الف: آقای گرگانی
زمان: هفته‌ی پیش- مکان: یاهو مسنجر
او: سلام
من: سلام علیکم
او: شاید شما من را نشناسید، ولی من شما را می‌شناسم!
من: باعث خوشوقتی است!
او: ناراحت نشوید ولی من دوست دارم با شما بیشتر آشنا شوم.
من: تو دختری یا پسر؟؟!!
او: احمد ---- هستم و از شهر ......
من: خیلی خوش‌حالم که با شما آشنا شدم. شما هم وبلاگ می‌نویسید؟
او: نه ولی دوست دارم با شما بیشتر آشنا شوم! می‌توانم شماره‌تان را داشته باشم. باور کنید قصد مزاحمت ندارم.
من: خواهش می‌کنم. مشکلی ندارم که شماره‌ام را بدهم.
او: شماره‌ی من هم اینه: .......
من: شماره‌ی من: .......
.....

هفته‌ی بعد با ایشان دیدار کردم. فکر می‌کرد که با یک «آدم حسابی» روبرو خواهد شد. بعداً هم حاضر نشد اعتراف کند که فکرش اشتباه بوده است و بر این اعتقاد است که خیلی متفاوت با آنچه فکر می‌کرده است، نبوده‌ام!!!

ب: مدیرکل
از صبح که برای اولین بار با این مدیرکل جدید روبرو شدم، احساس کردم می‌خواهد چیزی بگوید. اولین چیزی که به ذهن‌م رسید، احساس کردم که مشکلی در خودم است. اما دست و پام را هنوز گم نکرده بودم.
یادم آمد که هنوز خودم را معرفی نکرده‌ام، اما مدیرکل محترم در جال جست‌وجوی نام بنده در لیست است! اسم‌م را پیدا کرد. کارم را راه انداخت. با تشکری که کردم، خواستم از اتاق‌ش خارج شوم.
صدایم کرد: آقای مفتاح، راضی باش. وبلاگ‌ت را می‌خوانم!
هیچ چیزی به ذهنم نرسید که باید جواب بدهم. گفت‌م: شرمنده!
و بیرون رفتم.

ج: سردبیر یک سایت خیلی مهم
زمان: شب - مکان: مسجد
در جست‌وجوی یکی از دوستان بودم که صدایم کرد. بی‌مقدمه گفت که سردبیر سایت خیلی مهم است و نظرم را خواست و به همکاری دعوت کرد. من مبهوت نگاه می‌کردم و البته نقطه نظرهایی هم می‌دادم. فقط مانده بودم که چطور به بسیاری از کارهای رسانه‌ای و غیررسانه‌ای‌ام اطلاع اجمالی و گاه تفصیلی دارد! حتی آخرین مطلب‌م را هم می‌دانست. آخرش هم نگفت که از کجا مرا می‌شناسد.