گربه‌های دانش‌گاه ما موجودات عجیبی هستند. اصلاً به هیچ کدام از انواع شناخته‌شده‌ی گربه‌ها شباهت ندارند. بی‌کار و بی‌عار و بی‌بخار.

ناهارشان را سرِموقع می‌آیند و جلوی رستوران دانش‌گاه می‌نشینند و دانش‌جویان هم ته‌مانده‌ی غذای‌شان را به آن‌ها می‌دهند. نه تلاشی، نه حرکتی و نه هدفی ندارند. می‌خورند و می‌وابند و زاد و ولد می‌کنند.

این گربه‌ها در همین حوالی متولد می‌شوند، همین اطراف بزرگ می‌شوند و هیچ‌وقت هم نمی‌فهمند که بیرون از این محیط با گربه‌ها چه برخوردی می‌شود. هیچ وقت از کسی در این دانشگاه بدی نمی بینند. حتی دیده نشده است که این گربه‌ها از کسی بگریزند یا از چیزی بترسند.

این گربه‌ها برای دانشجویان شناخته شده هستند. حتی اسم دارند. حتی بر اساس ِسال ِتولدشان، با دانش‌جویان ورودی آن سال شناخته می‌شوند. خیلی به هم شبیه هستند. اگر گربه‌های آن سال زیاد باشند، معلوم می‌شود که قرار است دانشجویان بیشتری امسال در گزینش دانشگاه پذیرفته شوند. از میان گربه‌ها «تیمور» مشهورترین بود. چه از نظر شکل و شمایل و چه از نظر اخلاق و کردار سرآمدِ گربه‌ها بود.

یکی از روزهای خوبِ خدا، نیسان خدماتی دانش‌گاه یکی‌شان را زیر گرفت. مغز گربه پاشیده شد روی دیوارهای کناره خیابان. همه‌ی دانش‌جویان از نیسان قاتل می‌گفتند و دل‌شان برای گربه‌ها می‌سوخت. روزهای تعطیلی یا خلوت بودن دانشگاه کافی است بیایی و دوری در اطراف رستوران یا خوابگاه‌ها بزنی تا ببینی که گربه‌ها فوج فوج به دنبالت می‌آیند و سهم غذای‌شان را طلب می‌کنند.

احترام گربه‌ها در دانش‌گاه ما خیلی بالاست. به حدی که مهم‌ترین و استراتژیک‌ترین جای دانشگاه که دروازه‌ای میان بخش کلاس‌ها، بخش اداری و خوابگاه‌هاست را به نام «دروازه‌ی گربه» نام گذاری شده است. برنامه‌های بسیج هم برای فرهنگ‌سازی برای تغییر نام دروازه به «دروازه‌ی بسیج» بی‌تأثیر بوده است!

زمستان زمان خوبی برای آزمودن نزدیکی روحی و جسمی میان دانش‌جویان و گربه‌ها بود. سرمای هوای زمستان، گربه‌ها را به درون خواب‌گاه‌ها می‌کشاند و کسی متعرّض آن‌ها نمی‌شود.

ما هم عادت کرده بودیم که با گربه‌ها زندگی کنیم. اصلاً گربه‌ها هم جزئی از زندگی ما شده بودند. تا این‌که یک روز صبح که برای نماز برخاسته بودیم، با روشن شدن چراغ معلوم شد که گربه‌ی محترم و مشهور قصه‌ی ما «چناب تیمور» در اتاق ما خوابیده است!

من که هنوز از روی تخت پائین نیامده بودم، دیدم که یکی از هم‌اتاقی‌ها تا چشم‌ش به تیمور افتاد، یک لحظه ترسید و در بغل هم اتاقی دیگر پرید. در را باز کردم و تیمور بیرون رفت. خواب هم از سر ِما پریده بود. عصابی شدیم. قرار شد که آن روز با مسئول اداره‌ی امور دانشجویی صحبت کنیم.

گزارش ماوقع را به آقای مدیر دانشجویی دادیم و اعتراض کردیم که چرا به فکر «ساماندهی» اوضاع گربه‌ها نیستید و بحث و جدل میان‌مان شکل گرفت. اما پاسخ ِ آقای مدیر میخ‌کوب‌مان کرد: «چند سال پیش که تصمیم به جمع‌آوری گربه‌ها از محوطه‌ی دانش‌کده‌ها و خواب‌گاه‌ها گرفته بودیم، مسأله به روزنامه‌ها کشیده شد و ان‌جی‌او های حامی حیوانات از نسل‌کشی گربه‌های ایرانی در دانش‌گاه خبر دادند.» ما هاج و واج به هم نگاه کردیم. آقای مدیر ادامه داد که نامه‌نگاری کرده‌ایم و قرار است که این‌بار فکری جدی به حال‌شان بکنیم.

چند روز بعد؛
هنگام بازگشت از ناهار، کارگران دانش‌گاه در حال گربه‌گیری مشاهده شدند. دانش‌جویان با ناباوری دستگیری گربه‌ها را دیدند. اطلاعیه‌ای به طنز از سوی جمعی از دانشجویان نوشته شد و از در آن از مسئولین دانش‌گاه خواستند که هرچه سریع‌تر این گربه‌ها را آزاد کنند. اطلاعیه‌های بعدی با عنوان «تیمور را آزاد کنید» در سراسر دانش‌گاه منتشر شد.

در این اطلاعیه‌ها با اشاره به سیاسی بودن نحوه‌ی برخورد با گربه‌ها، خواستار حضور هیئت منصفه در دادگاه این گربه‌ها و دوستان بودند. در یکی از این اطلاعیه‌ها آمده بود «که ما به نحوه‌ی برخورد با ازداندیشان‌ی همچون تیمور قیطانی که به‌حق از بزرگان روزگار ما بودند، اعتراض داریم و تا آزادی عزیزان‌مان از پای نخواهیم نشست» پوسترهای رنگی در مبادی ورودی خوابگاه‌ها چسبانده شد و تصاویری از تیمور و سایر گربه‌ها دانشگاه را برای یادبود نصب کردند.

هرچند دستگیری و توگونی‌کردن گربه‌ها متوقف شد، اما تیمور آزاد نشد. و تیمور رفت. امروز حدود پنج‌ماه از فقدان او می‌گذرد. کسی از این دوست و یار شفیق اطلاعی ندارد. دلم برای‌ش تنگ شده است!

ـــــــــــــــــــــ
هرچه فکر می‌کنم می‌بینم که این گربه‌ها هم بدجور در حال و هوای این دانش‌گاه و این دانش‌جویان بوده‌اند. شاید آن‌ها را هم گزینش کرده بودند.