چند روزی است که اخبار ناگوار پشت سر هم می‌آیند. نه می‌توان سکوت کرد و سر را در گریبان برد و نگفت و نه می‌شود بیایی برای هرکدام‌شان داد بزنی. گاهی این وبلاگ هم می‌شود جایی برای غر زدن‌های‌م. البته گاهی هم با فریاد می‌خواهم حرفی بزنم که نمی‌دانم به چه کسانی برمی‌خورد و چه بازخوردهایی خواهد داشت.

داستان طلبه‌ی سیرجانی هم چنان به فضاحت و مسخرگی دارد پیش می‌رود که جای سکوت و خفه‌خون گرفتن، باید داد بزنیم و یقه‌گیری کنیم و عدالت را مطالبه کنیم. اما انگاری که در هم شدن داستان مشائی، کردان و الف چنان بر همه‌چیز سایه افکنده است که کسی یادش نمی‌آید که برای روحانی عدالت‌خواه سیرجانی هم باید مویه کند.

البته باید مویه بر او نیست. گریه‌ای به حال انقلاب که چنین مثله‌اش می‌کنند. شاهانی که هرکدام قدرتی دارند و ترس از این دارند که مبادا دیگری بیاید و مردم نیز به او اقبال داشته باشند. می‌ترسند که مبادا این طلبه هم سودای قدرت داشته باشد و بیاید جای‌شان را تنگ کند!

یک ماه پیش که با دادستان ویژه روحانیت فارس و یکی دیگر از مسئولین پرونده دیدار داشتیم، قول دادند که دادگاه‌ش علنی باشد. اما نشد. اذعان داشتند که هیچ چیزی جز پیاده‌روی در پرونده‌اش نیست. گفتند که هیچ چیز منفی‌یی در زندگی و سلوک‌ش نیافته‌اند الا فریاد بلند کردن به عدالت. اما در مقابل‌ش می‌گفتند که مگر الکی است که هرکس خواست بیاید و راه برود!!!

از در محاجه در آمدند. بحث کردم باهاشان. مسئولان دادستانی ویژه می‌گفتند مگر جهانشاهی مجتهد است که خودش استدلال کند و راه بیفتد؟ ایشان مقلند و باید از مرجع تقلید حکم داشته باشند! پاسخ دادم که من که بی‌سوادم در فقه می‌فهمم که این حکم‌شناسی نیست که در صلاحیت مرجع باشد. موضوع شناسی، تکلیف هر مکلف است و این از آن موارد است.

گفتم که چرا این همه بازداشت؟ مگر نه این است که قانون صدور چنین قراری را قبل از محکومیت درباره‌ی موردی مجاز شمورده است که ترس از اختفا یا فرار یا از بین بردن آثار جرم داشته باشیم؟ اما آیا در این مورد هم این‌ها مطرح بوده است؟

می‌گفت که این طلبه قهرمانی نیست که شما تصور می‌کنید! گفتم که مگر ما گفته‌ایم که قهرمان است؟ حالا گیرم که حرف شما درست، اما اگر کسی قهرمان نبود باید چنین رفتاری با او بشود؟

دادستان می‌گفت ممکن بود که از موضوع پیاده روی او به سمت تهران بیگانه‌گان بهره‌برداری کنند. گفتم که مگر ما باید از ترس خودکشی کنیم؟ اولاً که پشتیبانان این روحانی عدالت‌خواه جز قلیلی از دانشجویان مذهبی نیستند و در ثانی مگر چنین امری اتفاق افتاده است؟ و ثالثاً گیرم که می‌خواسته‌اند سوء استفاده کنند. مگر به دلیل این‌که ممکن است از چیزی سوء استفاده شود، باید از حقیقت‌ش دست کشید؟

خیلی از اطلاعاتی که من داشتم، دادستان نداشت. نه از سابقه‌ی پرونده مطلع بود و نه سابقه‌ی متهم‌شان! اما با این وجود مدعی بودند که به اصول معدلت و منصفت پایبندند. می‌گفت ما که نزدیم‌ش. حتی از وی خواستیم که با ما همکاری کند. گفتیم که اگر همکاری کند، تخفیف‌ش می‌دهیم و پرونده را جمع‌ش می‌کنیم. می‌گفت که جهانشاهی یک‌دنده است و با ما کنار نمی‌آید و از حرف‌ش برنمی‌گردد. می‌گویم مگر حرف حق را از ترس باید کنار گذاشت؟

حالا دیگر وقت این صحبت‌ها گذشته است و دیگر به بحث منطقی پایبند نبوده‌اند. یک روحانی عدالت‌خواه را به دلیل نداشتن پشتوانه‌های سیاسی و حزبی، به راحتی به دو سال زندان و دو سال نفی بلد محکوم کرده‌اند. به همین راحتی مردی چنین باید پشت میله‌های زندان بماند تا مبادا خاطر آقایان و آقازادگان از فریادهای‌ش مشوش شوم. مبادا عدالت‌خواهی دامن‌شان را بگیرد. آقایان با عدالت دشمنی ندارند. البته به شرطی که عدالت هم با آنها و زندگی‌شان کاری نداشته باشد.

آی ای عدالت‌خواهان!
ای مدعیان دولت عدالت!
ای مدعیان انتظار مهدی موعود!
ای روحانیون و فقهای عظام!
کاش یکی‌تان به ندای یک طلبه‌ی سیرجانی پاسخ دهید و نگذارید عدالت را چنین پیش چشم‌مان به مسلخ ببرند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت:
شاعر خوب گفته است که:

در عصر بخوربخور نخوردن جرم است
تکلیف من و تو خون دل خوردن شد