نمایشگاه کتابپنج‌شنبه و جمعه رفتم نمایش‌گاه. بسیاری از کتاب‌ها را پسندیدم. اما دریغ... که بی‌پولی بد دردیه! کتاب قانون مدنی (فرانسوی) را می‌خواستم بخرم سی و پنج هزار تومان و مجموعه‌ی «شرح علامه طباطبایی بر دیوان حافظ» را سی هزار تومان و بسیاری کتب مرجع دیگر. اما حتی کتاب‌های درسی ترم بعد را هم نتوانستم بخرم. البته باید اعتراف کنم بخشی از آن را هم باید بگذارم به پای نداشتن مدیریت مصرف پول که ندارم. نمایش‌گاه امسال از سال‌های گذشته شلوغ‌تر بود؛ چه از طرف ناشران و کتاب‌هایشان و چه از سوی بینندگان (و نه خریداران)، اما نمایشگاه مطبوعات برعکس بود، خلوت‌تر از پارسال.

امسال از کتب فقهی «تحریرالوسیله»ی امام را خریدم. و چندی از کتاب‌های سروش و شریعتی. امسال اولین سالی بود که از شهید مطهری کتابی نخریدم. چون تقريبا تمامش را خريده و خوانده‌ام. از جلال آل احمد هم پنج کتاب دیگر (سنگی بر گوری، مدیر مدرسه، پنج داستان، سه تار و دیدو بازدید) خریدم، هرچند قبلاً برخی‌اش را خوانده بودم.

کتاب خوبی که امسال آمده بود، مجموعه‌ی مصاحبه‌ها و مقالات دکتر عماد افروغ بود با عنوان «گفتارهای انتقادی»؛ مشتمل بر عناوینی همچون ضرورت نقد، نقد درون گفتمانی، انقلاب صدرایی، حق فرهنگی، امکان جامعه‌شناسی دینی، وجوه نرم‌افزاری علم و اسلام و جهانی‌شدن. که این آخری به صورت جدا نیز قبلاً چاپ شده است. انتشارات سوره‌ی مهر این کتاب را منتشر کرده است.

می‌خواستم کتاب «من می‌گویم، شما بگریید» را که علیرضا قزوه جمع کرده است، بخرم که دیگر به آخر خط رسیده بودم و اندک پولی بیش نمانده بود که آن هم باید خرج کرایه‌ی بازگشت می‌شد. کتابی است از اشعار عاشورايی. واقعا بايد دست‌مريزاد گفت به اين حسن انتخاب اشعار.

با صاحب غرفه درباره‌ی کتاب‌هایشان صحبت کردیم. می‌گفت که چقدر به کتاب‌های دفاع مقدس توجه شده است و رشد روزافزون مخاطبان این کتاب ها. می گفت حتی از ایران خودرو سفارش تعداد زیادی کتاب درباره‌ی زندگی سرداران جنگ داده‌اند. تعجب کردیم. پرسیدیم شما و کار فرهنگی!! گفتند نه، ما به این نتیجه رسیده‌ایم که بهترین مدیریت از نوع مدیریتی است که این شهدا داشته‌اند و ما می‌خواهیم این کتاب‌ها را به مدیران‌مان بدهیم. بهترین مدیران بحران و جنگ این‌ها بوده اند. در مورد روش‌های جدید کار فرهنگی در عرصه‌ی کتاب سخن هم می‌گفت. می‌گفت و قتی‌که آمده بودند و مسئولیت کار را پذیرفته بودند، بیشتر کتاب‌ها در انبار خاک می‌خورده است. اما حالا اکثریت‌اش به چاپ پنجم و ششم و بالاتر رسیده است. اکثر کتاب‌هایشان چاپ جدید بود.

عضویت در انتشارات هم روش خوبی بود. آخرین اخبار از کتاب‌ها را می‌توان از طریق ایمیل و یا پست دریافت کرد. قبلاً تبلیغ‌اش را دیده بودم، اما این بار عملی‌اش کردم.

غرفه ی سایت «لوح» نیز در کنار همین سوره‌ی مهر بود. علی آقای محبی بود و تبلیغات لوح، که می گفت باید چهل روز با خود را حمل‌اش کنی و بر قلبت بگذاری! (فکر کنم بعدش هم قلبت می ایستد، البته این موضوع درباره ی کتاب دیگری پیش از این گفته شده است به نام «شرح ابن عقیل» که باید مواظب بود موقع خواندن آن را بر سینه نگذاری و الا قرار دادن کتاب بر سینه همان و گرفتن قلب همان.) لوح مطالب گذشته‌ی لوح را در اين غرفه عرضه کرده بودند. علی محبی سردبیر جوانی و جديد لوح است که امیدوارم جای امیرخانی و مؤمنی را خوب پرکند. وقتی فهمیدم وبلاگ من را هم می خواند، برایم جالب شد. (این را هم بگویم که در دو روز اخیر چندین نفر را دیده ام که نمی شناختم و وبلاگم را مرتب می خوانند و با نام مرا می شناسند، ولی توفیق آشنایی با ایشان را ندارم. کاش فرصت آشنایی بیشتر پیش آید.)

غرفه ای بود که فقط آثار اسدالله بادامچیان را می‌فروخت. آخرین کتاب‌اش در حوزه‌ی ادبیات کودکان بود: «دختر زشتی که زیبا شد» تعجب کردم. وقتی سئوال کردم فهمیدم که کتاب دیگری هم مشابه این کتاب برای کودکان دارد. (مراجعه کنید به داستان خدادادخان از کتاب «زن زیادی» از آل احمد) جوانی که در غرفه بود، می‌خواست به حزب مؤتلفه جذبم کند. شماره ی تلفن واحد دانشجویی حزب را به من داد. و درباره‌ی دیدار سران حزب با سران مشارکت جوابم داد که مشارکتی‌ها خواسته‌اند و این بدان سبب بوده است که تبادل نظر کنند و می‌گفت من می‌دانم که خیلی هم تند با هم سخن گفته‌اند (صحت این سخن بر عهده‌ی گوینده است).

کتاب «شریعتی، جستجوگری در مسیر شدن» را هم که از آثار شهید آیت الله دکتر بهشتی است، خریدم. وقتی از کتاب شهید بهشتی پرسیدم که در مورد قرآن از آلمانی ترجمه کرده و منتظر چاپ است، صاحب غرفه گفت که می‌خواهیم ویرایش‌اش کنیم. چون احتمالاً به این شکل اجازه‌ی نشر نمی‌یابد. می‌گفت چاپ اول‌اش را وزارت ارشاد کامل خریده است و نيز اینکه مجوز این کتاب مال دوره‌ی خاتمی است و احتمال دارد لغو شود...

مدتی است درباره‌ی ارتداد فکر کرده‌ام. اما استدلال عقلی برایش نیافته‌ام، جز اندکی مشهورات و اینکه امری اجماعی است میان فقهاء. (و از این رو احتمالاً راهی ندارد تا خلاف‌اش حکم دیگری داده شود، چرا که یکی از منابع فقهی همین اجماع علماء بر آن حکم است) کتاب «ارتداد و آزادی» را به این امید که جواب درستی بدهد، خریدم. این کتاب را پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه ی اسلامی منتشر کرده است.

کتاب جالب دیگر جلد دوم «سانتاماریا» بود از سید مهدی شجاعی. مجموعه‌ی نمایش‌نامه‌هاست. اگر هم‌چون جلد اول‌اش باشد، فکر می‌کنم خوب فروش داشته باشد.

اخلاق بدی دارم. از کتابخانه و کتاب امانتی خوشم نمی‌آید. برای خودم هم سخت است، اما نتوانسته‌ام ترک‌اش کنم. هر وقت کتابی را نیاز دارم سعی می‌کنم پولی را برایش کنار بگذارم تا مدتی دیگر خریداری‌اش کنم. دیوانه‌ی خرید کتاب‌ام. اما در خواندنش بی‌فرصت. فقط می‌توانم تورق کنم. طبقه‌ی کتاب‌هایم پر شده است و مجبور شدم برخی را درون کمد بریزم.

در نمایشگاه مطبوعات هم گذر و نظری کردیم. اما امسال نمایشگاه مطبوعات شور سال قبل را نداشت. انتخابات ریاست‌جمهوری مهم‌ترین مسأله‌ی نمایشگاه سال گذشته بود. اما امسال تاکتیک همه سکوت است تا وقتی که خدا می داند کی خواهد رسید و این سکوت می شکند.

به صورت اتفاقی به خاطر حضور یکی از دوستان در غرفه‌ی روزنامه‌ی خراسان، آن‌جا رفتیم و حدود چهل و پنج دقیقه بر سردبیرش بحث کردیم. آدم روشن و باحالی بود و تحلیلی جالب درباره‌ی دولت و آینده‌اش و خبرگان داشت. نوشتن‌اش باشد برای بعد.

چند روزی است که بیش از اندازه سرم شلوغ شده است. نزديک به بيست عنوان پروژه را در دست انجام دارم. سرم در نشريه هم شلوغ تر شده است. سايت امت اسلامی هم که هنوز روی هواست! وبلاگم را به امان خدا رها کرده ام. دو طرح سایت و دو مجموعه فرهنگی و ... . تا بخواهید از انواع کار بر سرم ریخته است. گاه به سرم می زند و می نشینم رمان و داستان می خوانم تا کمی ذهنم آزاد شود. وسط کار رهایش می کنم. شاید به همین دلیل هم باشد که حالا اینجوری با هم جمع شده اند. قوز بالای قوز هم این که لب تاپم قاطی کرده بود. تا بالاخره پنجشنبه تمام اطلاعاتش را پاک کردم و دوباره همه چیز از اول. حالا حتی ورد هم ندارم که در آن تایپ کنم.