
پیر شدهام. خودم هم میفهمم که آثار پیری دارد در روحیهام پدیدار میشود. بر اساس تاریخ تولد هم که حساب کنی، بیست و چند بهار دیدهام. (عددش برای این مبهم است تا به خودم امیدواری بدهم!) مقایسهی وضعیت و احوال کنونیام با شور و جنب و جوش چند سال پیش، تصویر دردناکی را برایم به ذهن میآورد. زمانی که با شور و هیجان بیشتری میگفتم و البته عمل میکردم و نه مثل حالا که نشستهام گوشهای و تماشاچی شدهام.
× × × × ×
اگر امسال یادم به سوم تیر میآید، خاطرات سفرهای استانی و شهرستانی خودم در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری تداعی میشود یا شبهای دور اول انتخابات که با همدانشگاهیها میرفتیم ونک یا میدان تجریش و تبلیغ میکردیم.
حالا چی؟! حداکثرش نشستهام پشت لبتاپ و شعار میدهم و مینویسم و بیشتر هم باید به گذشتهها استناد بدهم یا به شنیدهها و نه به عملکردها یا تجربههای جدید. دیگر مثل قدیمترها که راحت و بیدغدغهی معاش مینشستم و درس میخواندم یا نمیخواندم، نمیتوانم باشم. باید سعی کنم که کمی مستقلتر باشم.
× × × × ×
صدهزار تومان را دادهام برای خوابگاه تابستانی و صدهزار دیگر را برای ثبتنام ترم تابستانه پرداخت کردهام. دوباره با شرمندگی زنگ میزنم به آقای پدر و میگویم که «ببخشید! هنوز پول به حسابم واریز نکردهاید؟» آب میشوم از خحالت که هنوز پدرم باید کار کند و خرجی بدهم تا پسرش بیاید و در شهر غریب درس بخواند و شاید هم نخواند.
دنیای غریبی است. هماتاقیها و همدانشگاهیها هم میگویند که بیا با هم دنبال کار بگردیم. وقتی مجبوریم که برای یکماه و نیم در تابستان حدود سیصد و پنجاه هزار تومان بدهیم، نمیشود خیلی روی جیب پدر حساب کرد...
× × × × ×
اینها ننوشتم که بخوانید و به حالم زار بزنید. پیش خودم میگفتم که امسال چقدر دلم میخواهد که تولدم دیرتر بود و کاش یک روز دیگر متولد شده بودم. کاشها و اماها را در ذهن میآورم. اما جوابی ندارم. سرنوشت محتوم هر آدمی است که پیر شود یا شاید هم جوانمرگ!
× × × × ×
با خودم میگویم اگر به نوشتن دفترچه خاطرات شخصی عادت کرده بودم، هیچ وقت چنین مسائل شخصی را روی اینترنت نمینوشتم. اصلاً به دیگران چه مربوط است که من احساس پیری میکنم یا دلم میخواهد جوان میشدم و ...
× × × × ×
اگر هم کسی اینقدر بیکار بود یا به نویسندهی این مطلب علاقه داشت و تا اینجا را خوانده است، اعلام عمومی میکنم که جمعهی هفتهی آینده تولدم است. البته نیازی به کادوهای خیلی گرانقیمت هم نیست. اگر کمی گرانقیمت هم باشد، میپذیرم. باور کنید!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پـ نـ: اینقدرها هم فقیر نیستمها! باور کنید!