رضا امیرخانی در گفت‌وگو با شهروند امروز:
... اگر دنبال تضاد نبودم، ارمیا را برمی‌داشتم و می‌بردم شلمچه و رمانم را در شلمچه می‌نوشتم...
ــــــــــــــــــــــــــ

ماه محرمِ سه سال، کتاب ارمیا را در اردوی راهیان نور می‌خواندم. شب تاسوعا بود که تمام‌ش کردم. تنها نشسته بودم و برای خودم اشک می‌ریختم.
من ارمیا را به شلمچه برده ام. ارمیای من هم همان‌جا شهید شد و از غربت مقتدای‌ش دق کرد. اصلاً من هم اون موقع درد غربت را درک کردم. فهمیدم که روزی باید خودم را برای مردن آماده کنم. اصلاً ما برای مردن به‌تریم تا زنده بودن. بی‌خیال دنیا و ما فی‌ها!

ارمیای من در همان شلمچه مرد. ارمیای من در «منهطن» اصلاً گذرش هم نمی‌افتد. ارمیای من اگر خانه‌اش را در دهانه‌ی آتش‌فشان بنا می‌کند، ساکت نمی‌نشیند تا فوران گدازه‌های تمدن غرب او را بسوزاند و او را در خود  حل کند.
ارمیای من بعد از مرگ برنمی‌گردد. مگر زمانی که دنیای آرمانی‌اش قابل تحقق باشد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیرخانی گفته است که کتاب‌ش را برای رمان‌خوان‌های حرفه‌ای نوشته است که دو بار باید بخوانندش. ما که به بیش از یک‌بارش نمی‌توانیم حتی فکر کنیم. ما رمان‌خوان آماتور نیستیم، چه رسد به حرفه‌ای‌اش.