تابستانهایی که خوابگاه میمانم، زندگی دانشجویی مزهی تازهای برایم پیدا میکند. از همان ابتدای صبح باید فکر صبحانه باشیم و قبل از اینکه صبحانه تمام شود، باید برنامهای برای ناهار ترتیب بدهیم. و همین طور روز را به امید شامِ شب طی کنیم. همیشه هم که نمیشود غذای آماده و سریعالتهیه خورد. مجبوریم دست به پخت شویم و «کدبانو»یی خود را به رخ یکدیگر بکشیم.
البته در این میان بنده استثنائم. نه دستپخت درستی دارم و نه تنوعی در غذاهایم وجود دارد. املت و ماکارونی (دو وعده در هفته) و نان و پنیر و کوکو باید درست کنم. روزی یکبار باید خرید کنم. مرکز خرید و فروشندگانش را دیگر آشنا شدهام. تمام مغازهداران اطراف دانشگاه را میشناسم. ساعتها توی صف نان میایستم تا شام را با نان سنگک داغ صرف کنیم.
چند روز پیش هم که برای اولین بار سبزی خریدم تا با املت بخوریم. فکرش هم خندهدار است که چهارتا آقای سبیلکلفت بنشینند دور هم و سبزی پاک کنند و غیبت کنند. ساعتها هم باید برای درست کردن غذا سهچار ساعت بچرخیم تا بالاخره یک پلوی شفته یا سوخته حاصل شود.
از همهی اینها گذشته، هزینههای کمرشکن برای زندگی دانشجویی در تابستان حسابی آدم را پیر میکند: شبی هزار و هفتصد تومان واسهی خوابگاه، حدود سیصد تومان واسهی صبحانه، دو هزار تومان خرج ناهار و هزار تومان برای شام؛ به عبارتی میشود روزانه 5000 تومان. یعنی در یک ماه 150000 تومان که به علاوهی 100000 تومان پول ترم تابستانی میشود 250000 تومان. بدون احتساب هزینههای دیگر و هزینهی ایاب و ذهاب و تفریح و ...
خشکشویی دانشگاه هم در تابستان تعطیل یا نیمه تعطیل است و باید لباسها را خودت بشویی. حتی بوفهی دانشجویی، انتشارات و ... هم تعطیل است و باید برای هر امر کوچکی از این سر دانشگاه به اون سر دانشگاه بروی و مایحتاج را از بیرون تهیه کنی.
با این اوضاع و احوال، معمولاً کسانی در خوابگاه تابستانی میمانند که شغلی و ممر درآمدی دارند. صبح بعضشان شال و کلاه میکنند که بروند نان در بیاورند، اما نمیدانند که پدرشان در خواهد آمد. و عصر با خستگی و کوفتگی میآیند و حالا نوبتشان است که غذا درست کنند. واقعاً اینجور مواقع است که درک میکنم که پدر و مادر چقدر زحمت میکشند.
به خیلیها گفتهام، به شما هم میگویم: اگر زندگی خوابگاهی را نچشیده باشید، عمراً مفهوم دانشجویی را فهمیده باشید! (البته زندگی خوابگاهی در تابستان یک چیز دیگر است!)