اگر بخواهم خیلی شبیه خبرنگاران و خبرگزاری‌ها حرف بزنم، باید بگویم کتاب «تخته‌های سفید» کاری از مجموعه‌ی دانشجویی ولی‌نعمتان دانشگاه امام صادق علیه‌السلام (دفتر اعزام مبلغ دانشگاه امام صادق علیه‌السلام) چاپ شده است و درباره‌ی اردوهای علمی-جهادی است و تجربیات مدیر اردوی جهادی‌ست و چاپ اولش هشتاد و هفت است و سه هزار تیراژ و نویسنده‌اش «علی بهادری جهرمی» است و مقدمه و تصحیح‌ش را «رضا امیرخانی» انجام داده، نشر ظفر در 3000 نسخه چاپ‌ش کرده است و برای خریدش با شماره‌ی تلفن 02188370141 تماس بگیرید و الخ.

اما این کتاب برای من این‌جوری بود. خسته از فوتبال آمده‌ام توی اتاق. نشسته‌ام و با علی در حال صحبت و مُخ‌پیاده‌کنی. موضوع‌ش هم تبلیغ جهانی اسلام و انقلاب است. دنبال آدم می‌گردند برای برخی فعالیت‌های‌شان و بحث‌هایی می‌کند درباره‌ی کار در فضای نت. آخرش می‌گوید: «راستی کتابِ من رو دیده‌ای؟» رفتم و کتاب را با پرداخت پول‌ش هدیه گرفتم!

نیم‌ساعته خواندم‌ش یک ضرب. حدود هشتاد و چند مینی‌مال و یک مقدمه‌ی کوتاه. (توی پرانتز عرض شود که می‌نی‌مال خوبی‌اش همین است که می‌شود در کمترین زمان بیشترین حجم مطالعه را داشت. بعد هم با شوق می‌گویی من در عرض نیم ساعت یک خواندن یک کتاب را به اتمام رساندم و دیگران هم فکر می‌کنند که نابغه‌ی دهری و این‌که عجب کرمِ کتابِ قوی‌ای هستی و چه اشتهایی و الخ. و پرانتر بسته) بله داشتم عرض می‌کردم. نویسنده‌اش (باید به نویسنده‌اش بگویم که چه‌قدر باکلاس شده است از وقتی کتاب‌ش چاپ شده است.) در این کتاب سعی کرده است تا با گزینش حاشیه‌هایی لطیف از برگزاری اردوی جهادِ علمی به بررسی حواشی و متن اصلی این‌گونه فعالیت‌ها بپردازد تا با معرفی چنین کارهایی -به‌خصوص برای مخاطب خاصش که معلمان هستند و دانش‌جویان تربیت‌معلم- دغدغه‌های افراد را برای اجرای چنین طرح‌هایی برانگیزد.

رویکرد مستندسازی و انتقالِ تجربیاتِ فعالیت‌های دانش‌جویی از کارهای پرخیر و برکت است. به‌خصوص که در این‌گونه فعالیت‌ها هرکس فقط یک دوره‌ی تحصیلِ خودش را می‌بیند و نمی‌تواند تجربیات، آثار و نتایج کارهای دیگران را ببیند و از آن‌ها بهره ببرد. پیش از این کتاب نیز دفتر اعزام مبلغ دانش‌گاه امام صادق علیه‌السلام کتاب دیگری را با عنوان «ماه‌عسل مجردها» منتشر کرده است که در آن خاطرات و گوشه‌هایی را از اردوی جهادی منتشر کرده است. ده-پانزده هزار نسخه از این کتاب تاکنون به فروش رسیده است. (خیلی از اسم‌ش خوشم اومده، اگر تند بخوانی‌ش می‌شه: «ماحصل مجردها»)

شاید اشکال اصلی این‌کار در این باشد که نویسنده‌اش، نویسنده نبوده است و نمی‌توانسته است آن‌چه را در ذهن دارد به درستی به مخاطب برساند و از سوی دیگر با حذف برخی از داستان‌های عینی‌تری که در جریان اردو برای افراد پیش می‌آید، تصور ملموس‌تری را برای مخاطب فراهم کند. مثلاً حضور خواهران اردو در داستان‌ها پیش آمده خیلی کم‌رنگ است. در حالی که یکی از مهم‌ترین و خاطره‌انگیزناک‌ترین بخش اردوهای جهادی همین صحنه‌های برخورد است که گاه به درام و تراژدی و کمدی‌های تأسف‌برانگیزی منجر می‌شود. به‌خصوص اگر یک‌سوی این ماجرا یک دانشجوی امام صادقی باشد، احتمال وقوع یک اتفاق عشقی-اکشن بیشتر می‌شود! (ما که توفیق نداشتیم، در این اردوهای «مختلط» شرکت کنیم. اما دوستان ناباب گفته‌اند که دیگران چگونه در این اتفاقات ساده دل‌شان به دلِ کسی پیوند می‌خورد یا یک برخورد نادانسته چگونه یک دعوای جانانه را باعث می‌شود. آخر این بیچاره‌ها تقصیر ندارند؛ «ندید بدید» هستند!) حذف برخی از این داستان‌ها را که در نُسَخ اولیه بوده است را نویسنده تأیید کرد و گفت که علی‌رغم نظر خودش، به‌توصیه‌ی دوستان بوده است که نباید این‌ها در نوشته بیاید. خوبیت ندارد که یک امام صادقی خاطراتِ برخوردش را با ضعیفه‌ها مکتوب کند و الخ.

باید اشاره شود که ویرایش این کتاب را برادر بزرگ‌وارم «جمال یزدانی دامت‌توفیقاته» انجام داده است و البته تصحیح آقا رضای امیرخانی هم بی‌تأثیر در اصلاح کار نبوده است. اما چینش و دست‌چین کردن، پرداخت مطالب وحذف‌هایی که صورت گرفته است، تا حدود زیادی در ویراسته و پیراسته شدن کار اثر داشته است.

مجموعاً کتاب خوبی‌ست و خواندن‌ش اگر برای شما جوک است، برای خیلی‌ها خاطره است!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صیغه‌ی شام، هر جوری که صرفش کنی، آخرش به خوردن ختم می‌شود.
هر لحظه فکر می‌کردیم الآن دیگر شام می‌آید، اما حضرات مسئولین کم نمی‌آوردند. دیگر به جای ما، خودِ معده‌ی نازنینمان داد و بیدادش درآمد!
بالاخره شام رسید.
خدا پدر مخترع کنسرو را بیامرزد! که اگر نبود، یک لشکر آدمِ گرسنه را کی سیر می‌کرد؟ مزه‌اش را هم که ما نمی‌فهمیدیم. راستش را بخواهید اصلاً نفهمیدیم کنسروِ چی هست!
آخر وقتی که روده بزرگه در حال بلعیدن روده کوچیکه باشد، همه چیز مزه‌ی کباب می‌دهد. حتی قاشقِ یک‌بار مصرف!
ص24
* * *
پخشِ اذانِ مدرن!
کلی آی‌کیو به خرج دادیم تا یادمان افتاد «هادی» توی گوشی‌اش «اذان» دارد.
هیچ کدام از مؤذن‌ها نبودند و وقت اذان هم گذشته بود. گوشی را گذاشتیم پشت بلندگو و صدا را تا ته زیاد کردیم.
اما می‌دانید این اصل کلی در مُبایل وجود دارد که وقتی یک تراک تمام می‌شود، گوشی خودبه‌خود شروع به پخش تراک بعدی می‌کند و نیز می‌دانید صدای تنها بلندگوی روستا در کل منطقه طنین می‌افکند. حالا تصور کنید:
همه داخل حیاط ایستاده‌اند، بعد از اتمام اذان، صدای جدیدی شروع شد:
«حسنی نگو بلا بگو، تنبل تنبلا بگو...»
ص39
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بقیه‌اش با خودتان باشد که بخرید و بخوانید.

 به‌پیوست متن مقدمه‌ی رضا امیرخانی بر کتاب تخته‌های سفید موجود است!