خودم هم میدانستم که در این جشنهای زرد چیزی نصیبم نمیشود جز دیدار. دیدار با خیلیها که جز در اینجور جاها فرصت دیدارشان دست نمیدهد. اون هم بعد از مدتهای دور!
من هنوز یک پرشینبلاگی هستم!
جشن پرشینبلاگ برای نسل اول وبلاگنویسهای فرار کرده از آن، فقط یک حس است که شاید فراموشش کرده باشند، اما برای من هنوز یک واقعیت است. من هنوز یک پرشینبلاگی هستم، علیرغم چندباری که تصمیم جدی گرفتم تا از پرشینبلاگ بروم. هنوز آرشیوی دارم که اگر چیزی از آن به درد کسی نخورد، برای خودم خاطرههایی رو زنده میکند.
این را هم میدانم که پرشینبلاگی که وبلاگم با آن متولد شد، با این پرشینبلاگی که اکنون در آن مینویسم، خیلی فرق کرده است. میدانم که مدیریت آن کاملاً سیاسی است و اهداف سیاسی را در پشت و روی این پردهی شیشهای اجرا میکند و به نمایش گذاشته است.
میدانم که خیلی وقت است که دیگر وبلاگنویسان جدی به پرشینبلاگ نمیآیند. خیلی وقت است که موج مهاجرت از پرشینبلاگ داغ است و هرکسی سعی دارد تا زودتر از دست این سیستم قدیمی و مشکلدار آسوده شود. میدانم که دزدیده شدن دامنهی دات کام پرشینبلاگ خیلی از مخاطبان و رنکینگ وبلاگها را به هم ریخت.
و میدانم که خیلی از اینها را شما هم میدانید.
با همهی این حواشی باز هم من یک پرشینبلاگی هستم. با پرشینبلاگ متولد شدهام و معلوم نیست مرگم چگونه باشد...
...و اما جشن پرشینبلاگ!
هرچند مطابق تماسشان قاعدتاً میبایست نظم و نسقی در کارها وجود میداشت، اما وقتی رسیدم مطلع شدم که سالن پر است و باید از طریق ویدئوپروژکتور مشاهِد برنامهها باشم. آقای بوترابی (همه دکتر میگویندش) تا مرا دید، عذری خواست و توضیح داد که سالن پر شده است و ...
همان اول کار رئیسجمهور شلخته را دیدم که تنها نشسته بود. صدایش زدم. برگشت و او هم از اینکه سیمای آشنایی را در میان جمع نمیدید، گِله میکرد و یادآور شد که همه از پرشینبلاگ رفتهاند. زردیسم برنامه او را هم آزرده بود. ناامید نشدیم و دنبال آشنا در پردهی نمایش گشتیم. هرچه گشتیم کمتر پیدا شد.
بالاخره یک آشنا را در سالن دیدم. حسین متولیان از همدانشگاهیهایم که حس لطیف و شاعرانهاش ستودنی است. ترانههایش هم چنان زیباست که آدمِ زمخت را شاعر میکند. کسی هم فکر نمیکند که پشت شعرهای لطیف حسین یک حقوقدان نشسته است، با تمام سفتی و سختی قواعد حقوقی! او هم از اینکه دیگر وبلاگنویسان جدیای در پرشینبلاگ نماندهاند، ابراز ناراحتی کرد.
بهمن هدایتی هم دیر آمد. البته در میان خواص (در سالن شماره یک) راهش دادند و ما از توفیق زیارتشان محروم ماندیم. جناب مزارعی را که دیدم، مطلعمان کرد که طبقهی بالا هنوز جا هست. رحل عزیمت گزیدیم و رفتیم. برادر حامد طالبی و برادر تقی دژاکام را دیدم. دقیقاً جلوی جناب جادی نشسته بودند. هر سه را سلام دادم. جادی را اولین بار بود که میدیدم. چهرهاش خیلی به نوشتههایش میخورد! امید محدث را هم زیارت کردم و همان گلایههای تکراری را از او هم شنیدم: وبلاگنویس جدی در پرشینبلاگ نمانده است.
سرباز معلم جنوبی
از جالبترین و احساسیترین بخشهای برنامه، تقدیر از وبلاگ «دیّر تشباد» بود که با تشویق شدید حضار مواجه شد. به نظرم بیشترین تشویق برای وبلاگ او بود. برادرِکلاشبهدستمان هم بعد از تقدیر به طبقهی بالا قدم گذاشت و سلامی و والسلام و گِلهای از کاری که پیچانده بودمش!! (استوانهی نظام است این مهربون!)
بلاگفا هم با تشویق شدید حضار مواجه شد. اشتباه آقای خادم که به جای پرشینبلاگ، به بلاگفا تبریک گفت، اهالی سالن را به وجد آورد. انصافاً حق بلاگفا بر وبلاگ فارسی خیلی کم از پرشینبلاگ نیست.
خدا همهی خادمان عرصهی وبلاگ فارسی را عزت و طول عمر با برکت عنایت کند!