یادداشت چهارسالگی وبلاگ را در فضای آزاد روی چمنهای دانشگاه مینویسم. احساس میکنم متفاوت باید باشد. ساعت از نیمههای شب گذشته است و هوای خنک اینجا با صدای ماشینهای توی بزرگراه با صدای محمد اصفهانی حال و هوای خوشی ایجاد کرده است. به خصوص که قرار نیست که بعد از چهارسال همان چیزهایی که همیشه از من شنیده شده یا دیده شده، باید گفته شود. به خصوص بعد از این سالها که نگاه که میکنم، میبینم چقدر از سالهای پیش متفاوت شدهام.
چند بار پیش آمد که خواستم وبلاگ را ببندم. اما چه کنم که بدجوری دلم پیش این وبلاگ گیر کرده است. نمیتوانم راحت از آن و آرشیوش دست بکشم. (هرچند که چیز دندانگیری هم در آن وجود ندارد. مدتی پیش که یکی میخواست آرشیو این وبلاگ را کامل بخواند کلی خواهش و التماس کردم که بیخیال شود. یا زمانی که یکی از دوستان را دو سال پیش دیدم که تمام مطالب این وبلاگ را روی سیدی آرشیو کرده است، به خودم و خودش خندیدم! پرانتز بسته!) اصلاً بستن وبلاگ را توهین به خودم، عقایدم و تمام کسانی میدانم که به این وبلاگ مراجعه میکنند و بدون اینکه مطلب تازهای بیابند، فقط وقتشان را باید صرف لود شدن صفحهاش کنند. حتی وقتی که امروز به یادداشتهای شخصی خودم روی لبتاپم نگاه میکنم، میبینم که نمیتونم در این وبلاگ منتشرشان کنم.
راستش این است که خیلی قالب به محتوا دارد فشار وارد میکند. از عنوان وبلاگ بگیر تا مراجعه کنندگانش. دیگر نمیتوانم خودم باشم. حتی نمیتوانم از برخی اشتباهات تبری بجویم. حتی زمانی نمیتوانستم بگویم که من با تجمع مقابل سفارتخانههای خارجی مخالف بوده و هستم. آن یکباری هم که رفتم، چنان برای خودم فضای ناشناختهای داشت که دوست داشتم به عنوان یک آدم بیجنبه دیگران را در آن تجربهی عجیب شریک کنم. حیف که برخیها نگذاشتند که آن احساس درست منتقل شود. حتی نشد که بگویم که بعد از آن تجمع هم فقط یک بار دیگر در تجمع مقابل سفارتخانههای خارجی حاضر شدم. آن هم فقط برای تجربه. نمیتوانستم حرف دلم را راحت بزنم.
نمیتوانستم بگویم منِ حقیقی خیلی با منِ مجازی تفاوت دارد. نمیتوانستم شما را هم در تجربههای خودم از دیدن فیلم و شنیدن موسیقی یا کافیشاپ رفتن همراه کنم. چون متهم میشدم. انگزدن که کار سادهای است. حتی پیش از گفتن همین کارها هم در معرض تهمت و تندی بودهام. یا آنکه اتفاقات دیگری افتاده است. دوستانم را نمیتوانستم بگویم یا بهشان لینک بدم. نمیتوانم بگویم که سه ساعت تمام را صرف خواندن وبلاگ کسی کردم که خدا را قبول نداشت و واقعاً از نوشتههایش لذت بردم. یا امشب نیز برای خواندن یک وبلاگ طنز دربارهی ازدواج، ساعتها را صرف کردم. یا بگویم که دو روز پیش از ناراحتی از اوضاع مملکتی گریه کردم. آنقدر ناراحت بودم که همه از من میپرسیدند که چه شده است. اما مگر میشد همه را در این وبلاگ نوشت؟
وقتی دوستانی داری که از تو انتظار دارند که مثل آنها فکر کنی و با کوچکترین اظهارنظر خودت را به دید تردید و یا تهدید مینگرند، چگونه میتوانی آزادانه آنچه را که میخواهی بنویسی؟ وقتی حرفهایت را جوری تعبیر میکنند که باید از خیلیها بیزاری بجویی و بگویی من «این» را گفتم، اما چرا «آن» رو نتیجه میگیری؟ اما میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است...
چند روز اخیر خیلی به افکارم فشار وارد شده است. وقتی که میخواهم سفید بیاندیشم، همه چیز جلوی چشمام تیره و تار میشه. نمیتوانم راحت بگم «اَه.اَه»؛ همه چیز را باید «به.به» بگویی. شاید باید یک جای دیگر با یه اسم و رسم دیگه میآمدم. اما چه کنم که خیلیها من را امروز میشناسند و روی اینترنت به دنبالم میگردند.
نه اینکه از خودم فراری باشم. نه! اما گاهی این امور دستمان را پیش خیلیها رو میکند. راستش خیلی «مشت»م در اینترنت باز است! مثلاً یکی از دوستان که تازه همدیگر را یافته بودیم، هرروز اطلاعات تازهای از ما را مییافت و رو میکرد. ما هم که حرف تازهای نداشتیم، فقط لبخند و گاهی کمی اکراه و گاهی نهیبی به خودم که «خودم کردم که لعنت بر خودم باد» یا جایی که میبینم با ترجمهی یک مطلب ناقص از این وبلاگ چه چیزهایی را به آدم نسبت میدهند و میبینی که جایی شدهای نماد خشونت و عدم تساهل. (واقعاً شما اگر در یک فروم مربوط به ارتش یک کشور اروپایی ببینی که به عنوان یک متعصب و نماد خشونت اسلامی ازت نام میبرند چه کاری از دستت بر میآید؟ یا میبینی که آلمانی یه چیزی در موردت نوشته که چنانی و چنینی!!)
راستش با نوشتن این وبلاگ، از خیلی چیزها دست شستهام. احتمال میدهم که هیچگاه نتوانم سفر خارجی را تجربه کنم. شاید نتوانم هیچگاه به آرزوی خود برای درس خواندن در سوربن تحقق ببخشم و باید به دروس خارج در قم اکتفا کنم. (که این هم یکی از برنامههای آیندهام هست و به شدت دنبالش میکنم. خیلی جوش نزنید که به مقدسات توهین شد. بر درس خواندن در قم مشتاقترم تا تحصیل علم در سوربن. این پرانتز هم بسته)
چهار سال نوشتهام. با تأخیر و تعجیل. خوب نوشتهام و بد. سیاه نوشتهام یا سفید یا آبی یا زرد و نارنجی و صورتی و سبز و خاکستری و ... . معقول و منطقی نوشتهام یا مجهول و مغلوط. هرچه بوده است بخشی از دغدغههای من بوده است از وقایعی که در اطرافم رخ داده است. بازتابی بوده است از انعکاس اندیشهها، اخبار، تحلیلها، دغدغهها، تفکرها (!) و خیلی چیزهای دیگر. شاید پسندیده باشید یا نه. اما اینها من بودهام و نبودهام. اینها فقط بخشی از من است و واقعیت خیلی با آن متفاوت است.
دوست دارم تا نظرتان را دربارهی «من» بدانم. ممنون از لطفتون!
به خصوص اگر خارج از نت همدیگر را دیدهایم، برایم بنویسید.
باز هم تشکر!