در مورد نوشتن مطلب زیر با خودم زیاد کلنجار رفتم. شاید همین هم باعث شده است تا اندکی دیرتر از آنچه باید نوشته میشد، نگارش شده است. اما باید واقعیت را گفت. شاید که این میان گوشی شنوا پیدا شود و تاثیری در وی داشته باشد و همین ما را بس که بگوئیم وظیفهمان را انجام دادهایم.
دوسال پیش بود که من برای اولین بار کردستان را دیدم. از کوه و دشت گرفته تا پادگان و بسیجاش. همه را در اردوی بسیج دیدم و دیدیم. از نزدیک با کردم سخن میگفتیم. واقعاً مردم در آنجا در وضعیت ناخوشایند و اسفباری بودند. کارخانه بزرگی که در آن منطقه وجود نداشت. دولت هم سرمایهگذاری چندانی در منطقه نکرده بود. بهترین حالتاش این بود که به استخدام دولت درآیی و به کارمندی جزء رضایت دهی. و راهدیگر آن بود که اسلحهای دست بگیری و با حکومت مقابله کنی که البته حقوقاش از کارمندی دولت کمتر نبود. و راه دیگرش هم قاچاق بود که تقریباً علنی و مشهود در کنار تمام گمرکات مرزی در حال انجام بود.
نوجوان ده سالهای پای یکی از کوههایی (که روزگاری محل درگیری با کومله و دموکراتها بوده است،) بساط کوچکی پهن کرده بود. میگفت که پول مدرسه رفتن ندارد. و دیدیم که سیگار میکشید. فکرش را بکنید: ده سال بیشتر نداشت.
از خاطرات یکی از سرداران جنگ (فکر میکنم حاج احمد متوسلیان بوده است) میخواندم که روزی از درب سپاه که خارج شد، زنی را دید که گریه میکند. گفته بود که شوهرش به کومله پیوسته است و خانواده خرجی ندارد. آن فرمانده هم دستور داده بود که خرجی آن زن و فرزندش را تا بازگشت شوهرش بپردازند.
یادم میآید که روز آخر اردو نیز مسئولمان آمد و برایمان گفت که یادمان نرود که اگر روزی در این منطقه متوسلیانها و بروجردیها و چمرانها جهاد میکردهاند، مانیز امروز باید جهاد کنیم. یادمان نرود و پایتخت نشینی غافلمان نکند. ما داریم از صدقهسری این محرومان و این مستضعفین مغضوب مستکبران، امروز در دانشگاه درس میخوانیم. این کردها نیز مردم همین مملکت هستند و حق دارند. همانطور که یک تهرانی بالاشهری حق دارد. همه در این باره و در توزیع باید برابر امکانات و فرصتها باید برابر باشند.
نه این که بگویم این حرفها را فراموش کرده بودم؛ نه! خود را به فراموشی زده بودم. آخر چنین سخنی برایم و برای هر مسلمانی مسئولیتآور است. دیگر نمیتوانی به راحتی به امکانات دور و برت نگاه کنی و از آن بهره برداری. باید همیشه یادت باشد که حق آن جوانی را میخوری که امروز در کردستان بیکار مانده است و البته شاید از تو هم بااستعدادتر.
تابستان سال گذشته در منطقهی زیلایی بودیم. جایی میان استاد کهکیلویه و بویر احمد و چارمحال و بختیاری. خانوادهای بودند که مردشان روزی معلم بوده است. ولی بیکارش کردهبودند. و دلیل این امر این بود که در حین کارگری، از نردبان افتاده و نیمه فلج شده بود. سه برادر معلول داشت و خرجی همه بر دوش او بود.
امثال این خانواده کم نبودند. تمام مردان روستا برای کارگری به اصفهان میرفتند و از سال فقط چند ماهاش را در کنار خانواده بودند. دیدارشان با خانواده و زن و فرزند چند ماه فاصله داشت تا دیدار بعد.
و امثال اینها کم نیستند در بشاگردها و زیلاییها و زابلها و بیرجندها و ....
با آنکه چندماه از کودکیام در سراوان (در منتهیالیه مرز غربی ایران در بلوچستان) سپری شده است، چیزی از آن منطقه جز تصاویری غیر شفاف و هماره خاکآلوده در ذهنام نمانده است. و آنچه از امروز آنجا میشنوم، چندان تفاوتی با تصاویر ذهنیام ندارد. خاکآلود با بادهای شنی و گرد و غبار هر روزی.
کشاورزی در سیستان و بلوچستان تقریباً نایاب شده است. با بسته شدن رود هیرمند در دوران طالبان، دشتهای این استان حاصلخیز نیز لمیزرع ماند. و شما میگوئید جوانان و مردان آن دیار چگونه باید شکم خود و زن و فرزندشان را سیر کنند؟ آیا در این صورت برای دشمن سخت خواهد بود که فردی را علم کند که مردم را علیه حکومت برانگیزد؟ مگر واقعاً عبدالمالک ریگی ادم خاصی است که مردم او را بزرگ خود و ناجی خود بدانند؟ نه! او هم شاید مثل یک آدم عادی شاید میتوانست مثل من و ما درس بخواند و مفید برای این اجتماع باشد. اما عوامل محیطی میتواند از او فردی بسازد که به راحتی اعلام کند که میخواهیم در تهران کشتار مردم راه بیاندازیم.
بیست و هفت سال از انقلاب گذشته است. یادش بخیر مرحوم والی. بیست و چند سال در بشاگرد کار میکرد. میگفت اینجا دارم برای امام یار جمع میکنم. حکماش را خود امام داده بود. و او سالها آنجا ماند تا برای امام یار جمع کند.
قرار بر این بود تا این انقلاب بیاید و برابری و عدالت علوی را جایگزین سرمایهداری کند. اما... سیاستهای چند سالهی حاکم بر دولتهای قبلی را در این امر نمیتوان توجیه کرد. شاید بگوئید که این افراد با حکومت مخالف بوده و هستند. و من در جوابتان خواهم گفت مگر این حکومت چه کاری برایشان کرده است که امروز انتظار برود که پشتیبان نظام و انقلاب باشند.
یک روز در اهواز یکی قیام میکند، روزی دیگر یکی در سیستان. و دسیسه میکنند در ترکستان. و فقط یک گوشه از مرزمان آرام باقی است. نمیخواهید که آنرا هم نا امن و جولانگاه اشرار خود ساخته کنید؟
علیرضا دوست و هماتاقی سابقام است که اکنون در وین زندگی میکند. خودش خواسته است تا در این اقامت کوتاه یک ساله از فرهنگ غرب بگوید. وبلاگش را ببینید و حتماً نظر بدهید.