درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
  • خودم! (٢٩)
  • خاطره (٢٦)
  • جنبش عدالتخواه دانشجویی (۱۸)
  • وبلاگستان (۱۳)
  • احمدی نژاد (۱٢)
  • اسلام آمریکایی (۱۱)
  • رسانه (۱۱)
  • شعر (۱۱)
  • عدالت (۱۱)
  • امت اسلامی (۱٠)
  • امام خامنه‌ای (٩)
  • فرهنگ (٩)
  • دانشگاه امام صادق (٩)
  • شیعه نیوز (۸)
  • انجمن حجتیه (۸)
  • ژورنالیسم (۸)
  • کتاب (۸)
  • زندگی دانشجویی (٧)
  • امیرخانی (٦)
  • طنز (٦)
  • اسرائیل (٦)
  • حزب الله (٦)
  • طلبه سیرجانی (٦)
  • کلمات قصار (٥)
  • مدیریت فرهنگی (٥)
  • بهار قرآن (٥)
  • نظام اداری (٥)
  • تأملات (٥)
  • بی و تن (٤)
  • ایسنا (٤)
  • ولایت فقیه (٤)
  • شهید (٤)
  • انتخابات (٤)
  • حقوق بشر (٤)
  • تاریخ (٤)
  • فیلترینگ (٤)
  • مصاحبه (٤)
  • اسلام ناب (٤)
  • انقلاب اسلامی (٤)
  • امام خمینی (۳)
  • هفت قفل (۳)
  • مجمع وبلاگ نویسان مسلمان (۳)
  • رحیم مشائی (۳)
  • صفار هرندی (۳)
  • شبکه سلام (۳)
  • امید مهدی نژاد (۳)
  • اخلاق اسلامی (۳)
  • دادخواهی (۳)
  • حافظ (۳)
  • خبر (۳)
  • رمضان (۳)
  • سید حسن نصرالله (۳)
  • نقد (۳)
  • عکس (۳)
  • عماد مغنیه (۳)
  • شیراز (۳)
  • نستله (۳)
  • جنگ سی و سه روزه (۳)
  • تجمع (٢)
  • دانشگاه (٢)
  • راه (٢)
  • مصلحت (٢)
  • فقه (٢)
  • عدد (٢)
  • حماس (٢)
  • تفکر (٢)
  • ارمیا (٢)
  • تروریسم (٢)
  • عماد افروغ (٢)
  • صهیونیسم (٢)
  • قالیباف (٢)
  • کانون رهپویان وصال (٢)
  • سعید مرتضوی (٢)
  • وحدت حوزه و دانشگاه (٢)
  • حقیقت (٢)
  • مجلس (٢)
  • تولد (٢)
  • پرشین بلاگ (٢)
  • اندیشه (٢)
  • فلسطین (٢)
  • حقوق (٢)
  • مهدویت (٢)
  • انسجام اسلامی (٢)
  • یعقوب مهرنهاد (٢)
  • یهود (٢)
  • مجلس شورای اسلامی (٢)
  • خرافات (٢)
  • صداوسیما (٢)
  • پاکستان (٢)
  • سید هادی خسروشاهی (٢)
  • کلیم صدیقی (٢)
  • جند الله (٢)
  • دادگاه ویژه روحانیت (٢)
  • نقد درون گفتمانی (٢)
  • آسیب شناسی عدالتخواهی (٢)
  • وزارت فرهنگ و ارشاد (٢)
  • روحانیت (٢)
  • جبههی فرهنگی انقلاب اسلامی (٢)
  • صدور انقلاب (٢)
  • وحید جلیلی (٢)
  • دولت نهم (٢)
  • روح الله احمد زاده (٢)
  • احسان یاوری (۱)
  • دانشکده خبر (۱)
  • رضا جعفری (۱)
  • یامین پور (۱)
  • سنت و مدرنیته (۱)
  • دفاع مقدس (۱)
  • جام جم (۱)
  • فرشچیان (۱)
  • یونیورسوتی (۱)
  • جنبش دانشجویی (۱)
  • محمد علی بهمنی (۱)
  • علی مزروعی (۱)
  • ازدواج موقت (۱)
  • چارقد (۱)
  • امیرالمؤمنین (۱)
  • آجرلو (۱)
  • قوه قضائیه (۱)
  • وفای به عهد (۱)
  • شلمچه (۱)
  • گاف خبری (۱)
  • عباس پالیزدار (۱)
  • امام علی علیه السلام (۱)
  • بار امانت (۱)
  • نشریات زرد (۱)
  • ثناء (۱)
  • چاپلوسی (۱)
  • رجز-مویه (۱)
  • کتاب آفتاب (۱)
  • گناهان کبیره (۱)
  • اصولگرایی (۱)
  • عباس صبوحی (۱)
  • کارتن خواب (۱)
  • دکتر ابراهیم فیاض (۱)
  • جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی (۱)
  • سیزده آبان (۱)
  • هادی سجادی پور (۱)
  • یغما گلروئی (۱)
  • مغرب (۱)
  • حلقه رندان (۱)
  • ادریس هانی (۱)
  • سید مهدی شجاعی (۱)
  • اردوغان (۱)
  • کافه پیانو (۱)
  • سریال یوسف پیامبر (۱)
  • شمقدری (۱)
  • فرج‌الله سلحشور (۱)
  • دفتر توسعه وبلاگ دینی (۱)
  • نقدی کردن یارانه‌ها (۱)
  • مقاومت اسلامی (۱)
  • معمر قذافی (۱)
  • رادیو زمانه (۱)
  • علم دینی (۱)
  • نهضت های اسلام معاصر (۱)
  • حسینی قزوینی (۱)
  • حجت الاسلام هدایتی (۱)
  • شهید رابع (۱)
  • آیت الله محمد باقر اصطهباناتی (۱)
  • اعتیاد به اینترنت (۱)
  • اخلاق رسانه ای (۱)
  • حسین قدیانی (۱)
  • منشور روحانیت (۱)
  • مهدی شیخ صراف (۱)
  • بفرمائید شام (۱)
  • غفران الهی (۱)
  • هفده شهریور (۱)
  • اسلام گرایی (۱)
  • فرندفید (۱)
  • نشریه همت (۱)
  • حسین موسویان (۱)
  • عدالتخانه (۱)
  • امیر تفرشی (۱)
  • دکتر کردان (۱)
  • شهید مفتح (۱)
  • جمعیت توحید و تعاون (۱)
  • حمزه غالبی (۱)
  • دهه چهارم انقلاب (۱)
  • تحصن در فرودگاه مهرآباد (۱)
  • پاسخگویی سران (۱)
  • فیدل کاسترو (۱)
  • تسامح ادله (۱)
  • حقوق شهروندی (۱)
  • پژوهش (۱)
  • مشروطه (۱)
  • شمس (۱)
  • لاریجانی (۱)
  • امتحان (۱)
  • فراموشی (۱)
  • گربه (۱)
  • صلـــــــح (۱)
  • حجاب (۱)
  • جاسبی (۱)
  • تهران (۱)
  • ترکیه (۱)
  • اعدام (۱)
  • اینترنت (۱)
  • آیت الله جوادی آملی (۱)
  • سید محمد خاتمی (۱)
  • مناجات (۱)
  • انتظار (۱)
  • زندگی (۱)
  • آرامش (۱)
  • فمینیسم (۱)
  • زن (۱)
  • ازدواج (۱)
  • صبر (۱)
  • فاطمه رجبی (۱)
  • سیاوش قمیشی (۱)
  • اخلاق (۱)
  • دروغ (۱)
  • آمار (۱)
  • دانش (۱)
  • ایران (۱)
  • آمریکا (۱)
  • لبنان (۱)
  • امام موسی صدر (۱)
  • اردوهای جهادی (۱)
  • جبهه‌ی فرهنگی انقلاب اسلامی (۱)
  • پروپاگاندا (۱)
  • دانشگاه کلمبیا (۱)
  • عطریانفر (۱)
  • علی جعفری (۱)
  • فانوس (۱)
  • دانشگاه آزاد اسلامی (۱)
  • دگماتیسم (۱)
  • سید جمال الدین اسدآبادی (۱)
  • انجوی نژاد (۱)
  • افکار عمومی (۱)
  • خودم (۱)
  • ایرنا (۱)
  • آشپزی (۱)
  • دعای کمیل (۱)
  • حسین شریعتمداری (۱)
  • بازی وبلاگی (۱)
  • رسول الله (۱)
  • تفسیر قرآن (۱)
  • نوآوری و شکوفایی (۱)
  • امر به معروف (۱)
  • نهی از منکر (۱)
  • شبکه اجتماعی (۱)
  • حوزه (۱)
  • نیکی (۱)
  • زاکانی (۱)
  • تیتر (۱)
  • یزد (۱)
  • ملاقلی پور (۱)
  • فرهنگسرای رسانه (۱)
  • بلاگفا (۱)
  • نیستان (۱)
  • وحدت (۱)
  • روسیه (۱)
  • فاحشه‌های سیاسی (۱)
  • اوباما (۱)
  • ارتباطات (۱)
  • سوره (۱)
  • پرویز مشرف (۱)
  • حدیث (۱)
  • روزه (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩٠
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
دوستان من
  • فرهنگ و ارتباطات
  • پایگاه تحلیلی خبری تریبون مستضعفین
  • نمایندگی مجاز!
  • دکتر ابراهیم فیاض
  • رضا امیرخانی
  • پلخمون
  • تردید راهی به دانایی
  • مسعود ده‌نمکی
  • طلبه‌ی نسل سومی
  • پاسداران
  • جنبش عدالتخواه دانشجویی
  • وب نگاشت
  • تریبون
  • روزنامه دانشجویی
  • خودجوش
  • بتکده
  • تاربلاگ ایلیا
  • يک دانش‌جوی بسيجی غربزده
  • نسل خمينی
  • فتوتا
  • تأملات
  • آب و آتش
  • حامد طالبی
  • سرباز روح‌الله
  • آرمان‌خواهی
  • حریر
  • ابراهیم شیشه‌گر
  • بی‌خوابی‌های یک برنامه‌نویس
  • هواخوری
  • عقل ِ ما عقال
  • وبلاگ به دوش
  • محمدحسن روزی‌طلب
  • دردنوشته‌های دانشجوی مسلمان
  • تماشا
  • فوگل
  • حقوق ایران و فرانسه
  • ماه ناتمام
  • سی و نه نیوز
  • اميد مهدی‌نژاد
  • مجاهد مجازی
  • چشم زخم
  • گردباد
  • باران عدل
  • میرزا قلی‌خان راپورتچی
  • وب حسین
  • سیدمسعود شجاعی طباطبایی
  • موسسه گفتگوی دینی
  • خانه کتاب اشا
  • هابیل
  • تریبون مستضعفین
  • با سید علی تا فتح قدس و مکه
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • جامعه مجازی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



پاسخ‌گويی سران سه قوه
برای مطالبه‌ی آرمان‌های انقلاب اسلامی / آدرس جدید: http://saleh.ruhollah.org
میهمان چارباغ به صرف غذا
نویسنده: محمدصالح - ۱۳٩٠/۳/٢٦
چای نبات تقدیم می کند:
اولین پست از کدبانو گری های مردانه در چارباغ!

دلم می خواهد مصالح و فیض الله و علی کپل و اسماعیل خاله فرنگیس این ستون را حتما ببینند و فکر نکنند که وضع ما همیشه مثل آن نصف شبی است که برای پلی استیشن آمدند خانه مان و مجبور شدیم نان های کپک زده توی سفره را با تن ماهی سرد بخوریم. راستش من این غذا را انتخاب نکردم بلکه با چیزهایی که توی یخچال بود فقط همین را می شد درست کرد. به نوعی غذا خودش من را انتخاب کرد. این که یک غذا خودش آشپز را انتخاب کند خعلی مهم است. این غذا هرچند اسم و رسم حسابی ندارد ولی برای گرسنه نماندن حرف توی کارش نیست. یه جورهایی خاص است. یعنی نه جزو غذاهای عمله خفه کن است و نه از اینها که یک صبح تا شب درست کردنش طول می کشد و آخرش هم معلوم نیست دربیاید یا در نیاید! این غذا مملو از سرشار است! و همیشه هم در می آید! فقط وقتی مواد را روی کابینت می چینید حواستان باشد تخم مرغ ها قل نخورند و سقوط نکنند کف آشپزخانه. درست کردنش هم قطعا از آب بستن در محتوا و مطالب یک سایت راحت تر است! (+)
















این روزها آدم می تواند دستور غذا را از هرجایی پیدا کند. حتا یک نشریه الکترونیکی ویژه دختران (چارقد) و حتا یک وبلاگ به اسم چای نبات (چارباغ) . گرسنگی چند جوان مذکر در یک روز عید تعطیل (که اتفاقا روز مرد هم هست!) به اضافه اینترنت وایرلس و یک لپ تاپ (به اسم آقا کمال!) با یک دوربین 5D (به نام آآ تقی) مارکII و لنز 70 -200 و لنز 16-35 هر دو تا با F2.8 و مواد لازم درون یخچال هر کدام به میزان لازم به تولد این پست منتهی شد.
همه چیز در عکسها مشخص است و نیاز به توضیح دیگر ندارد. فقط خیار جنبه تزئینی دارد و قارچ ها هم که خراب شده بود دور ریختیم. تخم مرغ هم ترکید که چشم حسود بترکد!


در همین راستا به خاطر استقبال بی نظیر داداشا و رفقا و حمایت های بی شائبه مردمی، دسمال یزدی نخستین نشریه الکترونیکی داداشا راه اندازی خواهد شد:



منبع: وبلاگ چای نبات
نظرات ()



قوری انقلابی من!
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/۱۱/٢٢

به دعوت کوثرانه، به بازی نوستالژی جشن‌های انقلاب آمدم.

از جشن‌های انقلاب، بیشتر به یاد گروه تواشیح‌مان می‌افتم و این‌که در روزهای جشن‌های انقلاب سرمان حسابی شلوغ می‌شد. و یاد شب‌هایی می‌افتم که در مراسم شبی با قرآن در شهرها و روستاها، مراسم اجرا می‌کردیم.

از همه به‌یادماندنی‌تر برای خودم، آن شبی است که در روستای قادرآباد حوالی آباده دعوت شده بودم تا قرآن بخوانم. – البته بگذریم که از آن همه قرآن جز لفظ و از آن همه لفظ جز خاطره‌ش چیزی در توشه‌ی امروزم نیست- اتفاقاً روزه هم گرفته بودم. -البته این جمله‌ی معترضه را هم اضافه کنم که آن موقع‌ها خیلی آدم خوبی بودم و البته از آن دوران خوبی‌ها چیزی اکنون در انبان ندارم جز خاطره‌ش. این هم اضافه شود به همون قبلی- اما در میانه‌ی راه به دلیل بدی جاده، دچار تهوع و استفراغ شدید شدم و چنان حالی به من دست داد که مرغان آسمان به حال‌م زار می‌زدند. ساعت افطار هم نتوانستم چیزی بخورم و پزشک روستا هم نتوانست کاری برای‌م بکند تا بتوانم در مراسم شرکت کنم.

به ناچار در انتهای مسجد خوابیدم. اما ناگهان با شنیدن اسم خودم از خواب پریدم. هرچه دور و برم را نگاه کردم نفهمیدم کجا هستم. اما دیدم که معلم قرآن که همراه‌مان بود رفت و شرح احوالات مرا برای مردم گفت و بعد از من دعوت کرد که بیایم و برای مردم قرآن بخوانم. رفتم و چند آیه‌ای از حفظ خواندم. نمی‌فهمیدم چه می‌خوانم، اما اعتراضی هم نبود. بعد هم چند نفری از مردم حاضر در مسجد از آیاتی از قرآن پرسیدند و پاسخ گفتم. اما همه‌اش را با شک می‌خواندم و معلم مهربان‌م با اشاره سر مرا تأئید می‌کرد.

انتهای مراسم هم یک فروند قوری چینی به این‌جانب اهدا شد که هنوز که هنوز است با یکی از بهترین خاطرات‌م همراه است و روزگاری را برای‌م تداعی می‌کند که با قرآن مأنوس بودم. –حالام رو نبینید که هیچ از قرآن و معنویت بارم نیست؛ در دوران جوانی (!) یلی بوده‌ام آن سرش ناپیدا. این هم اضافه شود به اون قبلی‌ها-



من هم می‌خواهم دعوت کنم از پلخمون (سید محمدجواد میری)، روزنامه‌ی دانشجویی (سید سجاد آل صاحب‌فصول)، ایلیا (علی اللهیاری‌پور)، تأملات (دکتر مجید بذرافکن)، خبرنگار مسلمان (حامد طالبی)، عقل ما عقال (محمد مهدوی اشرف)، خیزران (سیدعلی پورطباطبائی) و سایر افرادی که لینک‌شان در لیست موجود هست یا نیست که در این‌باره بنویسند.

پی‌نوشت: فکرش را بکن که درباره‌ی این بازی وبلاگی در بیست و سی هم گزارش دادند. البته این را از حسن انتخاب موضوع و نیست خیر برگزارکنندگان‌ش می‌دانم. خدا خیرشان دهد! الهی آمین

نظرات ()



ایساتیس نامه یا هشدار برای اکبر 11 / بخش اول
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/۸/٢٧


عکس‌ها از خودم

اگرچه در چند مورد به صورت عبوری شهر یزد را دیده بودم، اما هرگز فکر نمی‌کردم که تا این اندازه دارای اماکن و سوابق تاریخی باشد. روزهای پایانی هفته‌ی پیش را به یمن روزهای تاریخی دوم و سوم خرداد به یزد رفتیم و سیاحتی به عمل آوردیم.

یزد از جمله‌ی آن شهرهایی است که تاریخ‌ش را می‌توانی در جای‌جای شهر مشاهده کنی. برعکس شیراز که روزگاران جدید، سنت تاریخی‌اش را لکه‌دار کرده است و تمام محله‌های قدیمی‌اش به مدد ابزار و ماشین‌های شهرداری برای احداث خیابان و بولوار نابود شده و به جای‌ش خیابان و بولوار و هتل و آپارتمان روئیده است. البته هنوز جای شکر باقی‌ست که هوای شیراز و بخشی از باغات‌ش مانده‌اند تا نشانی باشند بر گلگشت مصلی و آب رکن‌آباد که اگر همین‌ها هم نبودند، چه می‌دانستیم که این‌جا روزگارانی از خوش آب و هواترین شهرهای جهان بوده است.

سنتِ ایرانی و اسلامیِ مردم یزد را در همه‌جا می‌شد مشاهده کرد. از نوع پوشش تا شیوه‌ی رفتار، منش، اخلاق و سلوک‌شان همه بر این مدعا صحه می‌گذارند که این شهر دارای مردمی خون‌گرم و شیرین‌گفتار و ساده‌دل است. مردمی که کمتر رنگ و بوی درگیری و خشونت را به خود دیده‌اند.

مردمی که توانسته‌اند سال‌ها زرتشتی و مسلمان و کلیمی‌شان در کنار یکدیگر به صلح و آشتی بنشینند و هیچ‌یک به دین دیگری تعرض نکند و همه در کنار هم باشند. شیعیان و اهل سنت این شهر نیز از این قاعده مستثنا نبوده و نیستند. این را از توضیحات راهنمای‌مان دانستم. می‌گفت: همانطور که می‌دانید داشتن تک‌مناره نشانه‌ی مساجد اهل سنت است و دومناره داستن از شاخصه‌های شیعیان است. این مسجد را به این دلیل بی‌مناره ساخته‌اند تا هر دو مذهب اسلامی در کنار هم خدا را عبادت کنند و تفرقه‌ای میان‌شان نباشد.

ادامه‌ی این مطلب خاطراتی‌ست شخصی، از سفر یزد که خواندن‌ش خالی از لطف نیست...

یک. هنوز به دانشگاه نرسیده‌ام که حامد زنگ می‌زند.
- کجایی؟ تا نیم ساعت دیگه حرکته!
و باید توضیح دهم که مجبور بودم بمانم اداره تا حقوق بگیرم تا خرج سفر را تأمین کنم!!

دو. بچه‌ها جلوی مسجد تجمع کرده‌اند. بعضی دوستان فقط عادت به اردوی بسیج دارند. یکی داد می‌زند مگر قرار نیست لباس خاکی بپوشیم و بقیه می‌زنند زیر خنده!

سه. بالاخره دوستی با یزدی‌ها یک‌جا به کارمان آمد. هرکس ترکیب گروه‌مان را می‌بیند شک برش می‌دارد که چرا این‌جمع همه‌شان در قرعه‌کشی اسم‌شان درآمده است. غافل از این‌که چرا ندارد. دست غیب است که از آستین برخی مسئولین اردو برآمده است!

چهار. هرچه جیب‌هایم را می‌گردم، اثری نیست که نیست. با خودم می‌گویم باید برگردم دانش‌گاه و کاغذها را بیاورم. بعد کم‌کم فکر می‌کنم شاید اگر به گوگوله فشار بیاورم یادم بیاید که چه چیزهایی باید برای سوغاتی بیاورم و کجاها را باید ببینم. فکرِ این را می‌کنم که اگر یادم برود، دیگر مرا به اداره راه خواهند داد؟

پنج. در مسجد راه‌آهن (مسجد حر) نشسته‌ایم. اسپیلبرگِ اردو با دوربین به سراغ حلقه‌ی ما می‌آید. احترام‌مان واجب است. ناسلامتی بزرگان اردو هستیم. هرکس کاری می‌کند. ابوالفضل با دو دست، دو تسبیح برداشته و اذکار را با دو برابر سرعت معمولی پیش می‌برد. اسپیلبرگ خسته می‌شود از این‌که هنوز نتوانسته است، چهره‌ی واقعی این آدم‌ها به تصویر بکشد!

شش. با دست اشاره می‌کند به آخوندی که وارد مسجد شده است. هرکسی پیشنهادی می‌دهد. یکی می‌گوید آخوند مفتی است برویم سئوال بپرسیم که اگر در نماز بین رکعات پنج و شش در نماز دو رکعتی شک کنیم چه باید کرد؟ نمی‌دانم این جماعت چه بدی از آخوندها دیده‌اند که اگر مفت بود، برای گربه‌شان هم می‌خواهند دعا بگیریند؟

هفت. مجبورم که با یک جمع ناخواسته در یک کوپه باشم. از قرار معلوم، نبودن‌م در هفته‌ی قبل در دانش‌گاه باعث شده است که لیست کوپه‌ها بسته شود و ما هم‌سفر برخی مسئولین دانش‌گاه باشیم که شاید چندان دلِ خوشی هم از ما ندارند. یادم به افشاگری‌مان علیه‌شان می‌افتد. مدیرمسئولین، صاحب امتیاز، اعضای شورای سردبیری و اعضای تحریریه‌ی نشریه، همه در این اردو هستند و از شانس من است که تک و تنها باشد در کنار کسی باشم که علیه‌اش نوشته‌ام. خدا رحم کرد. هر دو هنوز زنده‌ایم!

هشت. از کوپه‌های دوستان سر و صدای بلندی می‌آید. هرچه آقایان سکوت می‌کنند، خبری نمی‌شود. اما شعری نیست که خوانده نشود. این‌ور آبی، اون‌ور آبی، زیرآبی، روآبی و ... . همه‌جور شعری می‌خوانند. از پشت دیوارهای کوپه هم معلوم است که چه دست‌افشانی و پایکوبی‌هایی برقرار است. این وسط فقط سر من بی‌کلاه مانده است که مجبورم به عنوان نماد شخصیت در مقابل مسئولین، سر تعظیم و ادب فرود بیاورم. اما طولی نمی‌کشد که برخی دوستان با چهره‌ی گشاده (خیلی گشاده) از توی کوپه می‌کِشندم بیرون. شانس آوردم که هنوز این‌قدر مرام دارند که برای من هم سهمیه‌ی چیپس کنار بگذارند.

نه. یکی از اون طرف واگن داد می‌زنه: «پس این نماز صبح ما کِی قضا می‌شه؟ حاج آقا دیگه را ه‌مون نمی‌ده دانش‌گاه!» و رفقاش می‌زنند زیر خنده.
ابوالفضل باز هم دست به کار می‌شود تا جماعتی را ضایع کند: آقا خنده‌ی بلند کراهت داره!
و این بار کل قطار از خنده می‌ترکند!

ده. تا نمازمان را در ایستگاه خواندیم، اتوبوس‌ها آمدند. روی اتوبوس‌ها نوشته است: دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی یزد. خنده‌مون می‌گیره. یکی داد می‌زنه: پیش نیازِ سوار شدن به این اتوبوس پاس کردن درس طب اسلامی است.
این وسط فقط داوود می‌خنده. مدت‌هاست که طب اسلامی و سنتی رو ترکونده است!

یازده. می‌خواهیم سیستم صوتی را بیاوریم عقب اتوبوس. هیچ‌کس به‌مان اعتماد ندارد. قرار می‌شود برای جلب اعتماد، مداحی کنیم. بلندگو را که می‌دهند به‌مان، تنها چیزی که دیگر به‌گوش نمی‌رسد، مداحی است.

دوازده. سیاست جزء جدانشدنی امام صادقی‌هاست. اصول‌طلبان اصلاح‌گرا می‌خوانند:
«همراه شو عزیز، همراه شو عزیز ---- همت چاره‌ساز است»

سیزده. صبحِ دوم خرداد است. کوچه‌ی محل اسکان‌مان به نام آیت الله خاتمی است. بعداً می‌فهمیم که این‌جا هم دفتر آیت الله خاتمی بوده است که تبدیل به مهمان‌سرای دانشگاه علوم پزشکی شده است. اما فعلاً دانش‌گاه دستِ اصول‌گرایان است و آن‌ها هستند که بخشی از این امکانات را هماهنگ کرده‌اند. اما دوم خرداد در خانه‌ی خاندان خاتمی‌ها، عجب صفایی دارد!

چهارده. از همان ابتدا یک‌جوری به‌مان نگاه می‌کنند. ترجیح می‌دهیم که همان انتهای سفره را تصاحب کنیم. هرچه نباشد ما کد بالایی هستیم و نباید قاطی بچه‌مچه‌ها بشویم!

پانزده. همه‌ی دانش‌جونماها دعای سفره (مخصوصه) را می‌خوانند:
اللهم ارزقنا رزقاً حلالاً طیباً واسعاً و زوجنا من الحور العین بعدد ما احاط به علمه، العجل العجل العجل، الساعه الساعه الساعه، ادرکنی ادرکنی ادرکنی، برحمتک یا ارحم الراحمین
و حالا نوبت ماست که دعا بخوانیم:
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء!

شانزده. با یک لُر هیچ‌وقت شوخی نباید کرد. برداشته است نیم متر از سفره را با چاقو پاره کرده است. می‌گوید زیر سفره هوا بود. می‌خواست سفر را مرتب کنم!

هفده. از وقتی وارد یزد شدیم، لهجه‌ی مسئولین اردو برگشته است. همه با لهجه صحبت می‌کنند. فکر می‌کنم این هوا بر روی تارهای صوتی‌شان مؤثر واقع شده است!

هیجده. برای گرفتن اتاق مناسب جهت اسکان عجله می‌کنیم و کلید چند تا از اتاق‌ها را برمی‌داریم. بعد می‌فهمیم که بقیه هم آدم‌اند! جایی هم به آنها می‌دهیم. طفیلی این جمع‌اند!

نوزده. سریع آماده می‌شویم برای گردش در شهر. اول ما را می‌برند به مزار شهدا. آنجا قبرستان‌شان را «خلد برین» می‌گویند. از یکی معنای خلد برین را می‌پرسیم. می‌گوید احتمالاً «خُلد»ش به معنای بهشت است!
یکی داد می‌زنه: پس حتماً «برین»ش هم به معنی زهراست!
جمعیت دوباره می‌ترکد!

بیست. معلوم است که معنویت بچه‌ها بسیار شدید است. هنوز نیامده، سنگ قبری پیدا کرده‌اند و دارند تشییع‌ش می‌کنند. در کنار مزار شهدای گمنام سنگ را بر زمین می‌گذارند و به جای شهدای گمنام زیارت‌ش می‌کنند!

بیست و یک. محسن هم به ما ملحق می‌شود. همه به سمت‌ش حمله می‌کنیم. خودش هم می‌ترسد. اگر هیچ‌کس هم نداند، خودمان که می‌دانیم اگر محسن نبود، اسم‌مان از قرعه‌کشی در نمی‌آمد. فریادمان بلند می‌شود: «محسن دوستت داریم... محسن دوستت داریم!»

بیست و دو. دوستان پیشنهاد می‌دهند که برای‌ش یک نامه بنویسیم. «هشدار برای (.....)»! اما قرار می‌گذاریم دیگر اسم آن بنده ی خدا را نیاوریم. می‌گویم «هشدار برای کبری 11» اما بعد یادم می‌آید که یک مشت جوان مجردِ نر، نباید اسم یه زن میون‌شون باشه. تصمیم کبری می‌گیریم: «هشدار برای اکبر 11»

ادامه دارد...

نظرات ()



از اون کافه تا کافه پیانو
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٦/٢٩

راستش اولین بار اسم این کتاب رو توی وبلاگ یه دختره دیدم. یعنی فکر می‌کنم قبلاً هم اسم‌ش رو دیده بودم، اما توجهی به‌ش نکرده بودم تا این‌که او هم توی وبلاگ‌ش چیزی نوشت و من مشتاق شدم که اون کتاب رو ببینم. بعداً هم که اسم این کتاب رو می‌دیدم، همون وبلاگ جلوی چشمام ظاهر می‌شد.

دختره رو فقط یک‌بار دیدم. فقط هم دیدم. کاملاً اتفاقی توی یه کافه بود و درست هم نشسته بود روبروی من. نه این‌که با من قرار داشته باشد یا اصلاً هم‌دیگر را بشناسیم یا هم‌کلام شویم. نه! اصلاً نمی‌دونم چرا اون روز من توی اون جمع بودم یا چرا اون اون‌جا بود. اتفاقاً یکی هم همین رو ازم پرسید. که جداً تو که قیافه‌ت به این جمع نمی‌خوره چرا این‌جایی!

راست هم می‌گفت. اصلاً قرار نبود که ترکیب جمع ما این‌جوری باشه. من فقط با یک نفر یا حداکثر دو نفرشون قرار داشتم. اما اون دو تا دختر و اون پسره رو اصلاً نمی‌شناختم‌شون! همین حرف‌ش هم باعث شد که زودتر از اونی که می‌خواستم پاشم و بروم.

هیچ حرفی هم بین‌مون رد و بدل نشد. انگاری که نه من توی جمع اون‌ها بودم و نه اون‌ها توی جمع ما. شاید فقط گفته باشم سلام. حتی یادم نمی‌یاد که خداحافظی هم کرده باشم یا نه. حتی اسم‌شون رو هم نمی‌دونستم یا این‌که وبلاگ دارند.

بعداً که فهمیدم وبلاگ خوبی هم دارن. من خودم در موقعیتی خواننده‌ی مطالب‌ش بوده‌ام. اما اصلاً قیافه‌شان به این نمی‌خورد که مطالب‌شان این‌جور دیگه باشه.

اما حالا که «کافه پیانو» را تمام کردم یادم به اون روز افتاد. کتاب عجیبی بود. از سر شب دارم باهاش ور می‌رم. یک‌سره تا آخرش رو خوندم. کتاب روان و خوبی بود و همه‌اش من رو به یاد اون روز توی اون کافه می‌‌انداخت.

 

---------------------------------
متن فوق، یک متن نیمه‌شبی است. نیاز به توضیح ندارد که در ساعت سه بامداد نوشته شده؟!

نظرات ()



موقعیت استثنایی
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٦/۱٠

پیشنهاد شما در چنین موقعیتی کدام است؟

اگر با پیژامه‌ی راه‌راه آبی، با موهای ژولیده، با چشمان پف کرده، با زیر پیراهنی سوراخ‌سوراخ و دمپایی پلاستیکی و با لباس کثیف و خورشتی در حال قدم زدن در خواب‌گاه دانش‌گاه با یکی از مسئولان درجه‌ی یک کشوری (سران یکی از سه قوه) مواجه شوید، در حالی که محافظان آن شخص دارند به شما چپ‌چپ نگاه می‌کنند و چشمان همه گرد شده است:

الف) سر را رو به بالا گرفته و سوت می‌زنم. (من که کسی را نمی‌بینم. اگر هم می‌بینم خیلی ریزه)

ب) جلو رفته و با احترام دستم را جلو می‌برم و دست می‌دهم. (اعتماد به نفس رو عشقه)

ج) به سمت عقب برگشته و با سرعت فرار می‌کنم. (مسئولین ترس دارند)

د) به راه خودم ادامه می‌دهم. (پاچه‌خاری ممنوع، حتی شما دوست عزیز)

هـ) فقط نگاه می‌کنم. (تعجب)

و) می‌روم جلو و یقه‌اش را می‌گیرم و می‌گویم چرا مزاحم شدی!

 

نُکَت:

یک. این داستان کاملاً واقعی است! امروز بعد از ظهر!

دو. یکی از دوستان، دیروز می‌گفت که از موضوع وبلاگ‌ت خیلی دور شده‌ای و این عنوان خیلی کوچک است برای مطالبی که می‌نویسی. این هم شد یک مطلب مرتبط با عنوان وبلاگ!

نظرات ()



اعدام
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٦/۱٠

به هم‌اتاقی‌م می‌گم تو لب‌تاپ‌م رو روشن کردی؟ چرا فکر من رو نمی‌کنی؟ من هم تا فردا می‌شینم پای این لب‌تاپ و امتحانات فردا هم صفر می‌شوم. بعد هم می‌روم معتاد می‌شوم و توی جوب می‌میرم.

قاتل! جانی! بی‌رحم! سنگدل!

اعدام‌ش کردم.

نیشخند

نظرات ()



من و پالیزدار
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٥/۱٥

خبرنویسی را در یک کلاس نیم‌ساعته یاد گرفتم. پس از آن نیز یک سخنرانی را به شیوه‌ی خبری نوشتم. و دیگر هیچ وقت هوس نکردم که خبر بنویسم!

حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم که عجب تصادفاتی در آن خبر وجود داشته است. از صاحبِ خبر گرفته تا موضوع‌ش همه تازه‌اند. سخنران آقای عباس پالیزدار، و موضوع نقدی کردن یارانه‌ها.

عباس پالیزدار که به عنوان دبیر هیئت امنا و سخنگوی خانه صنعتکاران ایران سخن می‌گفت، مخالفان نقدی شدن یارانه‌ها را به سودجویی متهم کرد و گفت که این افراد به دنبال سود و منافع شخصی‌شان هستند. همچنین وی بیان داشت که نظام کنونی پرداخت یارانه‌ها اهداف انقلاب را تأمین نمی‌کند.

وی پیش‌بینی کرد تورم ناشی از نقدی شدن یارانه‌ها در تنها به مدت شش‌ماه به طول خواهد انجامید و  دو و هفت دهم الی سه درصد تورم را باعث خواهد شد.

متن خبر به شیوه‌ی یک  |  متن خبر به شیوه‌ی دو

قبلاً هرگونه وابستگی و ارتباط این‌جانب با هرکس تکذیب و محکوم می‌شود!

نظرات ()



خیال خام
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٥/۱٥

با مدیر تازه‌کاری از نامردمی‌های مدیر قبلی می‌گفتم که چنین گفت و چنان کرد.

اول‌ش مدیر نو، همراهی کرد. بعد کم‌کم گفت که شما هم باید چنین می‌کردید، ولی چنان کردید. آخرش هم رسماً گفت که البته من هم فقط حرف می‌زنم و انتظار نداشته باشید که من هم راهی جز راه مدیر قبلی را بروم.

خواستم به‌ش بگویم که من هم غیر از این فکر نمی‌کردم. این‌جا همه‌ی مدیران‌ش فقط بلدند حرف بزنند. بنده‌ی خدا فکر می‌کند که جدی‌اش گرفته‌ام؟! چه خیال خامی!

نظرات ()



دانش‌جوی کدبانو
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٥/۱۳

تابستان‌هایی که خواب‌گاه می‌مانم، زندگی دانش‌جویی مزه‌ی تازه‌ای برای‌م پیدا می‌کند. از همان ابتدای صبح باید فکر صبحانه باشیم و قبل از این‌که صبحانه تمام شود، باید برنامه‌ای برای ناهار ترتیب بدهیم. و همین طور روز را به امید شامِ شب طی کنیم. همیشه هم که نمی‌شود غذای آماده و سریع‌التهیه خورد. مجبوریم دست به پخت شویم و «کدبانو»یی خود را به رخ یکدیگر بکشیم.

البته در این میان بنده استثنائم. نه دست‌پخت درستی دارم و نه تنوعی در غذاهای‌م وجود دارد. املت و ماکارونی (دو وعده در هفته) و نان و پنیر و کوکو باید درست کنم. روزی یک‌بار باید خرید کنم. مرکز خرید و فروشندگان‌ش را دیگر آشنا شده‌ام. تمام مغازه‌داران اطراف دانش‌گاه را می‌شناسم. ساعت‌ها توی صف نان می‌ایستم تا شام را با نان سنگک داغ صرف کنیم.

چند روز پیش هم که برای اولین بار سبزی خریدم تا با املت بخوریم. فکرش هم خنده‌دار است که چهارتا آقای سبیل‌کلفت بنشینند دور هم و سبزی پاک کنند و غیبت کنند. ساعت‌ها هم باید برای درست کردن غذا سه‌چار ساعت بچرخیم تا بالاخره یک پلوی شفته یا سوخته حاصل شود.

از همه‌ی این‌ها گذشته، هزینه‌های کمرشکن برای زندگی دانش‌جویی در تابستان حسابی آدم را پیر می‌کند: شبی هزار و هفتصد تومان واسه‌ی خواب‌گاه، حدود سیصد تومان واسه‌ی صبحانه، دو هزار تومان خرج ناهار و هزار تومان برای شام؛ به عبارتی می‌شود روزانه 5000 تومان. یعنی در یک ماه 150000 تومان که به علاوه‌ی 100000 تومان پول ترم تابستانی می‌شود 250000 تومان. بدون احتساب هزینه‌های دیگر و هزینه‌ی ایاب و ذهاب و تفریح و ...

خشک‌شویی دانشگاه هم در تابستان تعطیل یا نیمه تعطیل است و باید لباس‌ها را خودت بشویی. حتی بوفه‌ی دانش‌جویی، انتشارات و ... هم تعطیل است و باید برای هر امر کوچکی از این سر دانشگاه به اون سر دانشگاه بروی و مایحتاج را از بیرون تهیه کنی.

با این اوضاع و احوال، معمولاً کسانی در خواب‌گاه تابستانی می‌مانند که شغلی و ممر درآمدی دارند. صبح بعض‌شان شال و کلاه می‌کنند که بروند نان در بیاورند، اما نمی‌دانند که پدرشان در خواهد آمد. و عصر با خستگی و کوفتگی می‌آیند و حالا نوبت‌شان است که غذا درست کنند. واقعاً این‌جور مواقع است که درک می‌کنم که پدر و مادر چقدر زحمت می‌کشند.

به خیلی‌ها گفته‌ام، به شما هم می‌گویم: اگر زندگی خواب‌گاهی را نچشیده باشید، عمراً مفهوم دانش‌جویی را فهمیده باشید! (البته زندگی خواب‌گاهی در تابستان یک چیز دیگر است!)

نظرات ()



اردوی وبلاگ‌نویسان مهدوی
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٥/۱۳

اردوی سه روزه‌ی وبلاگ‌نویسان مهدوی (نگین زمان) در قم برگزار شد و ما نیز در این روزها میهمان بزرگ‌واران دفتر توسعه‌ی وبلاگ دینی بودیم. چند نکته قابل ذکر در این‌جا وجود دارد:

نخست: در باب دفتر توسعه‌ی وبلاگ دینی
نام دینی‌بلاگ برای من چهار سال سابقه دارد. هرچند که سه سال بیشتر از عمرش نمی‌گذرد. روز تولدشان هم رفتیم قم و در دفتر تبلیغات اسلامی در افتتاحیه‌شان شرکت کردیم. حالا که به آن روزها نگاه می‌کنم، می‌بینم که این دفتر خیلی بزرگ‌تر شده است و رشد یافته است. دست مریزاد جدی باید به برادران گفت.

دو. وبلاگ‌نویس مهدوی
نمی‌دانم با ملاک‌های آقایان بنده هم وبلاگ‌نویسان مهدوی هستم یا نه. اما خیلی از نظر محتوایی مفاد جلسات و نشست‌های این اردو خیلی مفید بود برای‌م. به خصوص در شناخت برخی فِرَق انحرافی خیلی مفید است. (به خصوص در شناخت فرقه‌ی انحرافیه‌ی ضاله‌ی مضله‌ی احسانیه و اخوان)

سه. دوستان مهدوی
از مهم‌ترین نتایج این اردو برای شخصِ این‌جانب، دوستی و آشنایی با دوستان بزرگواری بود که مشتاق دیدار برخی‌شان بوده‌ام. از نزدیک دیدن این آدم‌ها خیلی به فهم مطالب‌شان کمک می‌کند. مثلاً آقای .... یا ....!

 

بی‌ربط:
یک. حاج‌آقای‌نجمی‌درافتتاحیه‌ی‌دفترتوسعه‌ی‌وبلاگ‌دینی
قبلاً عکس‌های بیشتر از افتتاحیه‌شان داشتم که در یک فاجعه‌ی انسانی-ماشینی از دست رفت.

دو. آسیب‌شناسی‌گفتمان‌مهدویت
قبلاً نوشته بودم‌ش. دوباره با بحث مهدویت، دوباره یادش کردم.

سه. مسیحیت‌صهیونیستی
این مطلب را حدود پنج سال نوشته بودم. بی‌ربط با موضوع مهدویت نیست.

نظرات ()



رهبر اپوزیسیون در دانشکده خبر
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٤/۱٢

علی رغم آنکه برخی قلم به دستان مزدور از وضعیت دانشکده‌ی خبر انتقاد کرده بودند، خبر آمد که رهبر بزرگ اپوزیسیون به سمت معاونت دانشجویی و فرهنگی این دانشکده منصوب شده اند.


احسان یاوری با پیراهن مشکی در کنار محمود احمدی‌نژاد
خوابگاه دانشگاه امام صادق علیه‌السلام - 28 مهر 85

احسان یاوری دارای مدرک کارشناسی ارشد حقوق از دانشگاه علامه طباطبایی است. یاوری سمت مشاور معاون فرهنگی و اجتماعی سازمان ملی جوانان، مدیریت طرح و برنامه ستاد مرکزی راهیان نور، مشاور رئیس بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس و مسئولیت بسیج دانشجویی دانشگاه علامه طباطبایی را بر عهده داشته است.

* * * * *

هرچند که تحولات دانشکده خبر، می‌خواستم مطالبی را درباره‌ی آقای احمدزاده (رئیس دانشکده و دانشجوی دکترای مدیریت رسانه در دانشگاه آزاد) و نیز برادر گرامی وحید یامین‌پور (یا به قول روزنامه‌ی اعتماد یاسین‌پور، دانشجوی دکترای حقوق جزا و جرم‌شناسی که ایشان هم در دانشگاه آزاد اسلامی درس می‌خوانند و معاونت پژوهشی را عهده‌دار شده‌اند)  بنویسم، اما فرصتی میسر نشد که این امر را پیگشری کنم. شاید فرصتی در آینده میسر شود و نکاتی را بنویسم. اما با خبر انتصاب دوست گرامی‌ام احسان یاوری، یادم به خاطرات اردوهای غرب کشور افتاد.

تیرماه 83 اردوی زیارتی غرب کشور، به رسم مرسوم در اردوهای دانشگاهی‌مان، جمعی از متمردین و اپوزیسیون جمع می‌شوند و طی مراسم ویژه‌ای با رهبر جدید، بیعت می‌کنند.  ما هم به عنوان یاران اپوزیسیون با نام مستعار «قفل» با جناب یاوری با نام مستعار «استاد» بیعت کردیم. البته توجه جدی استاد به رعایت مسائل شرعی بسیار مشهود بود. در اولین سخنانی که رهبر اپوز در جمع شورای مرکزی سخن می‌گفت بر عدم تجاوز به منابع غذایی تأکید کرد.

در اولین برنامه‌ی اپوزیسیون، پس از پایان مراسم صبح‌گاهی و نرمش و ورزش، مسئولین محترم اردو را که هنوز در خواب ناز بوده‌اند، به درون حوض هدایت شدند. آن هم در سرمای صبح‌گاهی کردستان.

* * * * *

خبر انتصاب دوست عزیز و برادر گرامی را که شنیدم، یادم به خاطرات کردستان افتادم و شیطنت‌های اردو! راست می‌گویند که شاگرد بازیگوش را باید مبصر کرد تا همه‌چیز نظم بیاید. شاید فرهنگ و دانشجوییت هم با مسئولیت احسان یاوری در دانشکده‌ی خبر نظم و نسق بیابد! شاید!

نظرات ()



سنت حسنه‌ی «به‌هم‌خندیدن»
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٤/۱٢

١. امتحانات تمام شده است و زمان رفتن است. به رسم هر ساله، مراسم «سوتی‌خوانی» را برگزار می‌کنیم. این سومین سال است که نشریه‌ی وزین «Universal Universooty» با بازخوانی گاف‌های لبی و لپی دوستان، شادی دوباره‌ای را برای دوستان فراهم می‌کند. این سنت حسنه‌ی «به‌هم‌خندیدن» واقعاً حالی می‌دهد. در این مراسم که تا پاسی از شب ادامه داشت، بساط خنده و لیموناد با مانچی فلفلی فراهم شده بود، به زینت کف و سوت همراه با سلام و صلوات همراه شده بود.

اضافه شدن صلوات به کف و سوت‌ها هم داستان غریبی داشت. چند قدم آن‌طرف‌تر از ما انجمن شاعران زنده‌ی دانشگاه جلسه‌ای داشت و میهمان محترمِ روحانی‌ای داشتند که بعداً معلوم شد، شیخ رضا جعفری است. این امر باعث شد تا دوستان شئونات مجلس را بیشتر مراعات کنند و پس از هر سوت و کف، صلواتی را هم نثار روح اموات‌شان بگردانند!

سوتی برگزیده‌ی سال نیز با نظر سنجی از حضار انتخاب شد: «شهید حاج عماد مغنیه رضوان الله تعالی علی‌فرجه‌الشریف»!

توضیحات: چهار سال است که سوتی‌های دوستان را در نشریه‌ای دیواری منتشر می‌کنیم. (البته فقط هم‌کلاسی‌ها و گاهی اوقات اساتید محترم!) قرار است برای استفاده‌ی عموم ملت شهیدپرور وبلاگ‌ستان این مجموعه به صورت بسیار نفیس بر روی اینترنت هم منتشر شود. منتظر باشید!

2. لب‌تاپ‌م به دلایل نامعلومی ترکیده است و بنده در حال سکته می‌باشم. بسیاری از اسناد و مطالب را تنها به صورت الکترونیکی و فقط در یک نسخه روی هارد دارم. فعلاً باید صبر کنم تا نتیجه‌ی نظر کارشناسی درباره‌ی احتمال بازگرداند فایل‌ها وجود دارد یا خیر. دعا کنید که بدبخت نشوم!

3. در پی انتشار مطلب‌ی درباره گربه‌های دانشگاه ما، بازخوردهای جالبی دیدم. بزرگی می‌گفت «تازه داری می‌شی وبلاگ‌نویس!» (مرسی بزرگوار!)

نظرات ()



هم از توبره، هم از آخور!
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٤/٩

١ ساعت شش صبح از خواب بلند می‌شوم. دیشب تا ساعت یک و نیم بیدار بودم. فکر صحبت‌های دیشب هم ذهن‌م را مغشوش کرده است. هنوز شروع نکرده‌ام به خواندن. ساعت ده امتحان دارم.

٢ ساعت نه صبح است. قرارم را برای ساعت یازده و نیم با مدیر یک مجموعه‌ی فرهنگی هماهنگ می‌کنم. می‌گوید: «هر وقت آمدی هستم» بعد از امتحان سرِ قرار می‌روم. نیست. رئیس دفترش می‌گوید که از حدود ساعت ده شماره‌تان را می‌گرفتم. خاموش بود. با تعجب می‌پرسم که گوشی‌ام روشن است. معلوم شد که شماره‌ی قدیمی را می‌گرفته است. بدون اطلاع قبلی به اداره‌ی کل –که سابقاً در آن مشغول کار بوده‌ام- می‌روم. آقای مدیر را غافل‌گیر می‌کنم. چندین حق‌الزحمه‌ی پژوهش‌گران معوقه مانده است. جواب‌های‌ش آبِ سردی است که بر سرم می‌ریزد. می‌گوید: معلوم نیست چه زمانی پرداخت کنیم. برای بار هزارم پیشنهاد می‌دهد که در روزنامه‌شان کار کنم.... درباره‌ی روزنامه‌ی دیگرشان می‌پرسم. اظهار بی‌اطلاعی می‌کند.

٣ همکاران قدیمی را می‌بینم. صحبت‌ها پراکنده است. از جنگ گرفته تا رسانه و از روزنامه تا جرم و جنایت و روش تحقیق. می‌گویم که احتمال جنگ -حداقل به صورت تجاوزات موردی و بمباران نقطه‌ای- بعید نمی‌دانم و توجیهاتی می‌آورم. بحث به کار تحقیقی‌ای می‌رسد که باید انجام‌ش دهم. همه‌ی کارمندان اداره می‌خواهند کمک‌م کنند. حتی پیشنهاد می‌کنند که از آنهایی که حاضر نیستند هم کمک بگیرم. سعی می‌کنم توضیح دهم که نمی‌خواهم کار خیلی پیچیده شود. اما از سوی دیگر می‌خواهم که کار به‌درد بخوری بشود. همکار محترم، دو ساعت وقت می‌گذارد تا برخی از مسائل را درباره‌ی شیوه‌ی تحلیل محتوای رسانه‌ها برای‌م تشریح کند. خیلی کاربردی است.

۴ مدیر اداره، حواس‌ش هست که دست از پا خطا نکنیم. گوش ایستاده است که بداند چه مطالبی در اتاق رد و بدل می‌شود. موقع خروج می‌بینم‌ش. می‌گوید: کلاس مدیتیشن داشتید؟ پوزخند می‌زنم. می‌گویم: منظورتان مدیا است دیگه؟! خودش را نمی‌بازد. خداحافظی می‌کنم.

۵ پیاده خیابان‌ها را گز می‌کنم. می‌روم انقلاب تا کتاب «مقاله‌نویسی در مطبوعات» اثر دکتر حسین قندی را بخرم. کتاب را می‌خرم. پیامک جنبش عدالت‌خواه دانش‌جویی را مجدداً بررسی می‌کنم. ساعت هفده جلسه‌شان آغاز می‌شود و الآن حدود ساعت شانزده. کتاب به دست و پیاده از انقلاب می‌روم به سمت پل کالج و دفتر جنبش. جلسه مربوط می‌شود به تقدیر از نمایندگان مجلس که در کمیته‌ی تحقیق و تفحص از قوه‌ی قضائیه حاضر بوده‌اند. پیامک را برای رئیس دفتر دکتر جمشیدی، سخنگوی قوه‌ قضائیه هم می‌فرستم. مهدی سیار هم از صبح پیامک‌های عدالت‌خواهانه را در حمایت از طلبه‌ی سیرجانی می‌فرستد. آنها را هم برای فرد مذکور می‌فرستم.

۶ حدود نیم ساعت تا آغاز مراسم مانده است و من بعد از 9 ماه، دوباره دفتر جنبش را دیده‌ام. دوستان در حال هماهنگی برگزاری جلسه هستند. در واپسین دقایق به دلایل سیاسی، آمدن خیلی از نمایندگان کنسل می‌شود. (حال‌م به هم می‌خورد از این سیاست! آخرش هم از میان نمایندگان مدعو، فقط یکی آمد.) مازیار پیژنی هم با خنده و افتخار آخرین اثرش را که برای مراسم کشیده است نشان می‌دهد. می‌گوید: «اونی که اون بالاست کامرانه؛ اونی که اون پائینه زاکانیه!» خودش هم می‌زند زیر خنده. یادم می‌رود که بپرسم «خانم آجرلو کدوم‌شونه؟!»

٧ هنوز جلسه شروع نشده است. موبایل‌م زنگ می‌خورد. خبرنگار ایسنا است. می‌گوید که باز هم همان موضوع تکراری. درباره‌ی پژوهش اخیر درباره‌ی وبلاگ‌ستان که آقای ضیائی‌پرور انجام داده است می‌پرسد. یادم نمی‌ماند که چه نکته‌هایی گفته بود. ذهنم را مدون می‌کنم. حرف‌هایی را تحویل‌ش می‌دهم. نمی‌دانم ته‌ش چی در می‌آید!

٨ احساس میزبانی مفرط می‌کنم. با این‌که عضو جنبش نبوده و نیست‌م، می روم سراغ یخچال و آب خنکی برای ملتِ تشنه و میهمانان و خبرنگاران درست می‌کنم. انصافاً خیلی به هم ریخته‌اند. می‌گویم چرا شماها زن نمی‌گیرید که از این اوضاع رهایی یابید؟! می‌گوید که اتفاقاً موقعی که خواهران در جنبش رفت و آمد می‌کردند، این‌جوری نبود! روی دیوار نوشته‌اند: «سلام برادر محترم و عزیز- مسلمان باید به نظم شناخته شود و نه .....» یک نفر جای خالی را با کلمه‌ی ریش کامل کرده است. زیرش هم نوشته است: «می‌جنگیم، می‌میریم، نظم نمی‌پذیریم» وقتی که می‌بینم که شربت سن‌ایچ هم در آشپزخانه هست، شربتی هم میهمان‌شان می‌کنم. نقش گارسونی را خوب انجام می‌دهم!

٩ احساس عذاب می‌کنم. راست‌ش را بخواهید وقتی شربت را در لیوان اول ریختم پر از پشه‌های ریز و درشت بود. یکی از میهمانان از شیرینی شربت پرسید. لیوان را سرکشیدم تا میهمان آسوده خاطر شود که شربت شیرین و گواریی است! خیلی گوارا بود. یکی از دوستانِ مطلع، می‌گفت که برادر ما مسئولیم. نباید شربت را بدهی به ملت بخورند. به‌ش می‌گَم ولمون کن بابا! خودم شربت‌ها در لیوان می‌ریزم و خودم هم پخش می‌کنم. حدود 40 نفری بودند. نقش گارسونی را خوب انجام می‌دهم!

١٠ هنوز میهمانان نیامده‌اند. مدیر سایت عدالت‌خانه تا مرا می‌بیند می‌گوید ای جاسوس قوه‌ی قضائیه! هم از توبره و هم از آخور می‌خوری! می‌خندم و می‌گویم شما هنوز از فیلترینگ آزاد نشده‌اید؟ می‌گوید که هنوز دادگاه‌شان برگزار شده است، ولی به آدرس AdlRoom.org در دسترس هستند. از تهران امروز هم می‌پرسد. می‌گویم به من چه ارتباطی دارد؟! مجبور می‌شوم گزارشات اجمالی و تفصیلی را درباره‌ی اوضاع و احوال تهران‌امروزی‌ها ارائه کنم.

١١ خانم آجرلو، نماینده‌ی مردم تهران می‌آید. از همان اول شروع می‌کند به خاطره گویی. اما سئوالات وادراش می‌کند به نقد برخورد رسانه‌ها و نوع برخوردشان با موضوع آقای پالیزدار. می‌گوید که من هیچ نسبتی با ایشان ندارم و برخوردهای ایشان را محکوم می‌کنم!! می‌گوید که میان قدرت و ثروت در جامعه‌ی ما گره محکمی وجود دارد که هریک در دیگری مؤثر است. آجرلو از ناراحتی‌های کار هم می‌گوید و می‌گوید که خیلی سخت بوده است که در اوج ناراحتی و دروغ‌پراکنی‌ها صحبت نکنم. اشاره می‌کند که دیدم که اگر مصاحبه کنم برای نفس خودم بوده است؛ ممکن بود اخلاص کار خدشه‌دار شود. به همین‌خاطر مصاحبه نکردم.

١٢ فکرش را بکنید، که در سالن گرم و تاریک، برق هم قطع شود و در تاریکی مطلق به سر ببریم. همه می‌خندند. چهار بار برق قطع و وضل می‌شود. هربار به مدت سی‌ثانیه همه‌چیز به هم می‌ریزد. یکی از دوستان به شوخی می‌گوید که نماینده‌ی قوه‌ی قضائیه هم در جلسه حاضر است. می‌دانم که منظورش به من است و شوخی می‌کند. اما باعث می‌شود که تاحدودی در لحن صحبت خانم آجرلو تفاوت ایجاد شود. معلوم است که جدی گرفته بود! در نهایت هم مراسم با خواندن متن تقدیرنامه‌ی نمایندگان و بعد هم یک مطلب طنز در تقدیر از قوه‌ی قضائیه به پایان می‌رسد.

١٣ برمی‌گردم به دانش‌گاه. صادق را می‌بینم. در حال ضبط آخرین بخش‌های برنامه‌شان هستند. یکی دیگر از دوستان می‌آید و تشکر می‌کند که تحقیق‌م را برای چاپ کردن در یک فصل‌نامه‌ی تخصصی به‌ش داده‌ام. مطلب بدون نیاز به ویرایش تشخیص داده و پذیرفته بودند و گواهی پذیرش داده بودند. کمی ناراحت هستم که چرا نشد که خودم چاپ‌ش کنم. اما خودم را دلداری می‌دهم که دوست‌م بیشتر به این امتیاز نیاز داشت و ... هنوز برای امتحان نخوانده‌ام. اما نوشتن خاطرات یک روز معمولی برای‌م مهم‌تر از امتحان است! باز هم برق رفت. نمی‌دانم چطور باید درس بخوانم.

نظرات ()



پیری زودرس
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٤/٥

پیر شده‌ام. خودم هم می‌فهمم که آثار پیری دارد در روحیه‌ام پدیدار می‌شود. بر اساس تاریخ تولد هم که حساب کنی، بیست و چند بهار دیده‌ام. (عددش برای این مبهم است تا به خودم امیدواری بدهم!) مقایسه‌ی وضعیت و احوال کنونی‌ام با شور و جنب و جوش چند سال پیش، تصویر دردناکی را برای‌م به ذهن می‌آورد. زمانی که با شور و هیجان بیش‌تری می‌گفتم و البته عمل می‌کردم و نه مثل حالا که نشسته‌ام گوشه‌ای و تماشاچی شده‌ام.

× × × × ×

اگر امسال یادم به سوم تیر می‌آید، خاطرات سفرهای استانی و شهرستانی خودم در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری تداعی می‌شود یا شب‌های دور اول انتخابات که با هم‌دانشگاهی‌ها می‌رفتیم ونک یا میدان تجریش و تبلیغ می‌کردیم.

حالا چی؟! حداکثرش نشسته‌ام پشت لب‌تاپ و شعار می‌دهم و می‌نویسم و بیش‌تر هم باید به گذشته‌ها استناد بدهم یا به شنیده‌ها و نه به عملکردها یا تجربه‌های جدید. دیگر مثل قدیم‌ترها که راحت و بی‌دغدغه‌ی معاش می‌نشستم و درس می‌خواندم یا نمی‌خواندم، نمی‌توانم باشم. باید سعی کنم که کمی مستقل‌تر باشم.

× × × × ×

صدهزار تومان را داده‌ام برای خوابگاه تابستانی و صدهزار دیگر را برای ثبت‌نام ترم تابستانه پرداخت کرده‌ام. دوباره با شرمندگی زنگ می‌زنم به آقای پدر و می‌گویم که «ببخشید! هنوز پول به حساب‌م واریز نکرده‌اید؟» آب می‌شوم از خحالت که هنوز پدرم باید کار کند و خرجی بدهم تا پسرش بیاید و در شهر غریب درس بخواند و شاید هم نخواند.

دنیای غریبی است. هم‌اتاقی‌ها و هم‌دانشگاهی‌ها هم می‌گویند که بیا با هم دنبال کار بگردیم. وقتی مجبوریم که برای یکماه و نیم در تابستان حدود سیصد و پنجاه هزار تومان بدهیم، نمی‌شود خیلی روی جیب پدر حساب کرد...

× × × × ×

این‌ها ننوشتم که بخوانید و به حالم زار بزنید. پیش خودم می‌گفتم که امسال چقدر دلم می‌خواهد که تولدم دیرتر بود و کاش یک روز دیگر متولد شده بودم. کاش‌ها و اماها را در ذهن می‌آورم. اما جوابی ندارم. سرنوشت محتوم هر آدمی است که پیر شود یا شاید هم جوان‌مرگ!

 × × × × ×

با خودم می‌گویم اگر به نوشتن دفترچه خاطرات شخصی عادت کرده بودم، هیچ وقت چنین مسائل شخصی را روی اینترنت نمی‌نوشتم. اصلاً به دیگران چه مربوط است که من احساس پیری می‌کنم یا دلم می‌خواهد جوان می‌شدم و ...

× × × × ×

اگر هم کسی اینقدر بیکار بود یا به نویسنده‌ی این مطلب علاقه داشت و تا این‌جا را خوانده است، اعلام عمومی می‌کنم که جمعه‌ی هفته‌ی آینده تولدم است. البته نیازی به کادوهای خیلی گران‌قیمت هم نیست. اگر کمی گران‌قیمت هم باشد، می‌پذیرم. باور کنید!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پـ نـ: این‌قدرها هم فقیر نیستم‌ها! باور کنید!

نظرات ()



جشن پرشین‌ بلاگ
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/۳/٢۸

خودم هم می‌دانستم که در این جشن‌های زرد چیزی نصیب‌م نمی‌شود جز دیدار. دیدار با خیلی‌ها که جز در این‌جور جاها فرصت دیدارشان دست نمی‌دهد. اون هم بعد از مدت‌های دور!

 

من هنوز یک پرشین‌بلاگی هستم!

جشن پرشین‌بلاگ برای نسل اول وبلاگ‌نویس‌های فرار کرده از آن، فقط یک حس است که شاید فراموش‌ش کرده باشند، اما برای من هنوز یک واقعیت است. من هنوز یک پرشین‌بلاگی هستم، علی‌رغم چندباری که تصمیم جدی گرفتم تا از پرشین‌بلاگ بروم. هنوز آرشیوی دارم که اگر چیزی از آن به درد کسی نخورد، برای خودم خاطره‌هایی رو زنده می‌کند.

این را هم می‌دانم که پرشین‌بلاگی که وبلاگ‌م با آن متولد شد، با این پرشین‌بلاگی که اکنون در آن می‌نویسم، خیلی فرق کرده است. می‌دانم که مدیریت آن کاملاً سیاسی است و اهداف سیاسی را در پشت و روی این پرده‌ی شیشه‌ای اجرا می‌کند و به نمایش گذاشته است.

می‌دانم که خیلی وقت است که دیگر وبلاگ‌نویسان جدی به پرشین‌بلاگ نمی‌آیند. خیلی وقت است که موج مهاجرت از پرشین‌بلاگ داغ است و هرکسی سعی دارد تا زودتر از دست این سیستم قدیمی و مشکل‌دار آسوده شود. می‌دانم که دزدیده شدن دامنه‌ی دات کام پرشین‌بلاگ خیلی از مخاطبان و رنکینگ وبلاگ‌ها را به هم ریخت.

و می‌دانم که خیلی از این‌ها را شما هم می‌دانید.

با همه‌ی این حواشی باز هم من یک پرشین‌بلاگی هستم. با پرشین‌بلاگ متولد شده‌ام و معلوم نیست مرگم چگونه باشد...

 

...و اما جشن پرشین‌بلاگ!

هرچند مطابق تماس‌شان قاعدتاً می‌بایست نظم و نسقی در کارها وجود می‌داشت، اما وقتی رسیدم مطلع شدم که سالن پر است و باید از طریق ویدئوپروژکتور مشاهِد برنامه‌ها باشم. آقای بوترابی (همه دکتر می‌گویندش) تا مرا دید، عذری خواست و توضیح داد که سالن پر شده است و ...

همان اول کار رئیس‌جمهور شلخته را دیدم که تنها نشسته بود. صدایش زدم. برگشت و او هم از این‌که سیمای آشنایی را در میان جمع نمی‌دید، گِله می‌کرد و یادآور شد که همه از پرشین‌بلاگ رفته‌اند. زردیسم برنامه او را هم آزرده بود. ناامید نشدیم و دنبال آشنا در پرده‌ی نمایش گشتیم. هرچه گشتیم کمتر پیدا شد.

بالاخره یک آشنا را در سالن دیدم. حسین متولیان از هم‌دانشگاهی‌هایم که حس لطیف و شاعرانه‌اش ستودنی است. ترانه‌هایش هم چنان زیباست که آدمِ زمخت را شاعر می‌کند. کسی هم فکر نمی‌کند که پشت شعرهای لطیف حسین یک حقوق‌دان نشسته است، با تمام سفتی و سختی قواعد حقوقی! او هم از این‌که دیگر وبلاگ‌نویسان جدی‌ای در پرشین‌بلاگ نمانده‌اند، ابراز ناراحتی کرد.

بهمن هدایتی هم دیر آمد. البته در میان خواص (در سالن شماره یک) راه‌ش دادند و ما از توفیق زیارت‌شان محروم ماندیم. جناب مزارعی را که دیدم، مطلع‌مان کرد که طبقه‌ی بالا هنوز جا هست. رحل عزیمت گزیدیم و رفتیم. برادر حامد طالبی و برادر تقی دژاکام را دیدم. دقیقاً جلوی جناب جادی نشسته بودند. هر سه را سلام دادم. جادی را اولین بار بود که می‌دیدم. چهره‌اش خیلی به نوشته‌های‌ش می‌خورد! امید محدث را هم زیارت کردم و همان گلایه‌های تکراری را از او هم شنیدم: وبلاگ‌نویس جدی در پرشین‌بلاگ نمانده است.

 

سرباز معلم جنوبی

از جالب‌ترین و احساسی‌ترین بخش‌های برنامه، تقدیر از وبلاگ «دیّر تش‌باد» بود که با تشویق شدید حضار مواجه شد. به نظرم بیشترین تشویق برای وبلاگ او بود. برادرِکلاش‌به‌دست‌مان هم بعد از تقدیر به طبقه‌ی بالا قدم گذاشت و سلامی و والسلام و گِله‌ای از کاری که پیچانده بودم‌ش!! (استوانه‌ی نظام است این مهربون!)

بلاگفا هم با تشویق شدید حضار مواجه شد. اشتباه آقای خادم که به جای پرشین‌بلاگ، به بلاگفا تبریک گفت، اهالی سالن را به وجد آورد. انصافاً حق بلاگفا بر وبلاگ فارسی خیلی کم از پرشین‌بلاگ نیست.

خدا همه‌ی خادمان عرصه‌ی وبلاگ فارسی را عزت و طول عمر با برکت عنایت کند!

نظرات ()



شناخته «شدن» یا «نشدن»!
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٢/۳٠

الف: آقای گرگانی
زمان: هفته‌ی پیش- مکان: یاهو مسنجر
او: سلام
من: سلام علیکم
او: شاید شما من را نشناسید، ولی من شما را می‌شناسم!
من: باعث خوشوقتی است!
او: ناراحت نشوید ولی من دوست دارم با شما بیشتر آشنا شوم.
من: تو دختری یا پسر؟؟!!
او: احمد ---- هستم و از شهر ......
من: خیلی خوش‌حالم که با شما آشنا شدم. شما هم وبلاگ می‌نویسید؟
او: نه ولی دوست دارم با شما بیشتر آشنا شوم! می‌توانم شماره‌تان را داشته باشم. باور کنید قصد مزاحمت ندارم.
من: خواهش می‌کنم. مشکلی ندارم که شماره‌ام را بدهم.
او: شماره‌ی من هم اینه: .......
من: شماره‌ی من: .......
.....

هفته‌ی بعد با ایشان دیدار کردم. فکر می‌کرد که با یک «آدم حسابی» روبرو خواهد شد. بعداً هم حاضر نشد اعتراف کند که فکرش اشتباه بوده است و بر این اعتقاد است که خیلی متفاوت با آنچه فکر می‌کرده است، نبوده‌ام!!!

ب: مدیرکل
از صبح که برای اولین بار با این مدیرکل جدید روبرو شدم، احساس کردم می‌خواهد چیزی بگوید. اولین چیزی که به ذهن‌م رسید، احساس کردم که مشکلی در خودم است. اما دست و پام را هنوز گم نکرده بودم.
یادم آمد که هنوز خودم را معرفی نکرده‌ام، اما مدیرکل محترم در جال جست‌وجوی نام بنده در لیست است! اسم‌م را پیدا کرد. کارم را راه انداخت. با تشکری که کردم، خواستم از اتاق‌ش خارج شوم.
صدایم کرد: آقای مفتاح، راضی باش. وبلاگ‌ت را می‌خوانم!
هیچ چیزی به ذهنم نرسید که باید جواب بدهم. گفت‌م: شرمنده!
و بیرون رفتم.

ج: سردبیر یک سایت خیلی مهم
زمان: شب - مکان: مسجد
در جست‌وجوی یکی از دوستان بودم که صدایم کرد. بی‌مقدمه گفت که سردبیر سایت خیلی مهم است و نظرم را خواست و به همکاری دعوت کرد. من مبهوت نگاه می‌کردم و البته نقطه نظرهایی هم می‌دادم. فقط مانده بودم که چطور به بسیاری از کارهای رسانه‌ای و غیررسانه‌ای‌ام اطلاع اجمالی و گاه تفصیلی دارد! حتی آخرین مطلب‌م را هم می‌دانست. آخرش هم نگفت که از کجا مرا می‌شناسد.

نظرات ()



فراموشی مفرط!
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٢/٢٠

همیشه برای بیان این مفهوم که «اگر چیزی برای‌ت مهم باشد، فراموش‌ش نمی‌کنی» مثال می‌زنند که آیا می‌شود که غذا خوردن را فراموش کنی؟

 مشکل دقیقاً همین‌جاست! گاهی اوقات نه یک وعده، چند وعده‌ی غذایی را از دست می‌دهم! یک روز در خوابگاه فهمیدم که چهار وعده است که هیچ چیزی نخورده‌ام. فقط یک بار آب خورده‌ام!

خواستم بروم غذا بخورم. توی راه چشم‌م سیاهی می‌رفت. چند لقمه غذا خوردم، سی ثانیه بیشتر غذاها در معده‌ام توقف نکردند. همه را استفراغ کردم.

چند روز پیش هم سه وعده‌ی غذایی را فراموش کرده بودم. کار آن روز آن‌قدر سنگین بود که سه بار سرم را دورن سطل‌های زباله‌ی اطراف میدان ونک بکنم و تمام محتویات معده‌ام را درون‌ش خالی کنم.

واقعاً این فراموشی موقعی که با بی‌خیالی همراه شود، می‌تواند آدم را از پا بیاندازد! 

نظرات ()



عجب فحش باحالی!
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٢/۱٤

پوست‌م کلفت نشده است. هیچ‌وقت هم از این‌که کسی به شخصیتم توهین کند، خوشم نیامده است. اما این‌بار فرق می‌کند.

نه این‌که از اول خوشم آمده باشد. نه حتی عصبانی هم شدم و جوابی هم بهش دادم. حتی خودش هم فهمید که ناراحت شدم و خواست توجیه‌اش کند. نگذاشتم که پر رو بشود.

 اول‌ش خیلی عصبانی شدم. اما کم‌کم به حرف‌ش فکر کردم. آرام شدم. بعد کم‌کم احساس کردم که عجب مدال افتخاری نصیبم شده است! عجب فحش باحالی بود!!  فکر نمی‌کردم از یک توهین بتوان شاد شد.

امروز آقای فلان بی‌مقدمه و بی‌هیچ زمینه‌ی صحبت، گفت: «شما توی دانش‌گاه‌تان علاوه بر معارف اسلامی و حقوق، دگماتیسم هم به‌تان آموزش می‌دهند!»

اول تأمل کردم. سی ثانیه حرفی نزدم. فکر کردم که چی شده که به خودش اجازه داده است در برابر هیچ، این‌گونه حرف بزند.

بعد پرسیدم: «منظورتان را نفهمیدم! دگم یعنی چی؟» 

گفت: «ببین همه‌تون همین‌جوری هستید دیگه! به همین خاطر هم هست که می‌روید و کارهای تند انجام می‌دهید. می‌روید در جنبش عدالت‌خواه و کارهای سیاسی انجام می‌دهید. می‌روید جلوی قوه قضائیه و...»

پریدم وسط حرف‌ش: «مگر خود شما نبودید که می‌گفتید از نحوه‌ی برخورد با مفاسد اقتصادی ناراضی هستید؟! پس چرا...»

گفتم: «مگر بد است که آدم فکرش چارچوب داشته باشد؟ اصلاً مگر بد است که آدم برای خودش فکر و اعتقاد داشته باشد؟»

غیر مستقیم به‌ش گفتم که یعنی تو نداری!! وقتی غیر مستقیم هم جواب نداد، مستقیم به‌ش گفتم که مثل خودتان خوب است؟

 گفت: «بحث این‌ها نیست. حتی آقای ---- هم که توی تیم [سیاسی] ماست، اون هم همین‌جوری است.»

بعدش هم زد توی خاکی و حاضر نشد دلیل بیاورد. اول‌ش خیلی عصبانی شدم. اما فکر کردم.

پیش خودم فکر کردم، اگر یک آفتاب‌پرست (یا آفتاب‌گردون) به‌م بگه دگم، نباید ناراحت شد. یعنی این‌که هنوز ریشه‌هایی از اعتقادات در عمل‌ت پیداست. یعنی هنوز داری فکر می‌کنی. یعنی هنوز زنده‌ای. هیچ‌کس پشت‌سر مرده حرف نمی‌زند. 

نظرات ()



مناظره‌ی عطریانفر و امیر محبیان
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٢/۱۱

 

به مناسبت روز جهانی مطبوعات، مناظره‌ی عطریانفر و محبیان با موضع مطبوعات و حاکمیت در دانشگاه امام صادق علیه‌السلام برگزار شد. مجری‌گری‌ش را هم مراد عنادی بر عهده داشت که البته از کار خودش خیلی راضی نبود که نتوانست این دو را به جان هم بیاندازد. در ابتدای جلسه عطریانفر گفت که بعد از بیست و نه سال، دوباره به این دانشگاه آمده است و خاطرات گذشته برایش تداعی می‌شود.

سکوت عطریانفر را که دیدم، احساس کردم که غریبی می‌کند. بعد از جلسه رفتم پیشش و گفتم: زیاد احساس غریبی نکن که اینجا شهروند خوان‌ها بیش‌تر از رسالت‌خوان‌ها هستند!
اون هم گفت که نباید هم احساس غریبی بکنم و خودم هم می‌دانم که چنین است و چنان نیست!

یه چیز دیگر هم خواستم بگویم که دیدم همان حرف قبلی به اندازه‌ی کافی محبیان را عصبانی کرده است. خواستم بگویم که هر چند همه‌ی کسانی که اینجا می‌بینی حداقل یک مطلب را در رسالت نوشته‌اند، اما هیچ‌کدام‌شان رسالت نمی‌خوانند. خودم را هم به عنوان نمونه بگویم که اولین نوشته‌ام را در روزنامه ی رسالت منتظر کردم. در همان سال اول دانشجویی مطلبی را نوشته بودم که یکی از دوستان روزنامه‌ی رسالت گرفت و منتشرش کرد.

یادش بخیر. اولین پولی بود که از نوشتن گرفتم. واسه‌ی اون مطلب ده هزار تومان گرفتم که خرج شیرینی شد که دوستان به زور بازو از من گرفتند.
یادش بخیر!

نظرات ()



خودفروشی
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٢/٩

وقتی «خود» فروشی می‌کنی، هیچ‌گاه ضرر نخواهی کرد.

همیشه خُسران به‌دنبال‌ش است!

نظرات ()



خودزنی
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٢/۸

احساس می‌کنم خورد و خاکشیر شده‌ام.
در دعوایی که فقط خودم بودم.

 * * * *

- ضربه فنی شده‌ام، رسماً!

نظرات ()



تمرین «نه» گفتن!
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٢/۱

 

به آقای رئیس می‌گویم که من این کار را انجام نمی‌دهم. من سفارشی نمی‌نویسم.

می‌خندد و می‌گوید: می‌نویسی!

می‌گویم: به هیچ وجه!

بلند می‌شود. دستش را بر شانه‌ام می‌گذارد: می‌نویسی!

عصبانیتم را فرو می‌خورم: آخر من این کار را قبول ندارم. این مطلب را نمی‌نویسم!

دستم را در دستش می‌گیرد و می‌فشارد: مگر همین‌جوری الکی است که بگی قبول ندارم و ننویسی؟

می‌گویم: اصلاً من کاری ندارم. بدهید به کسی که قبول داشته باشد.

این‌بار می‌خنده. می‌گه: آخه هیشکی این کار رو قبول نداره که بخواهد بنویسه. خودم هم قبولش ندارم. اما باید بنویسیم. حالا هم برو بعداً با هم صحبت می‌کنیم.

توی دلم می‌خندم. خیلی با خودم خیلی کلنجار رفته بودم که چطور بهش بگویم کاری را که با هزار امید و آرزو به من سپردی انجام نمی‌دهم. با این که خوشحال بودم، خیلی دلم برایش می‌سوزد. مجبور است این کار را انجام دهد...

نظرات ()



چقدر آدم ضایع می‌شود!
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/٢/۱

چه حسی خواهید داشت:

اگر بفهمید که اونی که دارید پشت سرش غیبت می‌کنید (به زعم خودتان) پشت سرتان است؟

نظرات ()



تحول در نظام اداری کشور
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/۱/٢۸

کارمندان دولتی به حصر عقلی، از دو حالت بیرون نیستند: یا امید به ترفیع دارند یا ندارند!

اون‌هایی که امید به ترفیع دارند کاری می‌کنند که زودتر بروند سراغ کار جدیدشان! برای تسریع در این مرحله هم باید خود را در معرض دید مدیر بالایی قرا دهند.
اون‌هایی هم که امید به ترفیع ندارند، آب‌باریکه‌ی حقوق اداری‌شان را می‌گیرند. چه کار بکنند و چه نکنند.

کارمندان دولتی یا می‌دانند که موقت‌اند یا نمی‌دانند که موقت‌اند.
اما در هر صورت می‌دانند که کار اساسی و ریشه‌ای هیچ سودی در زندگی شخصی‌شان ندارد.

چه انتظارات زیادی داری!
پس بی‌خیال بابا!
* * * * *

 مدیر کلی صحبت کرد که چرا تایپیست‌های اداره هم واسه‌ی تایپ کردن، کلی کلاس می‌ذارن و کار نمی‌کنند. (در همان زمان هم صدای بچه‌ی خانم تایپیست میاد که کارمندان دارند باهاش بازی می‌کنند. صبحش هم دیده بودی که از سه نفر، چهار نفرشون دنبال اون بچه راه افتادن که باهاش بازی کنند. بیکار ِبیکار!)

در آن سو هم سایر کارمندان پس از جلسه‌ی دو ساعته و غرولند کردن ـ که چرا رئیس اینقدر کار به ما داده است و ما نمی‌تونیم تمومش کنیم ـ حالا رفته‌اند استراحت. یک ساعت و چهل و پنج دقیقه هم واسه‌ی استراحت. ساعت دو و نیم هم که کسی دستش به کار نمی‌ره!

نظرات ()



یادداشتی برای چهار سالگی
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٧/۱/٢٠

 یادداشت چهارسالگی وبلاگ را در فضای آزاد روی چمن‌های دانشگاه می‌نویسم. احساس می‌کنم متفاوت باید باشد. ساعت از نیمه‌های شب گذشته است و هوای خنک این‌جا با صدای ماشین‌های توی بزرگراه با صدای محمد اصفهانی حال و هوای خوشی ایجاد کرده است. به خصوص که قرار نیست که بعد از چهارسال همان چیزهایی که همیشه از من شنیده شده یا دیده شده، باید گفته شود. به خصوص بعد از این سال‌ها که نگاه که می‌کنم، می‌بینم چقدر از سال‌های پیش متفاوت شده‌ام.

چند بار پیش آمد که خواستم وبلاگ را ببندم. اما چه کنم که بدجوری دلم پیش این وبلاگ گیر کرده است. نمی‌توانم راحت از آن و آرشیوش دست بکشم. (هرچند که چیز دندان‌گیری هم در آن وجود ندارد. مدتی پیش که یکی می‌خواست آرشیو این وبلاگ را کامل بخواند کلی خواهش و التماس کردم که بیخیال شود. یا زمانی که یکی از دوستان را دو سال پیش دیدم که تمام مطالب این وبلاگ را روی سی‌دی آرشیو کرده است، به خودم و خودش خندیدم! پرانتز بسته!) اصلاً بستن وبلاگ را توهین به خودم، عقایدم و تمام کسانی می‌دانم که به این وبلاگ مراجعه می‌کنند و بدون این‌که مطلب تازه‌ای بیابند، فقط وقتشان را باید صرف لود شدن صفحه‌اش کنند. حتی وقتی که امروز به یادداشت‌های شخصی خودم روی لب‌تاپم نگاه می‌کنم، می‌بینم که نمی‌تونم در این وبلاگ منتشرشان کنم.

راستش این است که خیلی قالب به محتوا دارد فشار وارد می‌کند. از عنوان وبلاگ بگیر تا مراجعه کنندگان‌ش. دیگر نمی‌توانم خودم باشم. حتی نمی‌توانم از برخی اشتباهات تبری بجویم. حتی زمانی نمی‌توانستم بگویم که من با تجمع مقابل سفارت‌خانه‌های خارجی مخالف بوده و هستم. آن یک‌باری هم که رفتم، چنان برای خودم فضای ناشناخته‌ای داشت که دوست داشتم به عنوان یک آدم بی‌جنبه دیگران را در آن تجربه‌ی عجیب شریک کنم. حیف که برخی‌ها نگذاشتند که آن احساس درست منتقل شود. حتی نشد که بگویم که بعد از آن تجمع هم فقط یک بار دیگر در تجمع مقابل سفارتخانه‌های خارجی حاضر شدم. آن هم فقط برای تجربه. نمی‌توانستم حرف دلم را راحت بزنم.

نمی‌توانستم بگویم منِ حقیقی خیلی با منِ مجازی تفاوت دارد. نمی‌توانستم شما را هم در تجربه‌های خودم از دیدن فیلم و شنیدن موسیقی یا کافی‌شاپ رفتن همراه کنم. چون متهم می‌شدم. انگ‌زدن که کار ساده‌ای است. حتی پیش از گفتن همین کارها هم در معرض تهمت و تندی بوده‌ام. یا آنکه اتفاقات دیگری افتاده است. دوستانم را نمی‌توانستم بگویم یا بهشان لینک بدم. نمی‌توانم بگویم که سه ساعت تمام را صرف خواندن وبلاگ کسی کردم که خدا را قبول نداشت و واقعاً از نوشته‌هایش لذت بردم. یا امشب نیز برای خواندن یک وبلاگ طنز درباره‌ی ازدواج، ساعت‌ها را صرف کردم. یا بگویم که دو روز پیش از ناراحتی از اوضاع مملکتی گریه کردم. آنقدر ناراحت بودم که همه از من می‌پرسیدند که چه شده است. اما مگر می‌شد همه را در این وبلاگ نوشت؟

وقتی دوستانی داری که از تو انتظار دارند که مثل آنها فکر کنی و با کوچکترین اظهارنظر خودت را به دید تردید و یا تهدید می‌نگرند، چگونه می‌توانی آزادانه آنچه را که می‌خواهی بنویسی؟ وقتی حرف‌هایت را جوری تعبیر می‌کنند که باید از خیلی‌ها بیزاری بجویی و بگویی من «این» را گفتم، اما چرا «آن» رو نتیجه می‌گیری؟ اما میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است...

چند روز اخیر خیلی به افکارم فشار وارد شده است. وقتی که می‌خواهم سفید بیاندیشم، همه چیز جلوی چشمام تیره و تار می‌شه. نمی‌توانم راحت بگم «اَه.اَه»؛ همه چیز را باید «به.به» بگویی. شاید باید یک جای دیگر با یه اسم و رسم دیگه می‌آمدم. اما چه کنم که خیلی‌ها من را امروز می‌شناسند و روی اینترنت به دنبالم می‌گردند.

نه اینکه از خودم فراری باشم. نه! اما گاهی این امور دستمان را پیش خیلی‌ها رو می‌کند. راستش خیلی «مشت»م در اینترنت باز است! مثلاً یکی از دوستان که تازه همدیگر را یافته بودیم، هرروز اطلاعات تازه‌ای از ما را می‌یافت و رو می‌کرد. ما هم که حرف تازه‌ای نداشتیم، فقط لبخند و گاهی کمی اکراه و گاهی نهیبی به خودم که «خودم کردم که لعنت بر خودم باد» یا جایی که می‌بینم با ترجمه‌ی یک مطلب ناقص از این وبلاگ چه چیزهایی را به آدم نسبت می‌دهند و می‌بینی که جایی شده‌ای نماد خشونت و عدم تساهل. (واقعاً شما اگر در یک فروم مربوط به ارتش یک کشور اروپایی ببینی که به عنوان یک متعصب و نماد خشونت اسلامی ازت نام می‌برند چه کاری از دستت بر می‌آید؟ یا می‌بینی که آلمانی یه چیزی در موردت نوشته که چنانی و چنینی!!)

راستش با نوشتن این وبلاگ، از خیلی چیزها دست شسته‌ام. احتمال می‌دهم که هیچگاه نتوانم سفر خارجی را تجربه کنم. شاید نتوانم هیچگاه به آرزوی خود برای درس خواندن در سوربن تحقق ببخشم و باید به دروس خارج در قم اکتفا کنم. (که این هم یکی از برنامه‌های آینده‌ام هست و به شدت دنبالش می‌کنم. خیلی جوش نزنید که به مقدسات توهین شد. بر درس خواندن در قم مشتاق‌ترم تا تحصیل علم در سوربن. این پرانتز هم بسته)

چهار سال نوشته‌ام. با تأخیر و تعجیل. خوب نوشته‌ام و بد. سیاه نوشته‌ام یا سفید یا آبی یا زرد و نارنجی و صورتی و سبز و خاکستری و ... . معقول و منطقی نوشته‌ام یا مجهول و مغلوط. هرچه بوده است بخشی از دغدغه‌های من بوده است از وقایعی که در اطرافم رخ داده است. بازتابی بوده است از انعکاس اندیشه‌ها، اخبار، تحلیل‌ها، دغدغه‌ها، تفکرها (!) و خیلی چیزهای دیگر. شاید پسندیده باشید یا نه. اما این‌ها من بوده‌ام و نبوده‌ام. این‌ها فقط بخشی از من است و واقعیت خیلی با آن متفاوت است.

دوست دارم تا نظرتان را درباره‌ی «من» بدانم. ممنون از لطف‌تون!
به خصوص اگر خارج از نت همدیگر را دیده‌ایم، برایم بنویسید.
باز هم تشکر!

نظرات ()



آش سرد و کاسه‌های داغ
نویسنده: محمدصالح - ۱۳۸٦/۱٢/۱٩

پیش‌درآمد:
۱. باز هم در چند روز اخیر حملات، تهمت‌ها، فحاشی‌ها و تهدیدها به دلیل مطالب قبلی ادامه یافت که متأسفانه باید برای صاحبانش تأسف خورد. پاسخ‌شان هم احتمالاً گفته شده است. اگر مطالب را خواندند و جواب کافی نبود، باز هم ادامه می‌دهیم، البته در بخش کامنت‌ها. اما جالب است که ما برای ادامه‌ی گفتگو به قم می‌رویم و برخی اینجا می‌آیند و فحاشی می‌کنند!
۲. قرار داشتم تا این مطلب را زودتر بنویسم که به دلیل قطع اینترنت دانشگاه‌مان میسور نشد.

* * * * *

سفرنامه:
۵شنبه سفر کوتاهی به قم داشتم و به حمد الهی توانستم برخی علما و دوستان را زیارت کنم. هرچند به تمام هدفم دست نیافتم، اما به برکت زیارت حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) خیر سفر بسیار بود. به خصوص که ناهارش را میهمان جیب علمای اهل‌منبر‌اینترنتی باشی.

به خصوص کتاب‌هایی را که می‌خواستم خریداری کردم و از آن مهمتر دیداری بود که با مدیر شیعه‌نیوز انجام شد. واسطه‌اش هم حاج‌آقای نجمی (دامت توفیقاته) بود.

قبل از دیدار با آقای بحرینی، گفتگوی مفیدی با حاج آقا داشتیم که مواضع خودم را برای ایشان تشریح کردم و ایشان هم بحث‌های خوبی اشاره داشتند. دیدار با مدیر شیعه‌نیوز هم خیلی مفید بود. در این دیدار توانستیم با هم گفتگوهایی درباره‌ی مسائل داشته باشیم. بنده سعی کردم در این دیدار بیشت شنونده باشم تا نظرات ایشان را بهتر درک کنم. البته بحث‌های ریشه‌ای را نشد مطرح کنیم و احتمالاً باید بیشتر بحث‌ها ادامه یابد.

حیف است که برخی افراد در حاشیه‌ی این مباحث به فحاشی می‌پردازند، درحالی که می‌توان با زبان منطقی هم سخن حق را گفت و شنید. هرچند شاید نتوان به نظر مشترک دست یافت، اما می‌توان بهتر در اندیشه‌های یکدیگر تعمق و تأمل کرد.

بحث‌ها و صحبت‌های جلسه را به دلیل خاطر تعهدی که به آقای بحرینی ـ مدیر شیعه‌نیوز ـ داده‌ام، منتشر نمی‌کنم. اما نقدهای وارد بر شیعه‌نیوز را باید به شیوه‌ی دیگری مطرح کرد.

اما اجمالاً باید بگویم که از نظر بنده، نمی‌توان به وحدت شیعی در معنایی که آقای بحرینی در سایت دنبال می‌کند، دست یافت. چرا که اختلافات واقعی میان اندیشه‌های مختلف منتسب به شیعه وجود دارد که نقیض‌اند و قابلیت جمع با یکدیگر ندارند. ضمن اینکه با پذیرش نظریه‌ی ولایت فقیه نیز جایی برای ادامه‌ی برخی نظرات مخالف (لااقل در عرصه‌ی اجرا) نمی‌ماند. مثلاً در موضوع قمه‌زنی که مصالح امت در میان است، و جایگاه نظر حکومتی نیز باید مدنظر قرار گیرد، نمی‌توان به صرف یک یا چند فتوا در مقابل فتاوای دیگر، یکی را بر دیگری برتری داد. فتوای رهبری هم مثل فتاوای دیگر نیست و شامل سایر شئون حکومتی نیز هستو بر نظر سایر مراجع اولویت دارد.

نظرات ()