ديروز يه رفيق پيدا کردم. خيلی آدم با حالی بود. می دونيد از کدوم کشور؟ بورکينافاسو چرا می خندي؟ دارم جدی می گم! خيلی آدم با حالی بود. می گفت من به ايران اومدم که از شما و فرهنگ شما چيزهايی رو ياد بگيرم. می خواست شبيه انقلاب ايران را در سراسر دنيا پياده کند. در حقيقت يه گروه بودند از طلاب آفريقايی که در قم درس می خونند. تصميم دارند تا پايان عمر خود در اين گروه بمانند و برای اين کار تلاش کنند. می خواستند ان هسته های مقاومت را که امام خمينی فرموده را در کشور های خود راه بياندازند. هفته گذشته هم رئيس اتحاديه دانشجويان سودان را ديدم که او هم همين نظر داشت. (البته کمی ملايم تر)

جداشدنمان هم خيلی قشنگ بود. جاتون خالی مردم چقدر نگاه می کردند. يه سياه پوست آفريقايی از بورکينافاسو و چند جوان ايرانی. وسط ميدان انقلاب در ام القرای جهان اسلام.

يه چيز که خيلی من رو ناراحت می کرد نگاه های تحقير آميز و يا تيکه هاشون بود که به دوستمون می انداختند. اون هم با بزرگواری به روی خودش نمی آورد. کاش مردم بيشتر می فهميدند.

 

ديروز هاشمی هم سرما خورده بود. برای سلامتيش سه تا صلوات بلند ختم کنيد. به علاوه سه مرتبه دعای جوشن کبير با صدای بلند.

 

معرکه ای در جنوب تهران‌(خيلی ناراحت کننده است) 

نگاهی به قانون «از کجا آورده اي»