمع و حواشیاش گفته و شنيده بسيار بود. اما نکته ناشايستی را در دو وبلاگ ديدم که مناسب و بهجا نبود. وبلاگ روزنامه دانشجويی در مطلبش درباره «مشتی بچه سوسول» گفته و وبلاگ ۱۹ اسفند او را متهم به نشر اکاذيب کرده است.
درباره روزنامه دانشجويی، هرچند خود من هم با وضعيت دختران و پسران حاضر در آنجا راضی نبودم اما اينگونه سخن گفتن دربارهی آنها را نيز نمیپسندم. سخن در اينباره بايد دقيق و رقيق باشد، نه فلهای و غلیظ.
اما در مورد وبلاگ ۱۹ اسفند هم نمیدانم دقيقا منظورش چه بخشی از نوشتارهای روزنامه دانشجويی بوده است اما ما که دروغی و کذبی در آن نديدم. هرچند کلمات مبهمش را میتوان مصادره به مطلوب کرد. مثلا «سردرآوردن از اهداف تجمع».
گزارش سايت مبارزين از «وبلاگ نويسان در شفق!»:
محمد صالح مفتاح اما بی سروصدا، در گوشه ای رایزنی ها را زیر نظر دارد. او سردبیر امتنیوز است و حسابی با وبلاگش پاسخ گو است.
مفتاح، حرف های زیادی برای گفتن دارد. ولی افسوس که یک حادثه کوچک برای یکی از دوستان وبلاگ نویس، رشته کلام ما را با او نا تمام گذاشت...
هرچند رضا مهدوی صاب حجره علیرغم قول قبلی به وعدهاش وفا نکرد و کل انگيزهی ما را -برای شرکت در قرار- زير سئوال برد و ناهار به دانشگاه نرسيديم. اما ما فلافل را ميهمان بوديم. کلی حال برديم.
>;حسين هم که نيامد. اشکالی ندارد. هزار وعدهی خوبان يکی وفا نکنند...