به آقای رئیس می‌گویم که من این کار را انجام نمی‌دهم. من سفارشی نمی‌نویسم.

می‌خندد و می‌گوید: می‌نویسی!

می‌گویم: به هیچ وجه!

بلند می‌شود. دستش را بر شانه‌ام می‌گذارد: می‌نویسی!

عصبانیتم را فرو می‌خورم: آخر من این کار را قبول ندارم. این مطلب را نمی‌نویسم!

دستم را در دستش می‌گیرد و می‌فشارد: مگر همین‌جوری الکی است که بگی قبول ندارم و ننویسی؟

می‌گویم: اصلاً من کاری ندارم. بدهید به کسی که قبول داشته باشد.

این‌بار می‌خنده. می‌گه: آخه هیشکی این کار رو قبول نداره که بخواهد بنویسه. خودم هم قبولش ندارم. اما باید بنویسیم. حالا هم برو بعداً با هم صحبت می‌کنیم.

توی دلم می‌خندم. خیلی با خودم خیلی کلنجار رفته بودم که چطور بهش بگویم کاری را که با هزار امید و آرزو به من سپردی انجام نمی‌دهم. با این که خوشحال بودم، خیلی دلم برایش می‌سوزد. مجبور است این کار را انجام دهد...