١ ساعت شش صبح از خواب بلند می‌شوم. دیشب تا ساعت یک و نیم بیدار بودم. فکر صحبت‌های دیشب هم ذهن‌م را مغشوش کرده است. هنوز شروع نکرده‌ام به خواندن. ساعت ده امتحان دارم.

٢ ساعت نه صبح است. قرارم را برای ساعت یازده و نیم با مدیر یک مجموعه‌ی فرهنگی هماهنگ می‌کنم. می‌گوید: «هر وقت آمدی هستم» بعد از امتحان سرِ قرار می‌روم. نیست. رئیس دفترش می‌گوید که از حدود ساعت ده شماره‌تان را می‌گرفتم. خاموش بود. با تعجب می‌پرسم که گوشی‌ام روشن است. معلوم شد که شماره‌ی قدیمی را می‌گرفته است. بدون اطلاع قبلی به اداره‌ی کل –که سابقاً در آن مشغول کار بوده‌ام- می‌روم. آقای مدیر را غافل‌گیر می‌کنم. چندین حق‌الزحمه‌ی پژوهش‌گران معوقه مانده است. جواب‌های‌ش آبِ سردی است که بر سرم می‌ریزد. می‌گوید: معلوم نیست چه زمانی پرداخت کنیم. برای بار هزارم پیشنهاد می‌دهد که در روزنامه‌شان کار کنم.... درباره‌ی روزنامه‌ی دیگرشان می‌پرسم. اظهار بی‌اطلاعی می‌کند.

٣ همکاران قدیمی را می‌بینم. صحبت‌ها پراکنده است. از جنگ گرفته تا رسانه و از روزنامه تا جرم و جنایت و روش تحقیق. می‌گویم که احتمال جنگ -حداقل به صورت تجاوزات موردی و بمباران نقطه‌ای- بعید نمی‌دانم و توجیهاتی می‌آورم. بحث به کار تحقیقی‌ای می‌رسد که باید انجام‌ش دهم. همه‌ی کارمندان اداره می‌خواهند کمک‌م کنند. حتی پیشنهاد می‌کنند که از آنهایی که حاضر نیستند هم کمک بگیرم. سعی می‌کنم توضیح دهم که نمی‌خواهم کار خیلی پیچیده شود. اما از سوی دیگر می‌خواهم که کار به‌درد بخوری بشود. همکار محترم، دو ساعت وقت می‌گذارد تا برخی از مسائل را درباره‌ی شیوه‌ی تحلیل محتوای رسانه‌ها برای‌م تشریح کند. خیلی کاربردی است.

۴ مدیر اداره، حواس‌ش هست که دست از پا خطا نکنیم. گوش ایستاده است که بداند چه مطالبی در اتاق رد و بدل می‌شود. موقع خروج می‌بینم‌ش. می‌گوید: کلاس مدیتیشن داشتید؟ پوزخند می‌زنم. می‌گویم: منظورتان مدیا است دیگه؟! خودش را نمی‌بازد. خداحافظی می‌کنم.

۵ پیاده خیابان‌ها را گز می‌کنم. می‌روم انقلاب تا کتاب «مقاله‌نویسی در مطبوعات» اثر دکتر حسین قندی را بخرم. کتاب را می‌خرم. پیامک جنبش عدالت‌خواه دانش‌جویی را مجدداً بررسی می‌کنم. ساعت هفده جلسه‌شان آغاز می‌شود و الآن حدود ساعت شانزده. کتاب به دست و پیاده از انقلاب می‌روم به سمت پل کالج و دفتر جنبش. جلسه مربوط می‌شود به تقدیر از نمایندگان مجلس که در کمیته‌ی تحقیق و تفحص از قوه‌ی قضائیه حاضر بوده‌اند. پیامک را برای رئیس دفتر دکتر جمشیدی، سخنگوی قوه‌ قضائیه هم می‌فرستم. مهدی سیار هم از صبح پیامک‌های عدالت‌خواهانه را در حمایت از طلبه‌ی سیرجانی می‌فرستد. آنها را هم برای فرد مذکور می‌فرستم.

۶ حدود نیم ساعت تا آغاز مراسم مانده است و من بعد از 9 ماه، دوباره دفتر جنبش را دیده‌ام. دوستان در حال هماهنگی برگزاری جلسه هستند. در واپسین دقایق به دلایل سیاسی، آمدن خیلی از نمایندگان کنسل می‌شود. (حال‌م به هم می‌خورد از این سیاست! آخرش هم از میان نمایندگان مدعو، فقط یکی آمد.) مازیار پیژنی هم با خنده و افتخار آخرین اثرش را که برای مراسم کشیده است نشان می‌دهد. می‌گوید: «اونی که اون بالاست کامرانه؛ اونی که اون پائینه زاکانیه!» خودش هم می‌زند زیر خنده. یادم می‌رود که بپرسم «خانم آجرلو کدوم‌شونه؟!»

٧ هنوز جلسه شروع نشده است. موبایل‌م زنگ می‌خورد. خبرنگار ایسنا است. می‌گوید که باز هم همان موضوع تکراری. درباره‌ی پژوهش اخیر درباره‌ی وبلاگ‌ستان که آقای ضیائی‌پرور انجام داده است می‌پرسد. یادم نمی‌ماند که چه نکته‌هایی گفته بود. ذهنم را مدون می‌کنم. حرف‌هایی را تحویل‌ش می‌دهم. نمی‌دانم ته‌ش چی در می‌آید!

٨ احساس میزبانی مفرط می‌کنم. با این‌که عضو جنبش نبوده و نیست‌م، می روم سراغ یخچال و آب خنکی برای ملتِ تشنه و میهمانان و خبرنگاران درست می‌کنم. انصافاً خیلی به هم ریخته‌اند. می‌گویم چرا شماها زن نمی‌گیرید که از این اوضاع رهایی یابید؟! می‌گوید که اتفاقاً موقعی که خواهران در جنبش رفت و آمد می‌کردند، این‌جوری نبود! روی دیوار نوشته‌اند: «سلام برادر محترم و عزیز- مسلمان باید به نظم شناخته شود و نه .....» یک نفر جای خالی را با کلمه‌ی ریش کامل کرده است. زیرش هم نوشته است: «می‌جنگیم، می‌میریم، نظم نمی‌پذیریم» وقتی که می‌بینم که شربت سن‌ایچ هم در آشپزخانه هست، شربتی هم میهمان‌شان می‌کنم. نقش گارسونی را خوب انجام می‌دهم!

٩ احساس عذاب می‌کنم. راست‌ش را بخواهید وقتی شربت را در لیوان اول ریختم پر از پشه‌های ریز و درشت بود. یکی از میهمانان از شیرینی شربت پرسید. لیوان را سرکشیدم تا میهمان آسوده خاطر شود که شربت شیرین و گواریی است! خیلی گوارا بود. یکی از دوستانِ مطلع، می‌گفت که برادر ما مسئولیم. نباید شربت را بدهی به ملت بخورند. به‌ش می‌گَم ولمون کن بابا! خودم شربت‌ها در لیوان می‌ریزم و خودم هم پخش می‌کنم. حدود 40 نفری بودند. نقش گارسونی را خوب انجام می‌دهم!

١٠ هنوز میهمانان نیامده‌اند. مدیر سایت عدالت‌خانه تا مرا می‌بیند می‌گوید ای جاسوس قوه‌ی قضائیه! هم از توبره و هم از آخور می‌خوری! می‌خندم و می‌گویم شما هنوز از فیلترینگ آزاد نشده‌اید؟ می‌گوید که هنوز دادگاه‌شان برگزار شده است، ولی به آدرس AdlRoom.org در دسترس هستند. از تهران امروز هم می‌پرسد. می‌گویم به من چه ارتباطی دارد؟! مجبور می‌شوم گزارشات اجمالی و تفصیلی را درباره‌ی اوضاع و احوال تهران‌امروزی‌ها ارائه کنم.

١١ خانم آجرلو، نماینده‌ی مردم تهران می‌آید. از همان اول شروع می‌کند به خاطره گویی. اما سئوالات وادراش می‌کند به نقد برخورد رسانه‌ها و نوع برخوردشان با موضوع آقای پالیزدار. می‌گوید که من هیچ نسبتی با ایشان ندارم و برخوردهای ایشان را محکوم می‌کنم!! می‌گوید که میان قدرت و ثروت در جامعه‌ی ما گره محکمی وجود دارد که هریک در دیگری مؤثر است. آجرلو از ناراحتی‌های کار هم می‌گوید و می‌گوید که خیلی سخت بوده است که در اوج ناراحتی و دروغ‌پراکنی‌ها صحبت نکنم. اشاره می‌کند که دیدم که اگر مصاحبه کنم برای نفس خودم بوده است؛ ممکن بود اخلاص کار خدشه‌دار شود. به همین‌خاطر مصاحبه نکردم.

١٢ فکرش را بکنید، که در سالن گرم و تاریک، برق هم قطع شود و در تاریکی مطلق به سر ببریم. همه می‌خندند. چهار بار برق قطع و وضل می‌شود. هربار به مدت سی‌ثانیه همه‌چیز به هم می‌ریزد. یکی از دوستان به شوخی می‌گوید که نماینده‌ی قوه‌ی قضائیه هم در جلسه حاضر است. می‌دانم که منظورش به من است و شوخی می‌کند. اما باعث می‌شود که تاحدودی در لحن صحبت خانم آجرلو تفاوت ایجاد شود. معلوم است که جدی گرفته بود! در نهایت هم مراسم با خواندن متن تقدیرنامه‌ی نمایندگان و بعد هم یک مطلب طنز در تقدیر از قوه‌ی قضائیه به پایان می‌رسد.

١٣ برمی‌گردم به دانش‌گاه. صادق را می‌بینم. در حال ضبط آخرین بخش‌های برنامه‌شان هستند. یکی دیگر از دوستان می‌آید و تشکر می‌کند که تحقیق‌م را برای چاپ کردن در یک فصل‌نامه‌ی تخصصی به‌ش داده‌ام. مطلب بدون نیاز به ویرایش تشخیص داده و پذیرفته بودند و گواهی پذیرش داده بودند. کمی ناراحت هستم که چرا نشد که خودم چاپ‌ش کنم. اما خودم را دلداری می‌دهم که دوست‌م بیشتر به این امتیاز نیاز داشت و ... هنوز برای امتحان نخوانده‌ام. اما نوشتن خاطرات یک روز معمولی برای‌م مهم‌تر از امتحان است! باز هم برق رفت. نمی‌دانم چطور باید درس بخوانم.