دو سال گذشت، از آن روزی که این وبلاگ متولد شد. سال هشتاد و دو را رهبری به نام سال «پاسخگویی سران سه قوه» نامیدند. دغدغهی من در آن دوران (و البته اکنون) مسألهی عدالت بوده (و هست). به دنبال رسانهای بودم تا در آن بتوانم آنچه میخواهم بنویسم و بگویم. پاسخخواهی مهمترین بخش کارم بوده است.
از ابتدا باید اعتراف کنم که وبلاگ را نمیشناختم و جز دانشی بسیط و ساده از آن آگاهی دیگری نداشتم. با گذشت زمان، به وبلاگ و رسانههای مبتنی بر فضای سایبر بیشتر آگاهی یافتم. قلم را در همین فضا به دست گرفتم. جدی نوشتنام را در همین فضا آغاز کردم. بیهیچ دوست و آشنایی که کمکم کند و تا مدت زیادی نیز ناشناس مینوشتم.
چند نقطهی عطف در این میان برایم به وجود آمد:
یکم: استاد وحید جلیلی (سردبیر ماهنامهی سوره) که به من انگیزه داد و تشویقام میکرد. در اولین جلسهای که در کارگاه نویسندگیاش حاضر شدم، فهمیدم که وبلاگم را دیده و خوانده است! تعجب و خجالت توأمان به سراغم آمد. چرا که وبلاگم ارزش استاد را نداشت. کلاسهایش را هرچند به درستی و جد درم نکردم، (از تنبلی خودم) اما انگیزه را در من زیاد کرد و به نوشتن وادار. هنوز نیز گاهی استاد از وبلاگم سراغ میگیرد و میگوید که دنبال میکند.
دوم: جشنواره وبلاگنویسان دانشجو که ایدههای زیاد و دوستان جدیدی به من داد.
سوم: نگارش مطلبی دربارهی تجمع اعتراضآمیز مقابل سفارت دانمارک برای اعتراض به چاپ تصاویر توهینآمیز به پیامبر اکرم (ص) و انتشارش در سایتهای ..... و توهینهایی که به من و دیگران شد.
اوایل سعی در نوشتن نداشتم. مطالبی را که به نظرم جالب بود، در وبلاگ کپی میکردم. وبلاگهای زیادی نمیشناختم. اما اکنون طیفی از وبلاگنویسان را در جبههی خود و جبههی مقابلام میشناسم. تعامل دارم.
دو سال برای یک وبلاگ یک عمر است. یک کودک در مدت دو سال میتواند راه برود. اما برای یک وبلاگ دوسال باید یک بلوغ نسبی را ایجاد کند.
هرچند امروز دیگر آن وبلاگی که فقط به یک موضوع (عدالت و پاسخخواهی) میپرداخت دیگر قدیمی شده است، اما این وبلاگ هنوز زنده است و میخواهم رسانهای باشد تا دغدغههایم را در معرض نقد و نظر قرار دهد.
بارها تصمیم به سفر از پرشینبلاگ گرفتم، اما بدجوری بهش خو گرفتم. شاید امسال ترکاش کنم. اما یاد و دلم در اینجا خواهد ماند.