راستش اولین بار اسم این کتاب رو توی وبلاگ یه دختره دیدم. یعنی فکر می‌کنم قبلاً هم اسم‌ش رو دیده بودم، اما توجهی به‌ش نکرده بودم تا این‌که او هم توی وبلاگ‌ش چیزی نوشت و من مشتاق شدم که اون کتاب رو ببینم. بعداً هم که اسم این کتاب رو می‌دیدم، همون وبلاگ جلوی چشمام ظاهر می‌شد.

دختره رو فقط یک‌بار دیدم. فقط هم دیدم. کاملاً اتفاقی توی یه کافه بود و درست هم نشسته بود روبروی من. نه این‌که با من قرار داشته باشد یا اصلاً هم‌دیگر را بشناسیم یا هم‌کلام شویم. نه! اصلاً نمی‌دونم چرا اون روز من توی اون جمع بودم یا چرا اون اون‌جا بود. اتفاقاً یکی هم همین رو ازم پرسید. که جداً تو که قیافه‌ت به این جمع نمی‌خوره چرا این‌جایی!

راست هم می‌گفت. اصلاً قرار نبود که ترکیب جمع ما این‌جوری باشه. من فقط با یک نفر یا حداکثر دو نفرشون قرار داشتم. اما اون دو تا دختر و اون پسره رو اصلاً نمی‌شناختم‌شون! همین حرف‌ش هم باعث شد که زودتر از اونی که می‌خواستم پاشم و بروم.

هیچ حرفی هم بین‌مون رد و بدل نشد. انگاری که نه من توی جمع اون‌ها بودم و نه اون‌ها توی جمع ما. شاید فقط گفته باشم سلام. حتی یادم نمی‌یاد که خداحافظی هم کرده باشم یا نه. حتی اسم‌شون رو هم نمی‌دونستم یا این‌که وبلاگ دارند.

بعداً که فهمیدم وبلاگ خوبی هم دارن. من خودم در موقعیتی خواننده‌ی مطالب‌ش بوده‌ام. اما اصلاً قیافه‌شان به این نمی‌خورد که مطالب‌شان این‌جور دیگه باشه.

اما حالا که «کافه پیانو» را تمام کردم یادم به اون روز افتاد. کتاب عجیبی بود. از سر شب دارم باهاش ور می‌رم. یک‌سره تا آخرش رو خوندم. کتاب روان و خوبی بود و همه‌اش من رو به یاد اون روز توی اون کافه می‌‌انداخت.

 

---------------------------------
متن فوق، یک متن نیمه‌شبی است. نیاز به توضیح ندارد که در ساعت سه بامداد نوشته شده؟!