همیشه برای بیان این مفهوم که «اگر چیزی برای‌ت مهم باشد، فراموش‌ش نمی‌کنی» مثال می‌زنند که آیا می‌شود که غذا خوردن را فراموش کنی؟

 مشکل دقیقاً همین‌جاست! گاهی اوقات نه یک وعده، چند وعده‌ی غذایی را از دست می‌دهم! یک روز در خوابگاه فهمیدم که چهار وعده است که هیچ چیزی نخورده‌ام. فقط یک بار آب خورده‌ام!

خواستم بروم غذا بخورم. توی راه چشم‌م سیاهی می‌رفت. چند لقمه غذا خوردم، سی ثانیه بیشتر غذاها در معده‌ام توقف نکردند. همه را استفراغ کردم.

چند روز پیش هم سه وعده‌ی غذایی را فراموش کرده بودم. کار آن روز آن‌قدر سنگین بود که سه بار سرم را دورن سطل‌های زباله‌ی اطراف میدان ونک بکنم و تمام محتویات معده‌ام را درون‌ش خالی کنم.

واقعاً این فراموشی موقعی که با بی‌خیالی همراه شود، می‌تواند آدم را از پا بیاندازد!